<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>این‌روزها...</title>
	<link>https://thesedays.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://thesedays.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>به امید زنده‌ایم و بس.</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Tue, 15 Sep 2026 20:27:48 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>لازم است به اطلاع برسانم</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/211</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/211</guid>
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2026 20:27:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به دلیلی، جایی تشریف برده بودم. معاینه‌ای انجام شد. پزشک محترم فرمودند: هیچ چربی زایدی نداری شما. 
 
 
منو میگی؟ غش. ضعف. کیف. افتخار.
بعله. دلخوشی‌ها کم نیست.....
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به دلیلی، جایی تشریف برده بودم. معاینه‌ای انجام شد. پزشک محترم فرمودند: هیچ چربی زایدی نداری شما. </p><p> </p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/c674704_Screen_Recording_20260915_202023_Pinterest.mp4"><video src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/c674704_Screen_Recording_20260915_202023_Pinterest.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure><p> </p><p>منو میگی؟ غش. ضعف. کیف. افتخار.</p><p>بعله. دلخوشی‌ها کم نیست.....</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/211/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>غبن فاحش</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/210</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/210</guid>
		<pubDate>Sun, 13 Sep 2026 09:54:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
حالا همه خواهانش بودند:
چشمها، گرسنه‌ی دیدارش،
لمسها تشنه‌ی درآویخ‌تنش؛
و او به یاد نمی‌آورد 
در سایه عشق من، 
چنین شکوفا شد.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>حالا همه خواهانش بودند:</p><p>چشمها، گرسنه‌ی دیدارش،</p><p>لمسها تشنه‌ی درآویخ‌تنش؛</p><p>و او به یاد نمی‌آورد </p><p>در سایه عشق من، </p><p>چنین شکوفا شد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/210/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نکته‌ای اساسی در روزنویسی</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/209</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/209</guid>
		<pubDate>Sun, 13 Sep 2026 09:03:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چه حرف‌هایی را تحت هیچ شرایطی نمی‌توانی به دیگران بگویی، حتا به نزدیک‌ترین اطرافیانت؟
روزنویسی را بگذاریم برای نوشتن از همین حرف‌ها. چنان صریح که با خود بگوییم:‌ چه آبروریزی فجیعی می‌شود اگر این نوشته‌ها دست کسی بیفتد. طوری که نابود کردن روزنویسه‌هایمان را به‌صرفه‌تر ببینیم تا حفظ آن‌ها. اگر اینگونه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چه حرف‌هایی را تحت هیچ شرایطی نمی‌توانی به دیگران بگویی، حتا به نزدیک‌ترین اطرافیانت؟</p><p>روزنویسی را بگذاریم برای نوشتن از همین حرف‌ها. چنان صریح که با خود بگوییم:‌ چه آبروریزی فجیعی می‌شود اگر این نوشته‌ها دست کسی بیفتد. طوری که نابود کردن روزنویسه‌هایمان را به‌صرفه‌تر ببینیم تا حفظ آن‌ها. اگر اینگونه نوشتیم آنگاه می‌توانیم مطمئن باشیم که تنها کاغذ سیاه نکرده‌ایم، بلکه از نوشتن فضایی ساخته‌ایم برای تجربه‌ی نهایت آزادی، ابزاری برای ابراز تمام افکار سرکوب‌شده و زخم‌های نهانی. تازه اینجاست که لذت حقیقیِ نوشتن را می‌چشیم. و شاید دریابیم می‌توان نویسنده‌ بود و از ژرف‌ترین مزایای آن بهره‌مند شد بی انتشارِ حتا یک واژه. اینطور نوشتن است که خوگیرت می‌کند به هردم‌نویسی، دم‌به‌دم‌نویسی،‌ شباروزنویسی.</p><p> </p><p> </p><p> </p><p>از سایت مدرسه نویسندگی</p><p>پیشنهاد می‌کنم سری بزنید به این سایت.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/209/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فشار بی‌امان هدفمندی</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/208</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/208</guid>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 17:19:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[عبارت بیدارکننده‌ای بود برای منِ تیک_بزنِ کمال‌گرا که به همه چیز گیر می‌دهم و اگر درست از آب درنیاید، می‌خواهم سر به تنِ هیچی در هیچ‌جای دنیا نباشد و اول همه خودم (دور از جان شما دوست عزیزی که داری می‌خوانی) و حالا کتاب تقویم بی‌هدفی می‌خوانم و خیلی هم بی‌هدف می‌خوانم و خوشم هم آمده است.
ممنون آقای...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>عبارت بیدارکننده‌ای بود برای منِ تیک_بزنِ کمال‌گرا که به همه چیز گیر می‌دهم و اگر درست از آب درنیاید، می‌خواهم سر به تنِ هیچی در هیچ‌جای دنیا نباشد و اول همه خودم (دور از جان شما دوست عزیزی که داری می‌خوانی) و حالا کتاب <i><strong><u>تقویم بی‌هدفی</u></strong></i> می‌خوانم و خیلی هم بی‌هدف می‌خوانم و خوشم هم آمده است.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1920/3076;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p924398_Screenshot_20260912_171710_Chrome.jpg" width="1920" height="3076"></figure><p>ممنون آقای حمیدرضا کیانی بابت ترجمه و مقدمه خوبتان.</p><p>و البته ممنون از نویسنده خوش‌فکرش تام لاتس</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/208/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>21</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مسئله این است</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/207</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/207</guid>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 08:34:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواندن یا نوشتن؟
اول کدوم؟
یا 
بیشتر کدوم؟
و
نوشتن تو رو به بیشتر خوندن ترغیب می‌کنه؟
یا 
خوندن تو رو به بیشتر نوشتن ترغیب می‌کنه؟
امروز با این سوال بیدار شدم.
و
تا آخر شب بهش فکر می‌کنم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خواندن یا نوشتن؟</p><p>اول کدوم؟</p><p>یا </p><p>بیشتر کدوم؟</p><p>و</p><p>نوشتن تو رو به بیشتر خوندن ترغیب می‌کنه؟</p><p>یا </p><p>خوندن تو رو به بیشتر نوشتن ترغیب می‌کنه؟</p><p>امروز با این سوال بیدار شدم.</p><p>و</p><p>تا آخر شب بهش فکر می‌کنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/207/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>32</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>۷ شبانه روز</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/206</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/206</guid>
		<pubDate>Thu, 10 Sep 2026 11:02:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مجلس گرفتن که میگن اینه به‌خدا!
 پوستم کنده شد.
خانم ۱۱ شهریور به دنیا اومده،
گفت برا تولدم دوس دارم برم بازار.
خب. میریم. دختر است دیگر. به ننه‌ش هم رفته، تقّی به توقّی می‌خوره، بازار.
رفتیم. ۹ شهریور. اونایی که می‌خواست کامل نبود ۱۰ شهریور هم رفتیم یه بازار دیگه.
گفت برا تولدم بریم اون رستورانه که...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مجلس گرفتن که میگن اینه به‌خدا!</p><p> پوستم کنده شد.</p><p>خانم ۱۱ شهریور به دنیا اومده،</p><p>گفت برا تولدم دوس دارم برم بازار.</p><p>خب. میریم. دختر است دیگر. به ننه‌ش هم رفته، تقّی به توقّی می‌خوره، بازار.</p><p>رفتیم. ۹ شهریور. اونایی که می‌خواست کامل نبود ۱۰ شهریور هم رفتیم یه بازار دیگه.</p><p>گفت برا تولدم بریم اون رستورانه که فلان و بهمانه.</p><p>خب. رفتیم. باباشم عاشق کارت کشیدن به کارتخوان رستورانهای فلان جوره. هی خوردن هی خوردن. </p><p>گفت برا تولدم با دوستام برم بیرون. برو. کارتم چقد داره؟ برو شارژش می‌کنیم.</p><p>خب رفت. پر رفت خالی برگشت.</p><p>گفت برا تولدم دوستام بیان.</p><p>خب اومدن بریز و بپاش و واویلا.</p><p>گفت برا تولدم قوم و خویش بیان.</p><p>خب.</p><p>امشب میان.</p><p>رحم کن دیگه مادر.</p><p>چرا ملاحظه منه تنبله بی‌حوصله‌ی درونگرای سردرلاک را نمی‌کنی؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/206/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>40</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>درخت گردو</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/205</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/205</guid>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2026 22:44:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[که تا همیشه ارزش دیدن  دارد.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>که تا همیشه ارزش دیدن  دارد.</p><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:720/1007;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p56042_Screenshot_20260909_224545_Gallery.jpg" width="720" height="1007"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/205/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ادامه پست قبلی</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/204</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/204</guid>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2026 20:23:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یادت هست، در انجمن شاعران بلوار کاوه، سالها پیش، از زبان خود استاد بهمنی این شعر را شنیدیم و چه حال و هوایی بود. 
نه که کلاس تصوف دکتر هدایی را هم در راستای رسیدن به این خواسته دلمان، خیلی حرفه‌ای و بدون اینکه غیبت بخوریم پیچانده بودیم، مجلس شعر برایمان شده بود شهد و شکر.
پرسیدم چه زخمه‌ای به تار دل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یادت هست، در انجمن شاعران بلوار کاوه، سالها پیش، از زبان خود استاد بهمنی این شعر را شنیدیم و چه حال و هوایی بود. </p><p>نه که کلاس تصوف دکتر هدایی را هم در راستای رسیدن به این خواسته دلمان، خیلی حرفه‌ای و بدون اینکه غیبت بخوریم پیچانده بودیم، مجلس شعر برایمان شده بود شهد و شکر.</p><p>پرسیدم چه زخمه‌ای به تار دلش خورده که نوایش شده این شعر و تو گفتی شعر خوب <strong>از دل</strong> نیست <strong>به دل</strong> است. باید بپرسی دلش در آن لحظات چه ساغری بوده که ساقی از شراب چنین شعری پُرش کرده و بعد هر دومان غرق شراب شعر بودیم.</p><p>خواستم بگویمت که هنوز هم این شراب، اثر دارد. </p><p>دیدی امروز چطور، ناخواسته‌ی عقل و به‌تمامی-خواسته‌ی دل، بی‌هوا، بی‌آنکه انتخاب کرده باشیم، باز خواندیمش و چطور اشکهایمان باز جاری شد؟ مثل همان سالها. </p><p>دیدی آدم هرچقدر بزرگ شود حال و هوایش همان است که بود؟ دیدی عقل، حریف دل نیست و به سن و سال هم ربطی ندارد؟ دیدی یادمان نمی‌رود؟ دیدی چه گرفتاری شده‌ایم و راه فراری هم نیست و چه بهتر که نیست؟ دیدی گفتم سوختن یک انتخاب است؟ </p><p>دیدی شدیم مصداق تماشاگر هر شبه‌ی پیچ و تاب آتش؟ دیدی منِ من؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/204/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این پست، توضیح دارد.فعلن حالش را ببرید.</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/203</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/203</guid>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2026 12:51:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش آه …. خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب</p><p>بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب</p><p>تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه</p><p>چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب</p><p>تماشایی است پیچ و تاب آتش آه …. خوشا بر من</p><p>که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب</p><p>مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست</p><p>چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب</p><p>چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو</p><p>که این یخ کرده را از بیکسی، ها می کنم هرشب</p><p>تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب</p><p>حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب</p><p>دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش</p><p>چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب</p><p>کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟</p><p>که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/203/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بالای بالا</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/202</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/202</guid>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2026 08:13:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به دوطفلانم گفتم:
_میخام برا اتاقتون لوستر درست کنم، طرح بدید.
+بالون داشته باشه.
×ابر داشته باشه.
+ستاره بزرگ داشته باشه.
×منم دوتا ستاره کوچیک میخام.
...
 
سقف آرزوهاشون، هنوز بیکرانه.
هنوز چیزی نتونسته بال پروازشون رو کوتاه کنه.
هنوز بچه‌ن.
الهی که بچه و بی‌کران و بلندپرواز بمونن.
 
 
خودستایی: ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به دوطفلانم گفتم:</p><p>_میخام برا اتاقتون لوستر درست کنم، طرح بدید.</p><p>+بالون داشته باشه.</p><p>×ابر داشته باشه.</p><p>+ستاره بزرگ داشته باشه.</p><p>×منم دوتا ستاره کوچیک میخام.</p><p>...</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1330/1620;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/g081259_grok_1788924564761.jpg" width="1330" height="1620"></figure><p> </p><p>سقف آرزوهاشون، هنوز بیکرانه.</p><p>هنوز چیزی نتونسته بال پروازشون رو کوتاه کنه.</p><p>هنوز بچه‌ن.</p><p>الهی که بچه و بی‌کران و بلندپرواز بمونن.</p><p> </p><p> </p><p>خودستایی: بعله. این شد لوستری که بافتم برای اتاقشان و دیشب بیاویختیمَش.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/202/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>35</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/201</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/201</guid>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2026 23:18:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آشپزخونه کمد ادویه‌ها رو دوست دارم و عجب مجموعه‌ای دارم در این کمد،  به‌به.
