<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>این‌روزها...</title>
	<link>https://thesedays.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://thesedays.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description>جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.</description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sat, 01 Aug 2026 10:23:50 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>این روزها</title>
				<link>https://thesedays.blogix.ir/post/91</link>
				<description><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:2524/1868;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/y429837_Screenshot_20260801_094755_Pinterest.jpg" width="2524" height="1868"></figure><p><br>چند سالی‌ست، به عنوان مدیر خانه و خانواده ۴ نفره‌مان، بعد از آزمون و خطای بسیار، به <i><strong><u>روش مدیریتی غافلگیرانه</u></strong></i> رسیده‌ام.<br>چیست؟ چگونه؟<br>ساده است و جواب پس داده.<br>سکوت می‌کنی و در سکوت خوب فکر می‌کنی. </p><p>لازم نیست کسی بفهمد در سرت چه می‌گذرد. </p><p>همه چیز را بررسی می‌کنی؛ پول، زمان، خوشایند و بدآیند اعضای خانواده، کارها و برنامه‌های خودت و  سایرینِ محترم، همه را در نظر می‌گیری، برنامه‌ریزی می‌کنی و مقدمات کار را فراهم می‌کنی</p><p>و می‌رسی به لحظه جذابِ رونمایی از یک ایده عالی.</p><p><br>نکته اینجاست که تو آماده پاسخگویی به هر مخالفتی هستی و هیچ  راه فراری برای احدی از عزیزانت باقی نمی‌ماند‌.<br>طرز گفتن هم مهم است.<br>مثلن باید بگویی:</p><p> برید حمام، ۸ شام می‌خوریم، ۹ می‌خابیم، صبح ساعت ۴ داریم میریم الموت!<br>یا </p><p>این فیلم کی تموم میشه؟ بعدش می‌خاییم دکورو عوض کنیم...<br>شک نکن اول همه شوکه می‌شوند ولی کم‌کم یاد می‌گیرند کُت تن کیست.<br>توجه داشته باشید این روش مدیریتی فقط در صورتی منتج به نتیجه است که </p><p>۱.برای عزیزانتان خیلی عزیز باشید و در فکرشان بگذرد: بچین، پایه‌ایم. </p><p>۲.در برنامه‌ریزی‌های قبلی حسابی بهشان خوش گذشته باشد.</p><p><br>(و البته که رئیس همسرجان است.)<br><br><br> </p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 10:23:50 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/91/comment</comments>
				<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
				<guid>https://thesedays.blogix.ir/post/91</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			</item><item>
				<title>ماندالا بافتم</title>
				<link>https://thesedays.blogix.ir/post/90</link>
				<description><![CDATA[<p>آیا زیبا نیست؟</p><p>ماندالا باید قرینه باشه ولی دنیای من همینقدر آشفته‌س این روزها؛ نظم در بی‌نظمی.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2620/3224;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q891625_grok_1785509721556.jpg" width="2620" height="3224"></figure>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 18:32:31 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/90/comment</comments>
				<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
				<guid>https://thesedays.blogix.ir/post/90</guid>
				<slash:comments>30</slash:comments>
			</item><item>
				<title>از دفتر خاطرات زنی که خیانت‌ کرد ۲</title>
				<link>https://thesedays.blogix.ir/post/89</link>
				<description><![CDATA[<p><a href="https://thesedays.blogix.ir/post/82/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%DB%B1">آنچه گذشت</a></p><p> </p><p>۱۳۹۷/۹/۱۸</p><p>امروز یکتا حسابی حرصم را درآورد؛ به همه بچه‌ها گفته من دارم ازدواج می‌کنم. مامان گفته بود از فردا مدرسه نرو کاش گوش کرده بودم.</p><p>قرار شد ۲ هفته برویم ترکیه به جای جشن عروسی بعد هم مدرسه جدید نزدیک خانه شوهرم ثبت‌نام می‌کنم. </p><p>دیروز صبح رفتیم آزمایشگاه. </p><p>آقا سینا طوری نگاهم می‌کرد که خجالت می‌کشیدم ولی وقتی دستش را دور کمرم حلقه کرد و گونه‌ام را بوسید حس کردم خیلی دوستم دارد و باورم شد شوهر من است. من هم بوسیدمش.</p><p>یک گوشی گران برایم خریده با چند لباس و کفش و کیف خیلی قشنگ. گفت: «همه رو آبی فیروزه‌ای خریدم رنگ چشمات.»</p><p>خواهرها هم خوششان آمد. </p><p>هی پوشیدیم و عکس گرفتیم و خندیدیم و خوش گذشت ولی مامان گفت: «عکسهای نسرین و مینا رو از گوشی پاک کن فردا می‌بینن می‌گن اینا چه بدبختن لباسای خواهرشون پوشیدن عکس گرفتن.»