میگه چرا به کابینت آشپزخونه میگی کمد؟ خودت چرا به کمدهای آشپزخونه میگی کابینت؟ من بینشون فرقی نمی‌بینم و کمد رو ترجیح میدم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آشپزخونه کمد ادویه‌ها رو دوست دارم و عجب مجموعه‌ای دارم در این کمد،  به‌به.</p><p>میگه چرا به کابینت آشپزخونه میگی کمد؟ خودت چرا به کمدهای آشپزخونه میگی کابینت؟ من بینشون فرقی نمی‌بینم و کمد رو ترجیح میدم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/201/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خودپندنامه</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/200</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/200</guid>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2026 12:17:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شروع کنی به پند و اندرز دادن، مخاطب، کرکره گوشش را و مغزش را می‌کشد پایین و می‌رود به هپروت و هیچ نمی‌شنود تازه اگر خیلی احترامت را نگه دارد و یک "برو بینیم بابا"ی جانانه نثارت نکند اما یک مدل، پند هم هست که خیلی موثر است: پند دادنِ خود، موثر در خودبازدارندگی و مهار نشخوار ذهنی. 
و من امروز در خودپن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شروع کنی به پند و اندرز دادن، مخاطب، کرکره گوشش را و مغزش را می‌کشد پایین و می‌رود به هپروت و هیچ نمی‌شنود تازه اگر خیلی احترامت را نگه دارد و یک "برو بینیم بابا"ی جانانه نثارت نکند اما یک مدل، پند هم هست که خیلی موثر است: پند دادنِ خود، موثر در خودبازدارندگی و مهار نشخوار ذهنی. </p><p>و من امروز در خودپندنامه‌ام می‌نویسم که</p><p>صبورم.</p><p>نه. </p><p>می‌نویسم صبور باش ای دیرینه‌ترین همدمم در گوشه‌گوشه این تجربه ۴۷ ساله‌ی زیستن.</p><p>بخواه که نخواهی.</p><p>دل_کنده باش.</p><p>وارسته باش.</p><p>آزاده باش.</p><p>رها باش.</p><p>درگذر.</p><p>نمان.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/200/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>32</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>The Symposium</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/199</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/199</guid>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2026 11:04:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ترجمه شده به ضیافت، ولی هم‌نوشی است و هم‌گساری و هم‌پیالگی، همراه با هم‌اندیشی که می‌رسد به هم‌شعفی از دستیابی به درکی مشترک از حقیقت و من اینجا  ۲۴۰۰ و اندی سال، دیر به دنیا آمده‌ام و حسرت حضور در سمپوزیومی را آه می‌کشم، جناب افلاطون عزیز، که شما از عشقِ بی‌تن می‌گفتید و گل می‌گفتید که من چقدر دنبا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ترجمه شده به ضیافت، ولی هم‌نوشی است و هم‌گساری و هم‌پیالگی، همراه با هم‌اندیشی که می‌رسد به هم‌شعفی از دستیابی به درکی مشترک از حقیقت و من اینجا  ۲۴۰۰ و اندی سال، دیر به دنیا آمده‌ام و حسرت حضور در سمپوزیومی را آه می‌کشم، جناب افلاطون عزیز، که شما از عشقِ بی‌تن می‌گفتید و گل می‌گفتید که من چقدر دنبالش هستم و نیست، نکند این هم فقط یک ادعا بوده مثل آرمان‌شهر و در میلیونها نفر یکی شاید عشقِ بی‌تن بخواهد و تقریبن، نیست_در_جهان است یا چون در جسم زن هستم، <i><strong><u>تن‌‌م </u></strong></i>بیش از <i><strong><u>من‌م</u></strong></i> به چشم می‌آید و این رنج، سخت مرا می‌آزارد باشد که نور زخمهایم را مرهم گذارد.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/199/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شکرگزاری فحّاشانه</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/198</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/198</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 17:50:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چون راه فراری نیافت، نوشت:
پروردگارا! سوزش چشمم، تنگی نفسم، نواختِ تیزِ قلبم و درد ویرانگر سرم به برکت میگرن را سپاس.
سپاس که چشم دارم، نفس می‌کشم، قلبم سالم است و تجربه میگرنی‌ها را درک می‌کنم.
پروردگارا! تو را سپاس.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چون راه فراری نیافت، نوشت:</p><p>پروردگارا! سوزش چشمم، تنگی نفسم، نواختِ تیزِ قلبم و درد ویرانگر سرم به برکت میگرن را سپاس.</p><p>سپاس که چشم دارم، نفس می‌کشم، قلبم سالم است و تجربه میگرنی‌ها را درک می‌کنم.</p><p>پروردگارا! تو را سپاس.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/198/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شهریور</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/197</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/197</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 17:45:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خودش هم عاشق پاییز است. 
روزهاش زود می‌گذرد.
زود شب می‌شود.
شهریور عجله دارد.
شهریور، زود تمام می‌شود،
به عشق مهر که شروع پاییز است.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خودش هم عاشق پاییز است. </p><p>روزهاش زود می‌گذرد.</p><p>زود شب می‌شود.</p><p>شهریور عجله دارد.</p><p>شهریور، زود تمام می‌شود،</p><p>به عشق مهر که شروع پاییز است.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/197/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>با عشق، شکوفا کردن کسی را.</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/196</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/196</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 10:59:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تجربه‌اش را داری؟ 
خودت؟!
در اویی دیگر. چه سوال مسخره‌ای!
خودم که...؟ خوب...، نمی‌دانم خودم کوشم. در عشق حل شدم؟ شاید هم ایستاده‌ام جایی، کناری، نگاه می‌کنم شکوفا شدنش را، با عشق شکوفا شدنش را، 
که عشق 
آب است: روان، 
آفتاب است: تابان، 
خاک است: زیر پاش 
و عشق است: بی‌دریغ. 
و در عشق، ریشه می‌دواند،...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تجربه‌اش را داری؟ </p><p>خودت؟!</p><p>در اویی دیگر. چه سوال مسخره‌ای!</p><p>خودم که...؟ خوب...، نمی‌دانم خودم کوشم. در عشق حل شدم؟ شاید هم ایستاده‌ام جایی، کناری، نگاه می‌کنم شکوفا شدنش را، با عشق شکوفا شدنش را، </p><p>که عشق </p><p>آب است: روان، </p><p>آفتاب است: تابان، </p><p>خاک است: زیر پاش </p><p>و عشق است: بی‌دریغ. </p><p>و در عشق، ریشه می‌دواند، عمیق.</p><p>عشق است: آب و آفتاب و خاک و نگاه.</p><p>نگاه اگر نباشد، نگاه‌داری، پایش، اگر شکوفا شدنش را نپّایی که پا نمی‌گیرد این نهال نوپای لاجان.</p><p>به بادی فرومی‌شکند. </p><p>باید بایستی یک گوشه‌کناری فقط نگاهش کنی و جاری باشی مثل آب و تابان مثل آفتاب و زیر پاش مثل خاک.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/196/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مسلخ</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/195</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/195</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 09:51:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی می‌نویسی، بعضی جمله‌ها را بد، قشنگ می‌نویسی، عاشقشان می‌شوی، از یک جاییت آمده‌اند بیرون که جای خوبی‌ست ولی مال آن متن نیست. 
هی سعی می‌کنی زور چَپانش کنی، نمی‌چَپد. هرکاریش می‌کنی به تن متن، زار می‌زند.
عاشقش هستی اما باید خطش بزنی. 
ببخش جمله قشنگ‌م. باید قربانی‌ت کنم که متن زنده بماند. جایی د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی می‌نویسی، بعضی جمله‌ها را بد، قشنگ می‌نویسی، عاشقشان می‌شوی، از یک جاییت آمده‌اند بیرون که جای خوبی‌ست ولی مال آن متن نیست. </p><p>هی سعی می‌کنی زور چَپانش کنی، نمی‌چَپد. هرکاریش می‌کنی به تن متن، زار می‌زند.</p><p>عاشقش هستی اما باید خطش بزنی. </p><p>ببخش جمله قشنگ‌م. باید قربانی‌ت کنم که متن زنده بماند. جایی دفن‌ت می‌کنم؛ در نوتی، دفتری، جایی شاید رستاخیزی شود و تو با متنی دیگر در روزی دیگر بازگشتی و پشت سر منجی موعود جملات نمازی خواندی. ببخش جمله ناگاه آمده‌ی زیبا.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/195/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شامه‌ات حریص چه عطری‌ست؟</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/194</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/194</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 09:29:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اسماء از بوی خاک باران خورده گفت و شبیه سازیش با بوی مهر نماز تفی، 
یاد بوی نوزاد افتادم که در دنیای من، نظیر ندارد و اینکه از بس پشت گردن پسرکم را بوییده و بوسیده‌ام که خیلی سال است به پشت گردنش می‌گوید جابوسی.
یک خال احمدی به قطر ۳ میل هم روی جابوسی‌ش دارد.
حالا عطر نوزادش پریده. خودش می‌گويد چون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اسماء از بوی خاک باران خورده گفت و شبیه سازیش با بوی مهر نماز تفی، </p><p>یاد بوی نوزاد افتادم که در دنیای من، نظیر ندارد و اینکه از بس پشت گردن پسرکم را بوییده و بوسیده‌ام که خیلی سال است به پشت گردنش می‌گوید جابوسی.</p><p>یک خال احمدی به قطر ۳ میل هم روی جابوسی‌ش دارد.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1868/4000;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v737685_20260906_091155.jpg" width="1868" height="4000"></figure><p>حالا عطر نوزادش پریده. خودش می‌گويد چون سنم دو رقمی شده، مرتیکه فسقلی.</p><p> </p><p>۱۸ سالی می‌شود بی‌مهر نماز می‌خوانم. استادم می‌گفت سجده روی مهر یعنی بیعت شیعه‌گرانه یعنی من مشایعت کننده ۱۲ امامم و اگر نباشی نمی‌توانی به مهر سجده کنی. کجای کارم اشکال دارد که ۱۸ سال است پیدا و رفع نشده؟</p><p>دخترم هر وقت هر حرمی می‌رویم یک مهر برمی‌دارد و مهر قبلی که برداشته را می‌برد می‌گذارد. مهر جابجا می‌کند به قول خودش مهر گِروکِش می‌کند! </p><p>با مهر نماز می‌خواند. از من خیلی بهتر است.</p><p>بچه باید همین باشد. دست‌کم یک پله جلوتر از پدر مادرش.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/194/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این روزها</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/193</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/193</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 11:35:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[که بیش از پیش سردرگمیم و از یک ثانیه بعدمان، بی خبرتر از همیشه، ترنجبین تو چیست؟
چی تو را بی‌خیال دنیا و مافیها می‌کند؟
چی رنج زیستن را از یادت می‌برد؟
به چی آرامی؟
این بیت را خواندم و فکرم درگیر شد که چی می‌تواند آدم را به زندگی سنجاق کند؟
 
 
به قول بزرگی؛ برای اینکه خودکشی نکنی باید ببینی چرا زند...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>که بیش از پیش سردرگمیم و از یک ثانیه بعدمان، بی خبرتر از همیشه، <a href="https://ganjoor.net/sanaee/hadighe/hdgh06/sh59" rel="nofollow">ترنجبین</a> تو چیست؟</p><p>چی تو را بی‌خیال دنیا و مافیها می‌کند؟</p><p>چی رنج زیستن را از یادت می‌برد؟</p><p>به چی آرامی؟</p><p>این بیت را خواندم و فکرم درگیر شد که چی می‌تواند آدم را به زندگی سنجاق کند؟</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1242/868;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/y66663_FontStory_1788502939222.png" width="1242" height="868"></figure><p> </p><p> </p><p>به قول بزرگی؛ برای اینکه خودکشی نکنی باید ببینی چرا زنده‌ای.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/193/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خوشبختی اگر</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/192</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/192</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 17:59:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گاهی، روزها یا حتی لحظاتی را یاد می‌کنی، بی اختیار لبخند می‌زنی و بعد بی‌اختیارتر گونه‌هایت تر می‌شود و تو در کنج جانت، هنوز منتظر فردایی هستی به نام  هرگز.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی، روزها یا حتی لحظاتی را یاد می‌کنی، بی اختیار لبخند می‌زنی و بعد بی‌اختیارتر گونه‌هایت تر می‌شود و تو در کنج جانت، هنوز منتظر فردایی هستی به نام  <strong>هرگز.</strong></p><p> </p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/r549460____amir_sieall.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/r549460____amir_sieall.mp3" controls=""></audio></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/192/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پستِ چالشیِ التماسی</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/191</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/191</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 09:24:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خوشبختی اگر....
رو شما هم بنویسید.
با هم گشت و گذار این بلای گیس_بریده یا همون بلاگیکس رو پر کنیم از نشونه های کوچیک خوشبختی.
بنویسیم و بعدش یه خدا رو شکر بگیم.
خوب بگیم که خوب بشه.
ها؟ قبوله؟ می‌نویسی؟
بنویس آفرین
دونه دونه اسم نبرم یا ببرم؟ 
همه بنویسید
باشه؟
ببینم چه می‌کنید
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوشبختی اگر....</p><p>رو شما هم بنویسید.</p><p>با هم گشت و گذار این بلای گیس_بریده یا همون بلاگیکس رو پر کنیم از نشونه های کوچیک خوشبختی.</p><p>بنویسیم و بعدش یه خدا رو شکر بگیم.</p><p>خوب بگیم که خوب بشه.</p><p>ها؟ قبوله؟ می‌نویسی؟</p><p>بنویس آفرین</p><p>دونه دونه اسم نبرم یا ببرم؟ </p><p>همه بنویسید</p><p>باشه؟</p><p>ببینم چه می‌کنید</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/191/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خوشبختی اگر</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/190</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/190</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 08:14:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صبح با صدایی بیدار می‌شوی که بی کلام، متوجه‌ات می‌کند یک نفر قبل از تو بیدار شده و دارد بساط صبحانه را آماده می‌کند. تق‌تق فندک گاز. شرشر آبی که کتری را پر می‌کند. زنگ تستر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>صبح با صدایی بیدار می‌شوی که بی کلام، متوجه‌ات می‌کند یک نفر قبل از تو بیدار شده و دارد بساط صبحانه را آماده می‌کند. تق‌تق فندک گاز. شرشر آبی که کتری را پر می‌کند. زنگ تستر...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/190/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خوشبختی اگر</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/189</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/189</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 01:57:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کنار تخت‌خوابت، آن سمتی که تو می‌خابی، پریز برق باشد. جایی که دستت بهش برسد و لازم نباشد برای کشیدن سیم شارژر گوشی کوفتی‌ت از نازبالش عزیزت سر بلند کنی.
اگر شارژر را از پریز جدا نکنی چه می‌شود؟ محشر کبرا! چرا؟ چون همسرت بسیااااااااار گیر یک کلیپی است مبنی بر اینکه یک یارویی در ینگه دنیا سیم شارژر  ر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کنار تخت‌خوابت، آن سمتی که تو می‌خابی، پریز برق باشد. جایی که دستت بهش برسد و لازم نباشد برای کشیدن سیم شارژر گوشی کوفتی‌ت از نازبالش عزیزت سر بلند کنی.</p><p>اگر شارژر را از پریز جدا نکنی چه می‌شود؟ محشر کبرا! چرا؟ چون همسرت بسیااااااااار گیر یک کلیپی است مبنی بر اینکه یک یارویی در ینگه دنیا سیم شارژر  را گذاشت ماند به پریز برق و پرده آتش گرفت.</p><p>ای تف‌ها بر روح آن یارویِ جو بده‌ی بیکار کلیپ‌ساز باد!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/189/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>درددل نسیمانه</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/188</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/188</guid>
		<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 18:27:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پسرم ۱۱ ماه کلاس تنبک رفت تا سه شنبه همین هفته. 
استادش که نمیخام معرفیش کنم، یک نوازنده حرفه‌ای و همکار چند آهنگساز بزرگه. 
ایشون رو از دوره شیوع کرونا می‌شناختیم. اون موقع سوپروایزر دوره کوبه‌ای دخترم بود که به صورت آنلاین تدریس می‌شد و بعد تخصصی مدرس تنبک شد در آموزشگاه کامکارها.
پیشرفت پسرم عالی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:15px;">پسرم ۱۱ ماه کلاس تنبک رفت تا سه شنبه همین هفته. </span><br><span style="font-size:15px;">استادش که نمیخام معرفیش کنم، یک نوازنده حرفه‌ای و همکار چند آهنگساز بزرگه. </span><br><span style="font-size:15px;">ایشون رو از دوره شیوع کرونا می‌شناختیم. اون موقع سوپروایزر دوره کوبه‌ای دخترم بود که به صورت آنلاین تدریس می‌شد و بعد تخصصی مدرس تنبک شد در آموزشگاه کامکارها.</span><br><span style="font-size:15px;">پیشرفت پسرم عالی بوده که قطعن به دلیل مهارت تدریس استاد و علاقه شازده‌س. در حدی که طی این ۱۱ ماه ۳ کتاب آموزشی رو تموم کرده و رسیده به هم‌نوازی در کنسرت.</span><br><span style="font-size:15px;">در مهارت نوازندگی استاد حرفی نمیشه زد. بیسته ولی اخلاقش همیشه نیش داشت.</span><br><span style="font-size:15px;">اول اسفند دست پسرم در کلاس ژیمناستیک از آرنج شکست. هم درد و گچ اذیتش می‌کرد هم از دست دادن کلاسهایی که دوست داشت. ژیمناستیک رو که نمیتونست بره به هیچ وجه، ولی موسیقی رو گفتم بیا بریم شهریه دادیم اصلن بچه بشینه. استاد تئوری براش نیم ساعت درس بده و مبانی رو مرور کنه و... که خلاصه بچه حس و حالش عوض شه.</span><br><span style="font-size:15px;">شما باشی فرقی نداره خانم یا آقا، ببینی دست یه بچه که اتفاقن شاگردتم هست، شاگرد خوبتم هست شکسته و بسته به گردنش اومده سر کلاس چی میگی؟</span><br><span style="font-size:15px;">چشمتون روز بد نبینه. این آقا نه گذاشت و نه ورداشت زل زل تو چشمم نگاه کرد بدون حال و احوال پرسی و دلجویی از بچه گفت: عه این برا چی اومده نمیتونه بزنه که!!!</span><br><span style="font-size:15px;">بی‌شعور زیاد دیدم این یکی ولی غول مرحله آخر بود.</span><br><span style="font-size:15px;">به حدی حال بچه گرفته شد که من حال خودم رو فراموش کردم.</span><br><span style="font-size:15px;">همسرجانم مارو که دید می‌خواست بره چپ و راستش کنه پسرم گفت نه من استادمو دوست دارم بابا تو رو خدا ولش کن و.....</span><br><span style="font-size:15px;">خلاصه ما دو هفته صبر کردیم دست بچه خوب شد و رفت تو جریانات جنگ و .... </span><br><span style="font-size:15px;">بعدش رفتیم کلاس و انگار نه انگار.</span><br><span style="font-size:15px;">هفته گذشته ولی استاد تیر آخرو زد: به پسرم که داشت برای کنسرت آماده میشد گفت ۱۰۰ بودی متاسفم که ۲۰ هم نیستی!!!</span><br><span style="font-size:15px;">خوب لامصب اگه ۱۰۰ بوده چرا اینطوری میگی ؟ بپرس چیزی شده؟ بگو آماده نیستی؟ </span><br><span style="font-size:15px;">ای مار بگزه اون زبون تلختو مرد.</span><br><span style="font-size:15px;">آدمی یا نه؟ ارتباط انسانی بلدی یا نه؟ توی جامعه بودی یا نه؟</span><br><span style="font-size:15px;">پسرم فرو ریخت.</span><br><span style="font-size:15px;">اومدیم خونه گفت من حتی یک بار دیگه حاضر  نیستم این آدم رو ببینم.</span><br><span style="font-size:15px;">هرچی بهش گفتیم تو که دوسش داشتی گفت لیاقت دوست داشتن رو نداره کسی که بلد نیست درست حرف بزنه!</span><br><span style="font-size:15px;">اعتراف میکنم من تشخیص نمیدم بی لیاقتی رو و به همه محبت میکنم اما بچه ها خیلی میفهمن. نه همه بچه ها. بچه ای که درست باهاش رفتار شده. بچه ای که پدر مادر داشته. بچه ای که خوب و بد رو یاد گرفته.</span><br><span style="font-size:15px;">بعله. بی لیاقتی رو حتی یه بچه هم میتونه تشخیص بده و خدا نکنه آدم لیاقت خوبی رو نداشته باشه. </span><br><span style="font-size:15px;">من اهل جار و جنجال و دعوا نیستم ولی این یارو شانس آورد که بچه من از موسیقی زده نشد وگرنه نابودش می‌کردم و به واسطه نسبتی که با خانم سالم دارم از کار بیکارش می‌کردم خیلی ملایم و نامحسوس.</span><br><span style="font-size:15px;">بچه طفلی اونقدر موسیقی رو دوست داره که داشت افسرده میشد از بی کلاسی. این شد که ثبت نامش کردم پیش خانم سمانه گلکار هنرمند برای آموزش هنگ‌درام در آموزشگاه فخیمه کامکارها</span><br><span style="font-size:15px;">این بود انشای من درباره تاثیر بیشعوری  و بی لیاقتی توامان بر پیشرفت فرزندم در هنر نوازندگی سایزهای کوبه‌ای</span><br><span style="font-size:15px;">این خانم از قضای روزگار نوازنده حرفه‌ای تنبک هم هست گوگل کنید سمانه گلکار و لذت ببرید</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/188/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>44</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عجب روزیه ۵ شنبه</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/187</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/187</guid>
		<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 14:13:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۱.ساعت ۸ صبح رفتیم بازار بزرگ تهران کارت_پر، دست_خالی؛ برگشتیم خونه دست_پر، کارت_خالی.
علی برکت الله.
۲.لباسهای پاییزه بخرید حال کنید به حراجی‌های لباس تابستونی نگاه نکنید، افت کلاس داره.
دخترکم فرمود.
۳.بازار رضا لباساش بیست بود. قیمتاشم عالی بود. چون قراره کلن بشه طلا فروشی.
دلگشا نرفتم. 
۴.ریمل ق...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>۱.ساعت ۸ صبح رفتیم بازار بزرگ تهران کارت_پر، دست_خالی؛ برگشتیم خونه دست_پر، کارت_خالی.</p><p>علی برکت الله.</p><p>۲.لباسهای پاییزه بخرید حال کنید به حراجی‌های لباس تابستونی نگاه نکنید، افت کلاس داره.</p><p>دخترکم فرمود.</p><p>۳.بازار رضا لباساش بیست بود. قیمتاشم عالی بود. چون قراره کلن بشه طلا فروشی.</p><p>دلگشا نرفتم. </p><p>۴.ریمل قهوه‌ای بزنید با خط چشم پهن آبی درباری. آقای فروشنده پیشنهاد داد.</p><p>همسرجان گفت بگیرم بزنمش مرتیکه هیز عوضی رو. وا!</p><p>۵.توی لیست خرید چند مورد موند چون یادمون اومد شازده پسر ساعت ۳و نیم کلاس موسیقی داره.</p><p>ساز عوض کرده از تنبلوک به هنگ‌درام.</p><p>۶.دخمل پلنر خریده. </p><p>حوصله قرتی‌بازی‌هاشو ندارم.</p><p>۷.دلم میخاد پیوستار و ژوزف هی بنویسن من بخونم.</p><p>کاش به ژوزف بگم پستهاشو بخونم ویس آپلود کنه که بی حوصله‌ها گوش بدن.</p><p>۸.اگه یه خانم خسیس زنجانی همچو من با یه لارژِ پول خرج کنِ اردبیلی مثل همسرجانم ازدواج کنه تعادل برقرار میشه.</p><p>در انتخاب همسر دقت فرمایید.</p><p>۹.پمپ آب کولر سوخت.</p><p>دو روز دیگه دوام میوردی لعنتی.</p><p>۱۰.پنجشنبه جمعه شما تعطیلید خانمهای خونه‌دار یا که چه؟</p><p>من این دو روز بیشتر میدوئم.</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/187/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>17</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نقطه امن آرامش</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/186</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/186</guid>
		<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 00:29:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در جهان‌بینی من جایی برتر از جای دیگر، زمانی برتر از زمانی دیگر و انسانی برتر از انسان دیگر نیست، فقط و فقط طیفی از تشعشعات متفاوت وجود دارد از تاریکی محض تا نور مطلق و امشب در سکوت و خلوت اینجا مثبت‌ترین تشعشعات را دریافت می‌کردم و یک ساعت مدیتیشن داشتم با موزیک یکی از پستهای ژوزف زرین‌قلم
 
 
زائر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در جهان‌بینی من جایی برتر از جای دیگر، زمانی برتر از زمانی دیگر و انسانی برتر از انسان دیگر نیست، فقط و فقط طیفی از تشعشعات متفاوت وجود دارد از تاریکی محض تا نور مطلق و امشب در سکوت و خلوت اینجا مثبت‌ترین تشعشعات را دریافت می‌کردم و یک ساعت مدیتیشن داشتم با موزیک یکی از پستهای ژوزف زرین‌قلم</p><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:720/1544;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v807168_Screenshot_20260903_001017_Gallery.jpg" width="720" height="1544"></figure><p> </p><p>زائران انگشت‌شمار بودند و همه حرمت آرامش هم را نگه می‌داشتند. </p><p>خنکای آخر شبهای شهریور، دلهای شکسته‌ی شب‌بیدار، چشمهای تر، عطر زیارتگاه، نور ملایم، صدای جیرجیرک‌ها و دستهای خالی محتاج اجابت.</p><p> یادتان بودم بلاگیکسی‌ها.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/186/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دقیقترین بیان از بی‌تابی و دلتنگی</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/185</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/185</guid>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 18:44:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1332/958;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/r519248_FontStory_1788361805127.png" width="1332" height="958"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/185/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شد آنچه باید می‌شد</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/184</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/184</guid>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 02:21:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روزها را و روزمرگی‌ها را و گذشته را و نگاهم را دارم ویرایش می‌کنم. نسخه جدیدی از من در راه است.