</p><p>عصر با نسرین رفتیم خرازی زینت خانم می‌خواست مروارید برای کار مشتری بخرد من هم چند تا عکس و فیلم از محله گرفتم که وقتی دلم تنگ شد نگاه کنم. نسرین گفت: «عقل نداری؟ چه دلتنگی‌ای؟ چیز قشنگی اینجا نیست. </p><p>بدبختی هیچ وقت قشنگ نیست و ارزش یادآوری نداره.»</p><p>کمی هم می‌ترسم.</p><p>دیشب وقتی مامانم گواهی رشدم را به خاله اعظم نشان می‌داد، گریه می‌کرد و می‌گفت «اگه مجبور نبودم و از پس خرج زندگی برمیومدم بچه ۱۴ ساله‌مو شوهر نمی‌دادم»، خاله اعظم گفت «اونا آدمای مومن و باخدایی هستن. هوای دخترتو دارن منم حواسم بهش هست مریم جای دختر نداشته‌ی منه.»</p><p><a href="https://t.me/Writtenbynasimkamali" rel="nofollow">بقیه ماجرا</a></p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 22:50:07 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/89/comment</comments>
				<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
				<guid>https://thesedays.blogix.ir/post/89</guid>
				<slash:comments>2</slash:comments>
			</item><item>
				<title>سال‌واژه</title>
				<link>https://thesedays.blogix.ir/post/88</link>
				<description><![CDATA[<p>سلام به روی ماهتون و به چشمون اکثرن سیاهتون</p><p>پرسیده بودید سال‌واژه چیست.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2880/2020;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/l609288_Screenshot_20260731_130041_Chrome.jpg" width="2880" height="2020"></figure><p><a href="https://shahinkalantari.com/salvaje/" rel="nofollow">این است</a></p><p>خدمت شما</p><p>امیدوارم مفید باشه.</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 13:02:31 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/88/comment</comments>
				<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
				<guid>https://thesedays.blogix.ir/post/88</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>برای سورمه</title>
				<link>https://thesedays.blogix.ir/post/87</link>
				<description><![CDATA[<p>ممنون از هوشیرا بابت آپلود کتاب</p><p><a href="https://hoshiralibrary.blogix.ir/post/184/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C#comment">نمازخانه کوچک من</a></p><p>وصف قشنگ و درستی از تنهایی داره. بخونید. گمونم خوشتون بیاد.</p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 30 Jul 2026 16:35:06 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/87/comment</comments>
				<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
				<guid>https://thesedays.blogix.ir/post/87</guid>
				<slash:comments>19</slash:comments>
			</item><item>
				<title>کاش</title>
				<link>https://thesedays.blogix.ir/post/86</link>
				<description><![CDATA[<p>یه مدت هرچند کوتاه، کارکرد لیست خرید و کارت بانکیمون عوض می‌شد </p><p>مثلن هرچی از کارته خرج می‌کردیم موجودیش دو برابر می‌شد </p><p>بعد هر مورد از لیست رو خرید می کردیم به جاش دوتا کم می‌شد...</p><p>فقط یه مدت کوتاه، تو بگو دو هفته...</p><p>کاش می‌شد.</p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 30 Jul 2026 13:30:16 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/86/comment</comments>
				<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
				<guid>https://thesedays.blogix.ir/post/86</guid>
				<slash:comments>19</slash:comments>
			</item><item>
				<title>چهارشنبه خود را چگونه گذراندم</title>
				<link>https://thesedays.blogix.ir/post/85</link>
				<description><![CDATA[<p>۱.بیش از دو هفته است که می‌خواهم گزارش نیک بنویسم و نمی‌نویسم! چرا امشب می‌نویسمش منِ مهرطلبِ من؟<br>۲.سال‌واژه‌ام چند وقتی در فهرست کارهای روزانه‌ام ته‌نشین شده بود و هم نمی‌خورد؛ امروز همش زدم یا دست‌کم ناخنکی بهش زدم.<br>۳.ماه اول شب زیبا بود.<br>۴.شام مهمان بودیم.<br>۵.نه تنها سینک، روی میز هم پر از ظرف نشُسته است و این سزای نسیمی است که از اول روز رفته سراغ سال‌واژه‌اش و نتوانسته از آن دل بکند.<br>۶.کتاب نخواندم ولی دلم پیش والریا و آن مدیر عاشق‌پیشه است (دفترچه ممنوعه)<br>۷.شخصیت راوی داستانم را باز واکاوی کردم، بیشتر شناختمش. یادداشت کردم.<br>۸........<br>۹.وبینار بودم و از خودم ممنونم.<br>۱۰.با رایا رفتیم قلمچی و پیش خودم گفتم برای مشاورش گاهی غذا ببرم، خوابگاهی است. شاید بردم. تنبلم.<br>۱۱.وقتی از جای پارک خارج می‌شوم و کسی خوشحال می‌شود که جای پارک خوبی پیدا کرده حس مفید بودن دارم!<br>۱۲.وقتی خم‌داد بومار را می‌دیدند من  ....... را دیشنیدم: کمی دیدم و بیشتر شنیدم با ۲ایکس سرعت و گوشی‌چه در گوش. زجرکش ولی تیک خورد.<br>۱۳.رونویسی کردم غزلی از حافظ و حکایت آخر گلستان در عشق و جوانی.<br>۱۴........<br>۱۵.با دو طفلانم ۳ فحش آبدار را تحلیل محتوا کردیم و چقدر خندیدیم. پدرشان گفت واقعن متاسفم. ما باز هم خندیدیم. می‌دانند نباید جایی بگوید، ما ۳ نفر، مسائل درون_خانواده زیاد داریم.<br>۱۶.یراق برای سر آستینم کم آوردم.<br>۱۷.زیاد و از نزدیک صدای هواپیما می‌آید. سِر شده‌ایم. میخابم همین‌طوری با آرایش بی مسواک.</p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 30 Jul 2026 02:39:59 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/85/comment</comments>
				<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
				<guid>https://thesedays.blogix.ir/post/85</guid>
				<slash:comments>17</slash:comments>
			</item><item>
				<title>مامانی که دختر داره</title>
				<link>https://thesedays.blogix.ir/post/84</link>
				<description><![CDATA[<p>باید گیس‌باف بلد باشه، قبول داری؟</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1787/1941;" src="https://uploadkon.ir/uploads/12cf29_2620260729-124516.jpg" width="1787" height="1941"></figure><p>نه برای اینکه دخترش خوشگل شه، برا اینکه وقتی داره مو می‌بافه خیلی چیزا از یادش میره؛ غرق موج گیسویت...</p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 12:59:12 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/84/comment</comments>
				<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
				<guid>https://thesedays.blogix.ir/post/84</guid>
				<slash:comments>34</slash:comments>
			</item><item>
				<title>بد دلی نکن</title>
				<link>https://thesedays.blogix.ir/post/83</link>
				<description><![CDATA[<p>آخر سنگ پرست را بد می‌گویی<br>که رو سوی سنگی یا دیوار نقشین کرده است؟<br>و تو هم رو به دیواری می‌کنی.</p><p>اخر کعبه در میان عالم است،<br>چون این کعبه را از میان برداری،<br>سجده ایشان به سوی دل همدیگر باشد.</p><p>سجده آن بردل اين،<br>سجده اين بر دل آن.</p><p> </p><p>(شمس)</p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 09:35:55 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/83/comment</comments>
				<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
				<guid>https://thesedays.blogix.ir/post/83</guid>
				<slash:comments>11</slash:comments>
			</item><item>
				<title>از دفتر خاطرات زنی که خیانت‌ کرد. ۱</title>
				<link>https://thesedays.blogix.ir/post/82</link>
				<description><![CDATA[<p>چون گفتید تلگرام نمیرید ولی دوست دارید بخونید  اینجا هم میذارم به تدریج ولی کل داستان در <a href="https://t.me/Writtenbynasimkamali" rel="nofollow">تلگرامه</a></p><p> </p><p>۱۳۹۷/۹/۱۵</p><p>خاله اعظم برایم خواستگار پیدا کرده: ۲۰ سال بزرگتر از من با یک پسر ۵ ساله!</p><p>مامان گفت فردا ماشین می‌فرستند برویم خانه‌شان بالای شهر. از صبح دارد برای من و خودش لباس آبرومند جور می‌کند.</p><p>خاله می‌گفت وقتی عکس ما ۵ خواهر را نشان خانم زمانی داده و گفته «حاج خانم این ستاره برای آقا سینا مناسبه، هم خوشگله هم دانشجو» خانم زمانی انگشت گذاشته روی صورت من و گفته «این یکی چند سالشه؟ از همه خوشکل‌تره.»</p><p>همیشه فکر می‌کردم درسم که تمام شود کار می‌کنم، پولدار می‌شوم و با مامان خوب و خوش زندگی می‌کنیم </p><p>اما مامان مریض است و من که دختر پنجم یک خانواده یتیم هستم حق ندارم برای آینده خودم زیاد خیال‌بافی کنم،</p><p>تازه به قول مامان حتمن خدا خواسته اینطوری من راحت‌تر به آرزوهام برسم.</p><p>شاید چند سال دیگه، ستاره و نسرین و نرگس هم که ازدواج کردند مامان را ببرم پیش خودم.</p><p> خاله اعظم می‌گفت خانه‌ خانم زمانی بزرگ است و غیر از خودش که کارهای آشپزخانه را انجام می‌دهد یک زن و شوهر سرایدار هم آنجا زندگی می‌کنند پس آنقدر جا هست که بتوانم از شوهرم خواهش ‌کنم یک اتاق به مامان بدهد.</p><p>دارم سعی می‌کنم به چیزهای خوب فکر کنم. نترسم. نگران نباشم.</p><p> </p><p>(ادامه دارد)</p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 09:30:54 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/82/comment</comments>
				<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
				<guid>https://thesedays.blogix.ir/post/82</guid>
				<slash:comments>9</slash:comments>
			</item></channel>
	</rss>