 
شان نزول پست: زر و زر کردن‌های اخیرم تمام شد به لطف حلقه‌ی باشکوه کنترل ذهن و دو حلقه دیگر که گفتن نامشان ممنوع است.
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>روزها را و روزمرگی‌ها را و گذشته را و نگاهم را دارم ویرایش می‌کنم. نسخه جدیدی از من در راه است.</p><p> </p><p>شان نزول پست: زر و زر کردن‌های اخیرم تمام شد به لطف حلقه‌ی باشکوه کنترل ذهن و دو حلقه دیگر که گفتن نامشان ممنوع است.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/184/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جنوب ایرانم</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/183</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/183</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 20:13:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[را برای هوشنگ تشریح کردم و این تصویر را داد.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>را برای هوشنگ تشریح کردم و این تصویر را داد.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1536/1024;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/a97402_file_0000000007d081f488bfe8c1c8a58802.png" width="1536" height="1024"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/183/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بهترین حلّال کراتین ناخن و پوست چیست؟</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/182</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/182</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 18:05:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مایع ظرفشویی.
یه جایی مهمون بودم، مرام گذاشتم، دو تا بشقاب شستم، بی‌دستکش، پوست دستم سابیده شده، ناخنام که نگم برات! یعنی نه تنها لاک ناخنام پاک شد، دور ناخنامم همه پوسته شد!
چی میریزن توی این پاتیلهای مایع ظرفشویی؟ ظرفامونو می‌شوریم اگر خوب آبکشی نکنیم یعنی این سم رو می‌خوریم؟ خدا به دور.
هیچی دیگه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مایع ظرفشویی.</p><p>یه جایی مهمون بودم، مرام گذاشتم، دو تا بشقاب شستم، بی‌دستکش، پوست دستم سابیده شده، ناخنام که نگم برات! یعنی نه تنها لاک ناخنام پاک شد، دور ناخنامم همه پوسته شد!</p><p>چی میریزن توی این پاتیلهای مایع ظرفشویی؟ ظرفامونو می‌شوریم اگر خوب آبکشی نکنیم یعنی این سم رو می‌خوریم؟ خدا به دور.</p><p>هیچی دیگه علاوه بر پک پیچ‌گوشتی و فندک و  ۲تا کیسه زباله‌ای که همیشه توی کیفم دارم و یک جفت دستکش ظرفشویی هم خریدم برا کیفم که لازم شد وانَمونم.</p><p>و یک نکته جالب: همسر جانم می‌دونه من پیچ‌گوشتی دارم همیشه، اون روز می‌خاست سرباتری یه بنده خدایی رو که کنار جاده مونده بود برداره به من میگه انبردست نداری؟ </p><p>آخی! چرا نداشتم؟ بد شدا🙄</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/182/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>My favorite cuisine</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/181</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/181</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 14:48:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۱.آشپزی دوست ندارم.
۲.گوشت دوست ندارم.
۳.غذای پخته دوست ندارم.
Soooooooooo]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>۱.آشپزی دوست ندارم.</p><p>۲.گوشت دوست ندارم.</p><p>۳.غذای پخته دوست ندارم.</p><p>Soooooooooo</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1536/1024;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/f1332_file_00000000c6a881f49ca0d225af24d598.png" width="1536" height="1024"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/181/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چالش گسترش کلمات قصار</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/180</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/180</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 12:32:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آقامون بودا فرمودند:
آن‌که بر خود تسلط دارد بزرگ‌تر از کسی است که بر دنیا تسلط دارد.
 
و من شما نویسندگان خوش‌فکر بلاگیسی و بلاگفایی و ... رو دعوت می‌کنم به نوشتن متنی درباره و یا به بیان بهتر در توضیح فرمایش ایشون. 
اصلن همچی حرفی رو قبول دارید یا نه؟ چطور می‌تونیم به خودمون مسلط شیم؟ مسلط شدن به خ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:14px;">آقامون بودا فرمودند:</span></p><p><span style="font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:14px;">آن‌که بر خود تسلط دارد بزرگ‌تر از کسی است که بر دنیا تسلط دارد.</span></p><p> </p><p><span style="font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:14px;">و من شما نویسندگان خوش‌فکر بلاگیسی و بلاگفایی و ... رو دعوت می‌کنم به نوشتن متنی درباره و یا به بیان بهتر در توضیح فرمایش ایشون. </span></p><p><span style="font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:14px;">اصلن همچی حرفی رو قبول دارید یا نه؟ چطور می‌تونیم به خودمون مسلط شیم؟ مسلط شدن به خود شامل جسم، ذهن و روان رو میشه یاد گرفت یا همینه که هست؟ </span></p><p><span style="font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:14px;">حتی می‌تونی درباره این بنویسی که بودا مفت می‌خورده می‌خوابیده نونش از یه جا آبش از یه جا می‌رسیده از سر شکم‌سیری نشسته یه چیزایی برا خودش گفته ما نه به خودمون مسلطیم نه به دنیا.</span></p><p><span style="font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:14px;">به هر حال همراه این چالش نویسندگی شو از هم یاد بگیریم.</span></p><p><span style="font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:14px;">حتی می‌تونی گزین‌گویه‌ی دیگری رو که خودت دوست داری و برات معناداره گسترش بدی و به اشتراک بذاری.</span></p><p><span style="font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:14px;">مرسی در پایان.<br></span> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/180/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>انگیزه باد هواست</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/179</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/179</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 11:52:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[و او به غلط، برای وَرکشیدنِ یانباشلار خود و آغازیدن کار، دنبال انگیزه بود، غافل از اینکه بهترین انگیزه برای گشودن باب هرکاری همانا شروع کردن آن کار است
تنها دستاوردِ منتظر یا حتی جویای انگیزه بودن، از دست دادن زمان است و می‌رسی به هیچ و به پشیمانی که خیلی هم درد دارد
درمانش؟ شروع ضعیفِ ناقصِ حتی به...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">و او به غلط، برای وَرکشیدنِ یانباشلار خود و آغازیدن کار، دنبال انگیزه بود، غافل از اینکه بهترین انگیزه برای گشودن باب هرکاری همانا شروع کردن آن کار است</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">تنها دستاوردِ منتظر یا حتی جویای انگیزه بودن، از دست دادن زمان است و می‌رسی به هیچ و به پشیمانی که خیلی هم درد دارد</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">درمانش؟ شروع ضعیفِ ناقصِ حتی به در نخور. چرا؟ چون به محض دست بردن به سمت کاری که در سر داری، هستی، ساختاری هم راستا با خواسته‌ی تو به خود می‌گیرد و هولت می‌دهد جلو؛ دیده‌ام که می‌گویم</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">مسیر دشواری‌ست؟ بله خیلی، اما نه آنقدر که حسرت از زندگی نزیسته، نه آنقدر که سوختن از داغ کارهایِ نکرده و مگر جز برای تحمل سختی به این جهان دو قطبیِ سراسر چه‌کنم-چه‌کنم آمده‌ایم حالا چه می‌شود اگر بار این سختی را در راهی به دوش کشیم که دوزار هم تهش کاسب شویم؟</span></span></p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/179/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گوبی یامادا و رشد شخصی</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/178</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/178</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 23:50:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمیدونم کتابهای ایشون رو خوندید یا نه ولی اَکیدن پیشنهاد می‌کنم البته باید بگم اول برای بچه‌هام می‌خریدم بعد خودم مشتریش شدم.
با زبانی ساده و کودکانه، پیچیدگی‌های زندگی رو مطرح می‌کنه و راه حل میده. 
این سه کتاب رو اول خریدم و بعد بقیه آثارش 
۱. با یک مشکل چه کار می‌توانم بکنم؟
۲.با یک فرصت چه کار م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمیدونم کتابهای ایشون رو خوندید یا نه ولی اَکیدن پیشنهاد می‌کنم البته باید بگم اول برای بچه‌هام می‌خریدم بعد خودم مشتریش شدم.</p><p>با زبانی ساده و کودکانه، پیچیدگی‌های زندگی رو مطرح می‌کنه و راه حل میده. </p><p>این سه کتاب رو اول خریدم و بعد بقیه آثارش </p><p>۱. با یک مشکل چه کار می‌توانم بکنم؟</p><p>۲.با یک فرصت چه کار می‌توانم بکنم؟</p><p>۳.با یک فکر تازه چه کار می‌توانم بکنم؟</p><p>نسخه اینترنتی و کاغذی موجوده. گمونم خوشتون بیاد. برای بچه‌ها عالیه و البته بزرگا.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/178/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این روزها</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/177</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/177</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 08:12:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گاهی در چیزی دنبال چیزی می‌گردم که نه پیداش می‌کنم نه یادم می‌آید چه بود!
الان، در ترانه فراری با صدای جناب عصار که عرفان طهماسبی نوشته.
شاید دنبال خودم بودم یا تو یا چیزی که بود و دیگر نیست یا هست و من نمی‌خواهمش یا می‌خواهم باشد و باشیم اما مایی نیست یا هیچ. 
یادم نیست.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی در چیزی دنبال چیزی می‌گردم که نه پیداش می‌کنم نه یادم می‌آید چه بود!</p><p>الان، در ترانه فراری با صدای جناب عصار که عرفان طهماسبی نوشته.</p><p>شاید دنبال خودم بودم یا تو یا چیزی که بود و دیگر نیست یا هست و من نمی‌خواهمش یا می‌خواهم باشد و باشیم اما مایی نیست یا هیچ. </p><p>یادم نیست.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/177/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>روزنویسی از یکشنبه‌ای که جمعه بود</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/176</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/176</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 08:11:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۱.صبحی که ظهر بود، به کمین بچه‌ها ماندم، در رختخواب. بیدار که می‌شوند، می‌آیند سراغ من و پدرشان، هر روز. 
امروز، اول پسر آمد.
_سرتو بذار اینجا.
گذاشت.
_بغلم کن.
کرد.
_محکمتر.
گفتم و بی‌اختیار به پهلو خوابیدیم و دستم را دور بدن فسقلیش قفل کردم و او بازو و ران کوچکش را انداخت روی تنم، سنگین، با تمام ت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:15px;">۱.صبحی که ظهر بود، به کمین بچه‌ها ماندم، در رختخواب. بیدار که می‌شوند، می‌آیند سراغ من و پدرشان، هر روز. </span><br><span style="font-size:15px;">امروز، اول پسر آمد.</span><br><span style="font-size:15px;">_سرتو بذار اینجا.</span><br><span style="font-size:15px;">گذاشت.</span><br><span style="font-size:15px;">_بغلم کن.</span><br><span style="font-size:15px;">کرد.</span><br><span style="font-size:15px;">_محکمتر.</span><br><span style="font-size:15px;">گفتم و بی‌اختیار به پهلو خوابیدیم و دستم را دور بدن فسقلیش قفل کردم و او بازو و ران کوچکش را انداخت روی تنم، سنگین، با تمام توان یک کودک ۱۰ ساله.</span><br><span style="font-size:15px;">آی کیف داشت.</span><br><span style="font-size:15px;">دختر که بیدار شد و آمد، اولی را فرستادم برود صبحانه درست کند، نیمرو که بشود نهار هم حسابش کرد.</span><br><span style="font-size:15px;">پسرکم آشپز بانمکی‌ست.</span><br><span style="font-size:15px;">دخترکم ۱۰ کیلو سنگین‌تر از من و ۱۰ سانت بلند قدتر از من است.</span><br><span style="font-size:15px;">بغل که می‌کُندَم قدرت جوانیش را دوست دارم.</span><br><span style="font-size:15px;">۲. خانه را به شکل اولش درآوردم به شکل روزمرگی‌هایش قبل از مهمانی.</span><br><span style="font-size:15px;">۳.با همسرجانم ادامه شب هول را خواندیم. خوش گذشت. آشفته نویسی‌ش را دوست دارم.</span><br><span style="font-size:15px;">۴.نوشتم، چندپاره.</span><br><span style="font-size:15px;">۵.وبینارهای عقب‌افتاده دو سه روز اخیر را شنیدم.</span><br><span style="font-size:15px;">۶.خسته شدم.</span><br><span style="font-size:15px;">۷.با خودی از خودهایم درباره عرفان حلقه صحبت کردم. سؤالات جالبی پرسید. من حوصله توضیح نداشتم، مثل همیشه که حوصله حرف زدن ندارم.</span><br><span style="font-size:15px;">۸.گذاشتم پسرم سرم کلاه بگذارد. خندیدیم.</span><br><span style="font-size:15px;">۹.اهالی خانه را بیرون کردم که بنشینم دیوار را نگاه کنم، راضی بودم.</span><br><span style="font-size:15px;">۱۰.هنوز هوس نوشتن پستهای زنانه دارم، بی پرده، بی پروا.</span><br><span style="font-size:15px;">فردا حتمن روز بهتریست.</span></p><p><span style="font-size:15px;">آمین</span><br><br><br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/176/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>با تشکر از فیلترینگ</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/175</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/175</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 08:08:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[که بلاگیکس اعظم هم، بعله.
شمام با 🐘 ترشکن وارد بلاگیکس می‌شید یا فقط من غریبه شدم؟
 
بادوم جان پفکی به داد برس‌، دیشب خواب دیدم توی آسانسوری که فقط می‌رفت طبقه ۱۱ و ۵ و زیرزمین یه یاروی کفتربازی به من کارت ویزیت داد. کارت از وسط تا خورده بود. سورمه‌ای تیره با نوشته‌های سفید.
خدا به دور، منم گرفتم خی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>که بلاگیکس اعظم هم، بعله.</p><p>شمام با 🐘 ترشکن وارد بلاگیکس می‌شید یا فقط من غریبه شدم؟</p><p> </p><p>بادوم جان پفکی به داد برس‌، دیشب خواب دیدم توی آسانسوری که فقط می‌رفت طبقه ۱۱ و ۵ و زیرزمین یه یاروی کفتربازی به من کارت ویزیت داد. کارت از وسط تا خورده بود. سورمه‌ای تیره با نوشته‌های سفید.</p><p>خدا به دور، منم گرفتم خیلی هم احترامش کردم. وا!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/175/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>25</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بردی از یادم</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/174</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/174</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 17:34:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با یادت شادم، با یادت شادم...
و تا صدایت می‌رود بالا، زیر_صدایت می‌شود صدای دوطفلانت و بی‌دعوت با تو می‌خوانند و تو کیفور می‌شوی ازین هم‌خوانی و یادت می‌رود چه تلخی سرد و بی‌درمانی این ترانه را آوار آوایت کرده و داری میخوانیش، بی‌آنکه انتخاب کرده باشی.
با یادت شادم و این شادی تا دلت بخواهد غمگین است...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با یادت شادم، با یادت شادم...</p><p>و تا صدایت می‌رود بالا، زیر_صدایت می‌شود صدای دوطفلانت و بی‌دعوت با تو می‌خوانند و تو کیفور می‌شوی ازین هم‌خوانی و یادت می‌رود چه تلخی سرد و بی‌درمانی این ترانه را آوار آوایت کرده و داری میخوانیش، بی‌آنکه انتخاب کرده باشی.</p><p>با یادت شادم و این شادی تا دلت بخواهد غمگین است، غمگین.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/174/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این روزها</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/173</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/173</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 16:31:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در هفته دوم شهریور، که شنبه‌اش پنجشنبه بود
یکشنبه‌اش جمعه است،
زندگی، عجیب، بوی پاییز دارد یا من، عجیب عاشقم؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در هفته دوم شهریور، که شنبه‌اش پنجشنبه بود</p><p>یکشنبه‌اش جمعه است،</p><p>زندگی، عجیب، بوی پاییز دارد یا من، عجیب عاشقم؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/173/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بدون شرح</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/172</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/172</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 01:44:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
شاهرخ مسکوب نوشته:
مرد، اگر از کژ رفتاری‌های روزگار به دامان زنی پناه نبرد چطور دوام آورد؟!
 
سکوت می‌کنم شما بگید.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>شاهرخ مسکوب نوشته:</p><p>مرد، اگر از کژ رفتاری‌های روزگار به دامان زنی پناه نبرد چطور دوام آورد؟!</p><p> </p><p>سکوت می‌کنم شما بگید.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/172/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>که بماند یه یادگار</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/171</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/171</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 14:34:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از تویی گه نمی‌دانم اجابت کدام دعای زلال منی:
 
 
از همسر قشنگم که اینجا رو می‌خونه ولی چیزی برام نمی‌نویسه میگه اینکارا چیه😍😁🤗😘]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از تویی گه نمی‌دانم اجابت کدام دعای زلال منی:</p><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2496/4524;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/k87956_Screenshot_20260829_142518_Bale.jpg" width="2496" height="4524"></figure><p> </p><p>از همسر قشنگم که اینجا رو می‌خونه ولی چیزی برام نمی‌نویسه میگه اینکارا چیه😍😁🤗😘</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/171/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نوشتم، آرام شدم.</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/170</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/170</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 01:15:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روزهایی هم هست که ۲۴ ساعت بوده و تو نمی‌توانی ۲۴ تا کار نام ببری که کرده‌ای اما ک.ده شده‌ای گویا!
روزنویسی برای این‌طور روزها معرکه است. درمان است. حس بطالتت را ماله می‌کشد. 
 می‌نشینی یک گوشه با کاغذ و خودکار بیک، از همانهایی که جایش در دنیایت انحصاری‌ست و تو تا ته دنیا بهش متعهدی، بعد می‌نویسی: آر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>روزهایی هم هست که ۲۴ ساعت بوده و تو نمی‌توانی ۲۴ تا کار نام ببری که کرده‌ای اما ک.ده شده‌ای گویا!</p><p>روزنویسی برای این‌طور روزها معرکه است. درمان است. حس بطالتت را ماله می‌کشد. </p><p> می‌نشینی یک گوشه با کاغذ و خودکار بیک، از همانهایی که جایش در دنیایت انحصاری‌ست و تو تا ته دنیا بهش متعهدی، بعد می‌نویسی: آره! امروز متعهد بودم به مطالعه، به نوشتن، به سیر کردن شکم اهالی خانه (چون خودم مرتاضم و می‌خاهم دو پاره استخوان شوم لابد)، به دلدادگیم، به دوستانم، به سیر در عن‌ترنط بیش‌تلف، به مهمان‌نوازی، به هنر، به‌ برنامه روال روزم، به بدنم. </p><p>آخ از بدنم! خسته که می‌شود یک جوری قفل می‌شود که گویی جان ندارد. باید بخوابد. بوده که ایستاده خوابیده، در مترو! </p><p>خر است. نه. خر نیست. بدن است. بدن یک انسان که از قضای روزگار زن است. </p><p>استادم می‌گفت خودت انتخاب کردی زن باشی.</p><p>در روز الست؟ نه. در الست با من قراردادی بسته نشد. در روزی که یا جایی که پذیرفتم زیستن در دنیای دوقطبی را تجربه کنم، آنجا یا آن‌وقت بود که گفتم زن بودن را می‌خواهم. </p><p>این زن را که حالیش نیست نباید عاشق شود، که هیچی راضیش نمی‌کند، که جسور است، که آزاد است، که وحشیِ رام‌نشدنی‌ست، که مهربان است، که دل‌شکستن بلد نیست، که خودسانسوری‌هایش دارد ته می‌کشد، که اشکش دم مشکش است، که حسرتهای زنانه ندارد، که کوتاه می‌آید، که هیچی نمی‌خواهد جز برای دیگران، این <i><strong><u>زن بینوا بودن</u></strong></i>  را می‌خواهم.</p><p>این بود روزنویسی من.</p><p>آرام شدم.</p><p>تا فردا.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/170/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>32</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>غروب جمعه</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/169</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/169</guid>
		<pubDate>Fri, 28 Aug 2026 16:54:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۲۰ سالی‌ست غروب جمعه دلگیر نیست. پایانی رو به آغاز است، موعد جمع‌بندی هفته‌ای که گذشت و پیش‌نویس هفته‌ای که می‌آید. 
کتاب میخانم. خودم را که نخواهم بیشتر کتاب می‌خانم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>۲۰ سالی‌ست غروب جمعه دلگیر نیست. پایانی رو به آغاز است، موعد جمع‌بندی هفته‌ای که گذشت و پیش‌نویس هفته‌ای که می‌آید. </p><p>کتاب میخانم. خودم را که نخواهم بیشتر کتاب می‌خانم.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2880/2372;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/o4605_Screenshot_20260828_164140_Samsung_Notes.jpg" width="2880" height="2372"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/169/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>19</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دلخوش‌کُنَک</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/168</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/168</guid>
		<pubDate>Fri, 28 Aug 2026 16:24:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وی گاهی نمی‌نویسد از بس می‌خواهد بنویسد سپس واژه‌نویسی می‌کند، پشت هم‌اندازی می‌کند، تداعی‌بازی می‌کند، آنقدر پر و پلا می‌نویسد که دلش راضی شود نوشته.
آب، خواب، طناب، تناب؟ زشت، نامانوس، طلا، گنج، رنج، الماس، آتش‌فشان، ناکازاکی، ایکیگای، سیگار، قمار، لجن، سرخس، تعفن، سو و شون، هدایت، خنززرپنزر، قصاب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وی گاهی نمی‌نویسد از بس می‌خواهد بنویسد سپس واژه‌نویسی می‌کند، پشت هم‌اندازی می‌کند، تداعی‌بازی می‌کند، آنقدر پر و پلا می‌نویسد که دلش راضی شود نوشته.</p><p>آب، خواب، طناب، تناب؟ زشت، نامانوس، طلا، گنج، رنج، الماس، آتش‌فشان، ناکازاکی، ایکیگای، سیگار، قمار، لجن، سرخس، تعفن، سو و شون، هدایت، خنززرپنزر، قصاب، لکاته، فحش؟ حیا، تمیز، آدم، اشک، رشک، دشت، چشمه، بهار، اردیبهشت، سی و سه پل، پشمک، عکس، طاقی، طوبا، طینت، زینت، زینب، عاشورا، وهم، حر، حمام، خنجر، خیال، خروس، خیس، آرشه، لب، سیم، یله، سیمان، لشکر، لشگر؟ خیار، سیب، آلمان، تجربه، طامه، طاغوت، طاعون، عصر، مرگ، صبح، طلوع، نارنجی، بنفش، توالت، وحشت، سکوت، مرداب، مردن،  نفس، غریق، سکو، هیجان، گیسو، بانو، سس، پاستا، قاشق، قند، قورباغه، رویا، عدس، سرما، سیاست، سکوت، ممنوع، نه، باد، فاعل، خوشه، حوصی، حوسی؟ هوسی، حشری، محشری، شهره، مشهور، شعله، هراس، عادل، پارو، تنور، جاده، چناران، هار، فندق، قلمبه، بدری، کاوش، گاو، وارد، دل، رب، زبیده، ثالث، صابون، متر، نایاب، شاهد، ساری، یارو، بابل، طرز، هول، تحول, تهوع، مقصر، موطن، داریوش، بسیار، نکبت، نگو، تمام.</p><p> </p><p>و گذراند ۱۰ دقیقه دیگر از عمر گرانمایه را...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/168/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گم شده‌ام</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/167</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/167</guid>
		<pubDate>Fri, 28 Aug 2026 15:52:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[و یکی‌دو روزی‌ست بی‌خودم که انگار از عوارض بی‌تویی‌ست.
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>و یکی‌دو روزی‌ست بی‌خودم که انگار از عوارض بی‌تویی‌ست.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/167/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یک عادت گندی‌هم دارم</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/166</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/166</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 15:18:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[که موقع آشپزی مدام گاز را تمیز می‌کنم! بله همین‌قدر مسخره و بدتر اینکه خودم می‌دانم کار بیهوده و هدری‌ست اما ترک عادت موجب مرض است. 
امروز رایا دید. قبلن هم دیده بود اما این‌بار تعجب کرد و گفت چرا تمیز می‌کنی الان دوباره کثیف میشه؟
گفتم عادته دیگه مادر. گفت مامان در مورد عادتهات یه کم بالغ باش!
حرف...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>که موقع آشپزی مدام گاز را تمیز می‌کنم! بله همین‌قدر مسخره و بدتر اینکه خودم می‌دانم کار بیهوده و هدری‌ست اما ترک عادت موجب مرض است. </p><p>امروز رایا دید. قبلن هم دیده بود اما این‌بار تعجب کرد و گفت چرا تمیز می‌کنی الان دوباره کثیف میشه؟</p><p>گفتم عادته دیگه مادر. گفت مامان در مورد عادتهات یه کم بالغ باش!</p><p>حرف خودم را به‌ خودم برگرداند. این یعنی بزرگ شده حتی از من بزرگتر شده. ابزار را از من گرفته و در جای درست استفاده می‌کند. باید بالغ باشم.  </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/166/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>و بدان که</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/165</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/165</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 10:03:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1116/1590;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b73072_FontStory_1787812323611.png" width="1116" height="1590"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/165/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جناب سیدارته گوتمه بودا</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/164</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/164</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 08:29:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تندیس رو خام خریدم چون رنگ دلخواهم نبود.
به نظرت رنگش کنم یا یه کیلر براش کافیه؟
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تندیس رو خام خریدم چون رنگ دلخواهم نبود.</p><p>به نظرت رنگش کنم یا یه کیلر براش کافیه؟</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1182/1330;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p9718_file_000000009338820aa58a4fd567404616.png" width="1182" height="1330"></figure><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/164/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>38</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این روزها</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/163</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/163</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 00:19:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[که به لطف آشنایی با بلاگیکس به عادت نوشتن برگشته‌ایم خوب‌تریم. 
صبح دیر بیدار شدیم و می‌دانستیم روزمان آنقدرها که دل‌خواهمان بشود درست و حسابی پیش نخواهد رفت و لاجرم آخر شب با خودمان گلاویز خواهیم شد فلذا رفتیم سراغ اولیتها به ترتیب و جالب اینکه بد هم نشد تا آنجا که وقت کافی داشتیم تا خاور دور تهران...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>که به لطف آشنایی با بلاگیکس به عادت نوشتن برگشته‌ایم خوب‌تریم. </p><p>صبح دیر بیدار شدیم و می‌دانستیم روزمان آنقدرها که دل‌خواهمان بشود درست و حسابی پیش نخواهد رفت و لاجرم آخر شب با خودمان گلاویز خواهیم شد فلذا رفتیم سراغ اولیتها به ترتیب و جالب اینکه بد هم نشد تا آنجا که وقت کافی داشتیم تا خاور دور تهران برویم برای خرید تندیس بودای زیبایی که مدتها گوشه‌ی ذهنمان بود  و ناگفته نماند که این پیروزی را مدیون لطف همسر عزیزتر از جانمان هستیم که ما را برد خرید به صرف شام و ناپلئونی به عنوان دسر.</p><p>بله کامل به برنامه‌های روال روزمان نرسیدیم اما روز دیگری از زندگی مریم را نوشتیم و بازخورد هم گرفتیم مکرومه هم بافتیم. تورکی استامبولی هم بله تا حدودی. نماز روزانه را هم به موقع رساندیم. آشپزی نیز هم. همسرداری و بچه‌د‌اری هم در حد توان. حتی از تعاملات دنیای مجازی هم جا نماندیم. بقیه مهمانها را هم دعوت کردیم و خیالمان راحت شد.</p><p>هم اکنون که اینجا نشسته‌ایم و روزنویسی می‌کنیم ظرف ناشُسته‌ای نداریم، خانه مرتب است، طفلان در خواب نازند، برنامه‌های فردا را نوشته‌ایم و در این اندیشه‌ایم که گویا روزهای پیشین به خودمان زیادی سخت می‌گرفتیم و می‌شده است جاری‌تر و ساده‌تر هم زیست.</p><p>فردا بهش بیشتر فکر خواهیم کرد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/163/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خدمت شما: تراوشات ذهنی یک نسیم</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/162</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/162</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 17:10:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ادامه از دفتر خاطرات زنی....
امروز فهمیدم دوست دارم روانشناس شوم، درد دل مردم را بشنوم و کمک کنم مشکلاتشان حل شود. قبلن می‌خواستم دندان‌پزشک باشم چون خیال می‌کردم خیلی پولدار هستند اما از وقتی سنگ صبور را می‌خوانم نظرم عوض شده و فکرهای دیگری دارم.
احمدآقای کتاب، فقط دردهای دیگران را نگاه می‌کند، گاه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ادامه از دفتر خاطرات زنی....</p><p>امروز فهمیدم دوست دارم روانشناس شوم، درد دل مردم را بشنوم و کمک کنم مشکلاتشان حل شود. قبلن می‌خواستم دندان‌پزشک باشم چون خیال می‌کردم خیلی پولدار هستند اما از وقتی سنگ صبور را می‌خوانم نظرم عوض شده و فکرهای دیگری دارم.</p><p>احمدآقای کتاب، فقط دردهای دیگران را نگاه می‌کند، گاهی نگران هم می‌شود و برایشان غصه می‌خورد ولی نمی‌تواند کاری کند بهتر زندگی کنند، نه بلد است نه پول دارد اما اگر روانشناس بود می‌توانست راه نجاتی بهشان نشان دهد. </p><p>به نظرم روانشناس باید خیلی هم باهوش و دانا باشد تا بفهمد مشکل کسی که پیشش آمده از کجا شروع شده و چاره‌اش چیست. روانشناسها برای مریضشان غصه می‌خورند؟ نمی‌دانم.</p><p>همیشه کتاب خواندن را دوست داشته‌ام اما اسم سنگ صبور را نشنیده بودم و چقدر خوشحالم که پیدایش کردم. کتابخانه پدر سینا از دلخوشی‌های من در این خانه است و شاید اگر آن تکیه کلام اعظم نبود دستم سمتش نمی‌رفت و هیچ وقت با شخصیت گوهر که اول باعث وحشتم شد آشنا نمی‌شدم. ازدواج گوهر، شبیه من است اما من قبول نمی‌کنم و نمی‌خواهم عاقبتم مثل او باشد. </p><p>روانشناسها هم در زندگی خودشان مشکل دارند؟ نمی‌دانم. ولی فکر می‌کنم اگر گرفتاری داشته باشند هم راحت‌تر حلش می‌کنند و کمتر اذیت می‌شوند. اگر روانشناس شوم با سینا بهتر زندگی می‌کنم. شاید.</p><p>نویسنده‌های رمان چیزهایی که می‌نویسند را از کجا می‌آوردند؟ لابد آدمهای واقعیی را دیده‌اند که آن شکلی زندگی کرده‌اند یا با چنین آدمهایی صحبت می‌کنند و بعد می‌نویسند. شاید هم نویسنده شوم. شاید یک روز، روزی که خانم موفق و خوشبختی بودم داستان زندگی خودم را نوشتم.</p><p>من با گوهر صادق چوبک  فرق دارم. درس می‌خوانم، دانشگاه می‌روم. کار می‌کنم و برای خودم درآمدی خواهم داشت ولی فعلن باید با شرایط و آدمهای این خانه سازگاری کنم، نمی‌خواهم طلاق من بار غم و رنج مادرم را سنگین‌تر کند.</p><p>فلاکت را دوست ندارم. همه آدمهای سنگ صبور بدبخت هستند. دنیای من آنقدر سیاه نیست. به خانم زمانی گفتم: «ببخشید اگر اشکالی نداره فردا برم دیدن مامانم» باهاش خیلی ملایم و مودب صحبت می‌کنم. نباید از من دلخور شود، چرا؟ چون باید در این خانه بمانم. </p><p>قرار شد فردا شب با اعظم بروم و پس فردا صبح برگردم. خیلی هم خوب. بعد هم گفت: «اگر لباس یا چیزی لازم داری بریم بخر.» تشکر کردم. </p><p>4 سال دیگر گواهی‌نامه می‌گیرم و خودم رانندگی می‌کنم و هر جا دلم خواست می‌روم. اینجا 3 تا ماشین خوشگل منتظر من است که بردارم و ببرمشان گردش. </p><p>از وقتی به این خانه آمده‌ام چقدر این خاطرات روزانه را تمیز و مرتب می‌نویسم انکار واقعن می‌خواهم چاپشان کنم. </p><p>چیز دیگری هم من را به فکر روانشناس شدن انداخته: مشکلات کوهیار. بچه طفلی با کسی حرف نمی‌زند. باهاش که حرف می‌زنم به سختی به چشمهایم نگاه می‌کند. ناخن می‌جود و مدام مادر بزرگش می‌گوید: «بنداز پایین اون بی‌صاحابو.»  </p><p>فرشته های حافظ خانه، ساره و اعظم هم با من و هم با کوهیار خیلی مهربان هستند. بچه معصوم خیلی می‌خوابد. دیروز برایش کتاب خواندم و نوازشش کردم. لبخند زد و گفت: «مرسی مریم جون.» حس خوبی داشتم.</p><p>امشب سنگ صبور را تمام می‌کنم. خبری هم از همسرم نیست.</p><p> </p><p> </p><p>بقیه ماجرا در تلگرام، لینک در بیوگرافی وبلاگم.</p><p>نظرتون برام خیلی مهمه. خوندین بگید چطور بود. چی باشه بهتر میشه. چی نباشه بهترتر میشه. مرسی.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/162/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>I am a magician</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/161</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/161</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 00:32:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
امروز جادوگر بودم.
همزمان به پسرکم ریاضی درس می‌دادم به دخترکم انگلیسی و عدس پاک می‌کردم.
دلخوشی؟ گردش باد ملایم پنکه لابلای موهایم.
امروز جادوگر بودم.
مقدمات مهمانی شنبه را فراهم کردم منِ تنبلِ درونگرایِ از مهمان و مهمانی بیزار.
دلخوشی؟ هم‌زمانی تولدم با تولد حضرت رسول.
امروز جادوگر بودم.
صبور بو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>امروز جادوگر بودم.</p><p>همزمان به پسرکم ریاضی درس می‌دادم به دخترکم انگلیسی و عدس پاک می‌کردم.</p><p>دلخوشی؟ گردش باد ملایم پنکه لابلای موهایم.</p><p>امروز جادوگر بودم.</p><p>مقدمات مهمانی شنبه را فراهم کردم منِ تنبلِ درونگرایِ از مهمان و مهمانی بیزار.</p><p>دلخوشی؟ هم‌زمانی تولدم با تولد حضرت رسول.</p><p>امروز جادوگر بودم.</p><p>صبور بودم بیش از حد انتظارم، نه! صبور بودم چنانکه هرگز نبوده‌ام.</p><p>دلخوشی؟ یک پیام.</p><p>امروز جادوگر بودم.</p><p>زندگی را به تمامی زیستم اگرچه جان نداشتم.</p><p>دلخوشی؟ روزهای خوشی که شاید بیایند.</p><p>امروز جادوگر بودم.</p><p>با چند خط رنگارنگ، چنان صورتی برای خودم ساختم که انگار نه انگار درونم آتشی  برپاست.</p><p>دلخوشی؟ زن بودن.</p><p>امروز جادوگر بودم.</p><p>میان مشغله‌های ریز و درشت، یک نفس ۱۶۶ صفحه کتاب سرکشیدم و یک لیوان آب هم روش.</p><p>دلخوشی؟ کتاب خواندن.</p><p>امروز جادوگر بودم.</p><p>اگرچه اکبر سردوزامی گفت هرکی از من الهام بگیرد و بنویسد ... است ولی الهام گرفتم و ... نبودم.</p><p>دلخوشی؟ نوشتن.</p><p><span style="background-color:hsl(150, 75%, 60%);">چرا جادوگر؟ مطالعه کتاب وزینِ برادرم جادوگر بود اثر اکبرسردوزامی</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/161/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>راهنمای نوشتن در قحطی ایده</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/160</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/160</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 14:08:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خب حالا چه خاکی بریزم سرم؟ باز هم الکی منتظر مانده بودم تا ایده‌ای به نتیجه برسم و سپس نوشتن بیاغازم که زکی، فقط پریشان‌تر شدم. هنوز گاهی فراموش می‌کنم که ایده در ۹۹ درصد مواقع هنگام نوشتن شکل می‌گیرد، و پیش از آن اگر زیادی پای بفشاری بر ایده‌یابی فقط خودت را مشوش می‌کنی و سرانجام ممکن است به هر کار...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خب حالا چه خاکی بریزم سرم؟ باز هم الکی منتظر مانده بودم تا ایده‌ای به نتیجه برسم و سپس نوشتن بیاغازم که زکی، فقط پریشان‌تر شدم. هنوز گاهی فراموش می‌کنم که ایده در ۹۹ درصد مواقع هنگام نوشتن شکل می‌گیرد، و پیش از آن اگر زیادی پای بفشاری بر ایده‌یابی فقط خودت را مشوش می‌کنی و سرانجام ممکن است به هر کاری بپناهی جز نوشتن.</p><p>خب، امروز از چی بگویم؟ خب امروز از چی بگویم؟ خب امروز از چی بگویم؟ می‌بینی؟ دارم تکرار می‌کنم. این تکرارها توی روزنویسی هیچ بد نیست. تو داری آزادنویسی می‌کنی تا بفهمی کجای کاری، پس قرار نیست نگرانِ کلافگی مخاطب باشی چون اصلن بنای ارائه نداری. مثل تلنبه زدن است، می‌خاهی از ته چاه یا بشکه چیزی بیرون بکشی. پس چه باک اگر هی بگویی امروز چی بنویسم؟ الان چی بنویسم؟ من دوست دارم از چی بنویسم؟ همین‌که کمی تکرارورزیی کنی می‌بینی چیزکی آن گوشه‌موشه‌ها رخ نمی‌نماید، مثلن در همین یادداشت امروزم تکرار باعث شد به این نتیجه برسم که خودِ تکرار بهترین ایده برای امروز است.</p><p>بله عزیزم، تکرار کن، دیگر کجا را می‌یابی که بتوانی اینطوری راحت توش تکرار و تکرار و تکرار کنی و کسی نگوید «خفه شو حالم بهم خورد».</p><p> </p><p> </p><p><span style="background-color:hsl(150, 75%, 60%);">کپی شده از سایت مدرسه نویسندگی چون برام راهگشا بود خواستم شمام یخونیدش</span></p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/160/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این غزل چرا اینقدر قشنگه؟</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/159</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/159</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 08:35:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیم
آخِر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
اربابِ حاجتیم و زبانِ سؤال نیست
در حضرتِ کریم، تمنا چه حاجت است
محتاج قِصه نیست گَرَت قصدِ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت است</p><p>چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است</p><p>جانا به حاجتی که تو را هست با خدا</p><p>کآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت است</p><p>ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیم</p><p>آخِر سؤال کن که گدا را چه حاجت است</p><p>اربابِ حاجتیم و زبانِ سؤال نیست</p><p>در حضرتِ کریم، تمنا چه حاجت است</p><p>محتاج قِصه نیست گَرَت قصدِ خون ماست</p><p>چون رَخت از آن توست، به یغما چه حاجت است</p><p>جامِ جهان نماست ضمیرِ منیرِ دوست</p><p>اظهارِ احتیاج، خود آن جا چه حاجت است</p><p>آن شد که بارِ منتِ مَلّاح بردمی</p><p>گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است</p><p>ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست</p><p>اَحباب حاضرند، به اَعدا چه حاجت است</p><p>ای عاشقِ گدا چو لبِ روح‌بخشِ یار</p><p>می‌داندت وظیفه، تقاضا چه حاجت است</p><p>حافظ! تو خَتم کن که هنر خود عَیان شود</p><p>با مدعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/159/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>_دوشنبه‌ات؟</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/158</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/158</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 00:11:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[+مثل هر روز کمی متفاوت.
_مثلن متفاوت در چی؟
+دروغ گفتم. گفتم کُشتَمش، تمام شد ولی هنوز قلبی تپنده دارد. صبح دروغ گفتم قبل از ساعت ۹.
_خوب که چی؟
+ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
   در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد
_بعد؟
+رفتم تره‌بار. ۶ میلیون خرید و هیچ
_پول برای خرج کردن است، برمی‌گردد. بعد؟
+هی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>+مثل هر روز کمی متفاوت.</p><p>_مثلن متفاوت در چی؟</p><p>+دروغ گفتم. گفتم کُشتَمش، تمام شد ولی هنوز قلبی تپنده دارد. صبح دروغ گفتم قبل از ساعت ۹.</p><p>_خوب که چی؟</p><p>+ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد</p><p>   در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد</p><p>_بعد؟</p><p>+رفتم تره‌بار. ۶ میلیون خرید و هیچ</p><p>_پول برای خرج کردن است، برمی‌گردد. بعد؟</p><p>+هیچ بر هیچ.</p><p>_این هم روزی‌ست. خودت را در آغوش بگیر و بخواب. زندگی برای امروز کافی‌ست. تمام شد. شاید فردا روز بهتری باشد.</p><p>+هرگز فردا را ندیده‌ام. هر روز ، امروز است</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/158/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چالش مونولوگ‌نویسی مخالف</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/157</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/157</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 18:03:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ای تف تو روحت زندگی که هرچی کشیدیم از دسِ‌کم گرفتن خودمون بود. 
هرجا نفهمیدیم داریم دَسی دَسی خودمونو به خاک و خون می‌کشیم، خوب گذاشتی تو کاسه‌مون.
آدم کِی از آدم حسابیای اطرافش می‌خوره؟ هی این لَت و پارای داغونن که می‌رینن تو اصاب روانت.
میگی بذار خاکی باشم، بها بدم، بذار دلش خوش باشه، خیال کنه آدم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:2280/2632;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/i511772_Screenshot_20260824_182435_Pinterest.jpg" width="2280" height="2632"></figure><p><span style="font-size:15px;">ای تف تو روحت زندگی که هرچی کشیدیم از دسِ‌کم گرفتن خودمون بود. </span></p><p><span style="font-size:15px;">هرجا نفهمیدیم داریم دَسی دَسی خودمونو به خاک و خون می‌کشیم، خوب گذاشتی تو کاسه‌مون.</span><br><span style="font-size:15px;">آدم کِی از آدم حسابیای اطرافش می‌خوره؟ هی این لَت و پارای داغونن که می‌رینن تو اصاب روانت.</span><br><span style="font-size:15px;">میگی بذار خاکی باشم، بها بدم، بذار دلش خوش باشه، خیال کنه آدمه، طرف هوا ورش می‌داره.</span></p><p><span style="font-size:15px;"> یه پا اینور یه پا اونور، فِرت ول می‌ده وسط مخت.</span><br><span style="font-size:15px;">الحق که راست می‌گف اون بنده خدا، کی بود؟ می‌گف دونده رو سنگ‌ریزه‌های زیر پاش زمین می‌زنه نه سنگ و صخره‌های مسیرش.</span><br><span style="font-size:15px;">ای لعنت به سنگ‌ریزه‌هات روزگار. لعنت به اونایی که هیچی نیستن و همه‌چی‌تو به فاک فنا می‌دن.</span></p><p><span style="font-size:15px;">ای لعنت به این دل گنجیشکی من که دُرُس بشو نیس. عرضه نداره بزنه تو پَک و پوز این بی‌صفتای نمک به حروم.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/157/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>52</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پشت ماشین</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/156</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/156</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 12:38:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نوشته بود: ساقی یک شهرم، مست یک نفر
با سه نقطه و یک علامت تعجب
اینطوری:  ...!
اشکالی نداره شما هرچی دوست داری باش ولی به نظرم مطلب کامله، چرا سه نقطه می‌ذاری؟ یعنی بعدش چی میخاستی بگی نگفتی؟
و اینکه چرا تعجب کردی از فرمایش گوهربار خودت؟ گفتی، گُل هم گفتی لابد مستنداتی داشتی که گفتی تعجب واسه چیته؟
ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نوشته بود: ساقی یک شهرم، مست یک نفر</p><p>با سه نقطه و یک علامت تعجب</p><p>اینطوری:  ...!</p><p>اشکالی نداره شما هرچی دوست داری باش ولی به نظرم مطلب کامله، چرا سه نقطه می‌ذاری؟ یعنی بعدش چی میخاستی بگی نگفتی؟</p><p>و اینکه چرا تعجب کردی از فرمایش گوهربار خودت؟ گفتی، گُل هم گفتی لابد مستنداتی داشتی که گفتی تعجب واسه چیته؟</p><p>با علائم نگارشی شوخی داری گمونم🫠</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/156/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>۱شنبه‌ای که ۱ ساعت و نیم بدهکار شد به ۲شنبه</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/155</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/155</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 01:14:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمی‌دانم ساعت چند صبح، زیر چشمی می‌بینی کنارت خوابیده و بیدارش نمی‌کنی: لابد خسته است. ۷:۴۵ غرغرش را می‌شنوی: خواب موندم و در توالت را محکم می‌بندد.
می‌روی اشپزخانه، کتری، آب، تا جوش بیاید حرکات کششی ایستاده. چای دم می‌کنی، بساط صبحانه.
می‌روی اتاق‌خواب، مرتب کردن تخت دونفره: تنها، یک نفره! چرا؟ 
رو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:20px;">نمی‌دانم ساعت چند صبح، زیر چشمی می‌بینی کنارت خوابیده و بیدارش نمی‌کنی: لابد خسته است. ۷:۴۵ غرغرش را می‌شنوی: خواب موندم و در توالت را محکم می‌بندد.</span><br><span style="font-size:20px;">می‌روی اشپزخانه، کتری، آب، تا جوش بیاید حرکات کششی ایستاده. چای دم می‌کنی، بساط صبحانه.</span><br><span style="font-size:20px;">می‌روی اتاق‌خواب، مرتب کردن تخت دونفره: تنها، یک نفره! چرا؟ </span><br><span style="font-size:20px;">روی تخت، حرکات کششی خوابیده و حلقه پاکسازی چاکراها و ردگیری جریان پاکسازی که لذت دارد.</span><br><span style="font-size:20px;">حالا ۵ دقیقه‌هایت را شروع می‌کنی: قرآن، رونویسی گلستان، رونویسی نستعلیق حافظ، شکرگزاری و ۱۵ دقیقه مکالمه تورکی.</span><br><span style="font-size:20px;">بعد چند حرکت نشسته با دمبل.</span><br><span style="font-size:20px;">حالا می‌روی سراغ سرنوشت شخصیت‌های رمانت. همانهایی که از هیچی خبر ندارند و فقط هستند چون تو خواسته‌ای.</span><br><span style="font-size:20px;">خدا هم اینطوری خدایی می‌کند؟ بله همینطوری دقیقن.</span><br><span style="font-size:20px;">همسایه دیوار به دیوار مهمان نهار دارد. مهمانهایش می‌روند می‌آید عذرخواهی کند بابت سر و صدا! زندگی روزمره تو از مهمانی آنها شلوغ‌تر و مزاحم‌تر است در عالم همسایگی. شرمنده می‌شوی.</span><br><span style="font-size:20px;">برای شنبه دعوتش می‌کنی همراه مادر و خواهرش. تولدت است و خورده به شب تولد حضرت رسول. دیشب با س هم‌فکری کردی مولودی بگیری.</span><br><span style="font-size:20px;">به مهمانها گفته‌ای. به دوستت هم گفته‌ای خوانندگی کند. برنامه‌ریزی کرده‌ای: آش، کیک، میوه، شربت‌، شکلات، چای، سبزی خوردن، نان.</span><br><span style="font-size:20px;">خیلی هم عالی وقتی هم تنبلی، هم درونگرا ولی نمی‌دانی چه کرمی به کجایت افتاده که مهمانی می‌گیری. </span><br><span style="font-size:20px;">هرجا افتاده خوب افتاده چون تو این تقارن تاریخی را دوست داری.</span><br><span style="font-size:20px;">نهار، ظرفها، چرت نیم روز که نمی‌شد نباشد.</span><br><span style="font-size:20px;">پسرکت را ادب می‌کنی. وادارش می‌کنی بنویسد چرا و راه چاره چیست؟</span><br><span style="font-size:20px;">می‌نویسد: فردا با خواهر قهرم و باهاش بازی نمی‌کنم. ۲_۳خط پایین‌تر می‌نویسد من دوست دارم با خواهر بازی کنم.</span><br><span style="font-size:20px;">عزیزکم این قاعده زندگی‌ست: می‌خواهی و نمی‌خواهی. دوست داری و می‌گریزی.</span><br><span style="font-size:20px;">شام سرهم بندی.</span><br><span style="font-size:20px;">بازنویسی رمان بر اساس یک انتقاد کوچک که روا بود.</span><br><span style="font-size:20px;">چت می‌کنی. نماز می‌خوانی. لایک می‌کنی. کامنت می‌گذاری. کامنت جواب می‌دهی. وبینار جامانده را می‌نیوشی. یک جلسه کتاب نقد را مرور می‌کنی. </span><br><span style="font-size:20px;">به امروزت از ۱۰ می‌دهی ۱۰ و خودت را نوازش می‌کنی که مادر است و همسر است و اجتماعی است و خودش را هنوز گم نکرده. و می‌بخشی‌ش اگر جان ندارد این متن را ویرایش کند و هرس کند در ساعت ۱:۲۰  بامداد روز دوشنبه</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/155/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بشتابید: ادامه رمان از دفتر خاطرات...</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/154</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/154</guid>
		<pubDate>Sun, 23 Aug 2026 11:27:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۱۳۹۷/۹/۲۹
چند روزیست مشغول خواندن کتاب سنگ صبور* هستم. چرا بین این همه کتاب، سنگ صبور؟ از بس خاله اعظم می‌گوید من سنگ صبورت هستم تا چشمم به این کتاب خورد برداشتمش که ببینم این اعظمِ سنگِ صبور قرار است برای من چه کار کند.
یکی دو روز پیش که خاله موهایم را شانه می‌کشید و می‌بافت و قربان صدقه‌ام می‌رفت،...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>۱۳۹۷/۹/۲۹</p><p>چند روزیست مشغول خواندن کتاب سنگ صبور* هستم. چرا بین این همه کتاب، سنگ صبور؟ از بس خاله اعظم می‌گوید من سنگ صبورت هستم تا چشمم به این کتاب خورد برداشتمش که ببینم این اعظمِ سنگِ صبور قرار است برای من چه کار کند.<br>یکی دو روز پیش که خاله موهایم را شانه می‌کشید و می‌بافت و قربان صدقه‌ام می‌رفت، گفت: «به خدا مریم جانم عین سگ پشیمونم تو رو اسیر دست اینا کردم. چه می‌دونستم این طوری می‌شه. از بس خانم زمانی گفت سینا زن بگیره درست می‌شه. وامیسته بالا سر زن و بچه‌ش. آخه بگو اعظم تو فضولی؟ به تو چه دختر معرفی کنی زن؟ دختر دسته گلُ حروم کردم. تو رو خدا آه نکشی خاله روزگارم از اینی که هست سیاه‌تر شه. بس که من شما ۵ تا دختر رو دوس دارم به خدا. کاش سعید خودم آدم بود یکی‌تون عروس خودم می‌شد حسرت از دلم می‌رفت خاله...»<br>خانم زمانی ممنوع کرده به خدمه خانه بگویم خاله! از این به بعد باید به خاله اعظم و خاله ساره فقط اسمشان را بگویم. زبانم نمی‌چرخد ولی سعی می‌کنم یادم بماند. با اکراه گفت: «به منم بگو مامان.» ولی من تا حالا صدایش نکرده‌ام. کاری باهاش ندارم. در ذهنم عامل همه مصیبتهایم را این خانم می‌دانم. شاید هم اشتباه می‌کنم.<br>یکی دو بار پیش آمده خواسته‌ام حواسش را به من بدهد گفته‌ام: «ببخشید». آره فعلن اسمش برای من ببخشید است!<br>سینا هر شب دیر می‌آید انقدر دیر که معمولن من خوابم؛ حتی اگر بیدار باشم هم خودم را بخواب می‌زنم. شکر خدا برایش مهم نیست احتمالن همانقدر که برای من مهم نیست؛ راستش خیلی هم خوشحالم که من را نمی‌بیند و کاری با من ندارد.<br>امروز فکر می‌کردم کاش وقتی می‌گذاشت با هم، فقط من و سینا، در باغ می‌نشستیم و برای هم می‌گفتیم که مثلن از صبح تا حالا چه کار کرده‌ایم بعد چیزی می‌خوردیم و درباره آینده صحبت می‌کردیم ولی من با مردی که ۲۰ سال ازش کوچکترم چه حرفی دارم بزنم؟!<br>دیشب خانم زمانی گفت برنامه‌ریزی شده ۵ دی من و سینا و کوهیار برویم دبی چون الان برای ترکیه مناسب نیست. حالا هر چی. من هم گفتم باید قبل از سفر مامانم را ببینم. کسی چیزی نگفت.<br>قرار شد پرستار کوهیار تا آخر ماه بیاید و بعد از برگشتنمان برای بچه مربی زبان انگلیسی بیاورند. راستش خیلی خوشحال شدم و فکر کردم من هم کنارش می‌نشینم و یاد می‌گیرم.</p><p>*نوشته صادق چوبک</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/154/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این روزها</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/153</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/153</guid>
		<pubDate>Sun, 23 Aug 2026 01:38:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کارم شده وابینی خودم، انگار به بازپدیدِ "من" متعهدم. 
ذهن آفرینشکارم مدام در  پی پدید آوردن  چیزی  از دل چیزی دیگر است و آرام ندارد؛ گویا حالا  من، خودم، شده‌ام سوژه‌اش و دست بردار نیست.
گاهی چنان بی‌خودانه و پرخاش‌جو با خودم طرفم می‌کند که گویی دنبال مجرمی در خودم هستم! 
دل‌شیفتگی‌هایم را حلاجی می‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کارم شده وابینی خودم، انگار به بازپدیدِ "من" متعهدم. </p><p>ذهن آفرینشکارم مدام در  پی پدید آوردن  چیزی  از دل چیزی دیگر است و آرام ندارد؛ گویا حالا  من، خودم، شده‌ام سوژه‌اش و دست بردار نیست.</p><p>گاهی چنان بی‌خودانه و پرخاش‌جو با خودم طرفم می‌کند که گویی دنبال مجرمی در خودم هستم! </p><p>دل‌شیفتگی‌هایم را حلاجی می‌کنم، می‌‌کاوم، می‌تراشم و می‌اندازمشان دور، خیلی دور ، آنقدر که دستم بهشان نرسد و حتی سایه‌رنگی ازشان باقی نماند.</p><p>این روزها خودم را پالوده‌تر می‌خواهم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/153/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>الان فهمیدم</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/152</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/152</guid>
		<pubDate>Sun, 23 Aug 2026 00:25:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تولد امسالم، شب تولد حضرت رسول و امام صادقه.
بیش از اونی که باورت شه خوشحالم.
حضرت رسول که اولین کراش زندگیمه امام صادق هم برام آدم خاصیه و هرجا بنا باشه مذهبم رو اعلام کنم میگم شیعه جعفری هستم.
دوس دارم یه کار خاصی کنم امسال تولدم.
ایده بدید.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تولد امسالم، شب تولد حضرت رسول و امام صادقه.</p><p>بیش از اونی که باورت شه خوشحالم.</p><p>حضرت رسول که اولین کراش زندگیمه امام صادق هم برام آدم خاصیه و هرجا بنا باشه مذهبم رو اعلام کنم میگم شیعه جعفری هستم.</p><p>دوس دارم یه کار خاصی کنم امسال تولدم.</p><p>ایده بدید.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/152/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جنگ نباشه آزادی نیست!!!</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/151</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/151</guid>
		<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 22:28:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قبلن گفته بودم مدل تلویزیون دیدنم رو براتون: ریموت میگیرم دستم میرم از ۱ تا هرجا حال داشته باشم و بعد هم خاموش. تو بگو روزی نیم ساعت فوقش.
حالا این وسط چی بشه که سر کانال ۲۰۱ مثلن دو دقه مکث کنم.
امروز یه چی دیدم می‌گفت:
دنیای بی جنگ رو تصور کن، همه در آشتی، همه راضی، همه آرام.
ضمن این صحبت‌ها تصاوی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قبلن گفته بودم مدل تلویزیون دیدنم رو براتون: ریموت میگیرم دستم میرم از ۱ تا هرجا حال داشته باشم و بعد هم خاموش. تو بگو روزی نیم ساعت فوقش.</p><p>حالا این وسط چی بشه که سر کانال ۲۰۱ مثلن دو دقه مکث کنم.</p><p>امروز یه چی دیدم می‌گفت:</p><p>دنیای بی جنگ رو تصور کن، همه در آشتی، همه راضی، همه آرام.</p><p>ضمن این صحبت‌ها تصاویر قشنگ و دلنشینی هم نشون می‌داد پر از عشق و آرامش و لذت. بعد گفت: </p><p>اما اشکالی هم در این دنیا هست، آزادی وجود نداره چون مخالفتی وجود نداره. آدمها تسلیم موقعیت هستند و پیشرفتی صورت نمی‌گیره.</p><p>وقتی اینارو می‌گفت هم یه سری آدم سرخورده‌ی گریون رو نشون میداد که سر به گریبون بودن و مستاصل. انگار مجبور و بی اختیار زندگی می‌کردند.</p><p>دیدم چقد راست میگه</p><p>جنگ بده.  دعوا بده. قهر بده. نه شنیدن بده، ولی خیلی لازمه برای بهتر شدن برای رشد برای حرکت در مسیر کمال.</p><p>بعد گفتم خدایا برای همه تفاوت‌ها شکر. برای همه بن‌بستها، همه نشدنها. </p><p>اصلن تو هرکاری کنی شکر. تو هرچی بخای شکر.</p><p>حالا غر هم میزنما ولی تو به دل نگیر، آدمم دیگه. خودت که‌ در جریانی گاهی نمیتونم. کم میارم و محتاج نوازشت میشم، محتاااااااج.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/151/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اسم احساست را بگو</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/150</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/150</guid>
		<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 13:45:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
دیروز پسرکم بد شکست خورد.
به چیزی امید بسته بود که می‌دانستم به ثمر نمی‌نشیند. دو روز بود از شوقش نمی‌خوابید. برخلاف همیشه سعی کردم کمکش نکنم! فقط ابزار و مقدمات کار را برایش فراهم کردم و به حال خودش گذاشتمش که خطا کند. پا روی قلبم گذاشتم منِ مادر.
همان شد که فکر می‌کردم. گریه کرد، وسایل کارش را پ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:18px;'><span lang="FA" dir="ltr">دیروز پسرکم بد شکست خورد.</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:18px;'><span lang="FA" dir="ltr">به چیزی امید بسته بود که می‌دانستم به ثمر نمی‌نشیند. دو روز بود از شوقش نمی‌خوابید. برخلاف همیشه سعی کردم کمکش نکنم! فقط ابزار و مقدمات کار را برایش فراهم کردم و به حال خودش گذاشتمش که خطا کند. پا روی قلبم گذاشتم منِ مادر.</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:18px;'><span lang="FA" dir="ltr">همان شد که فکر می‌کردم. گریه کرد، وسایل کارش را پرت و پلا کرد، قهرکرد و آرام شد اما طبق عادتی که از من ارث برده نشسته بود و پوست لبش را می‌کَند.</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:18px;'><span lang="FA" dir="ltr">کنارش نشستم، بی‌حرف با بغل با نوازش. خشک بود. نمی‌خواست در آغوشم جا شود. به تنهاییش احترام گذاشتم. موهایش را و دستهای خیلی کوچکش را نوازش کردم. سرش را به بازویم تکیه داد. نرم شد.</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:18px;'><span lang="FA" dir="ltr">گفتم چه احساسی داری؟</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:18px;'><span lang="FA" dir="ltr">جواب نداد.</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:18px;'><span lang="FA" dir="ltr">گفتم اگر بفهمی چه احساسی داری اگر بتوانی اسم احساست را بگویی بعد می‌فهمی حس خوبی هست یا نه و اگر دوستش نداشته باشی، می‌توانی تغییرش دهی.</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:18px;'><span lang="FA" dir="ltr">جواب نداد.</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:18px;'><span lang="FA" dir="ltr">برایش آب آوردم. مثل گلی که پژمرده و اکر به موقع کمی آبش دهی حالش جا می‌آید.</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:18px;'><span lang="FA" dir="ltr">دوباره نشستم پیشش. دستم را گذاشتم روی قلبش، گفتم الان قبلت را قوی می‌کنم که بتوانی بهتر فکر کنی. دستهای خیلی کوچکش را گذاشت روی دستم و گفت «اسم احساسم شکست‌ه».</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:18px;'><span lang="FA" dir="ltr">گفتم بار اولی که هر کاری را انجام می‌دهی حتمن شکست می‌خوری.</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:18px;'><span lang="FA" dir="ltr">+ پس من دیگه کاری نمی‌کنم.</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:18px;'><span lang="FA" dir="ltr">- خوب یعنی زندگی نمی‌کنی؟ کسی که زنده‌س، زندگی می‌کنه و حتمن اشتباه می‌‌کنه و شکست می‌خوره، چندین بار شکست می‌خوره. اصلن آدم فقط یک بار پیروز میشه ولی ممکنه تا 10 بار هم شکست بخوره.</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:18px;'><span lang="FA" dir="ltr">کله فرفریش که به من رفته پر از فکر شد. از کنارم بلند شد و رفت سراغ خرابکاری بعدیش و به نظرم آمد بزرگتر شده.</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:18px;'><span lang="FA" dir="ltr"> </span></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/150/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قسمت دیگری از دفتر خاطرات...</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/149</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/149</guid>
		<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 12:30:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
۱۳۹۷/۹/۲۵
امشب اینجا هستم در طبقه سوم. از این بالا حیاط قشنگتر است به خصوص امشب که ماه کامل را می‌توانم از همین جا که دراز کشیده‌ام ببینم. 
ساعت ۱۱ و نیم است. سینا هنوز نیامده ولی مادرش گفت برمی‌گردد.
صبح مادر شوهر صدایم کرد و دستور داد سینا را برای صبحانه بیدار کنم. در که زدم گفت: «بیا تو.» گمانم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>۱۳۹۷/۹/۲۵</p><p>امشب اینجا هستم در طبقه سوم. از این بالا حیاط قشنگتر است به خصوص امشب که ماه کامل را می‌توانم از همین جا که دراز کشیده‌ام ببینم. </p><p>ساعت ۱۱ و نیم است. سینا هنوز نیامده ولی مادرش گفت برمی‌گردد.</p><p>صبح مادر شوهر صدایم کرد و دستور داد سینا را برای صبحانه بیدار کنم. در که زدم گفت: «بیا تو.» گمانم مادرش باهاش هماهنگ کرده بود.</p><p>نیم خیز روی تخت و به دستش تکیه کرده بود. دو سه ضربه زد به بالش خالی کنارش و گفت: «بیا اینجا حالا برای صبحانه وقت هست.» پاهام قفل شده بود. لبخند بی‌مزه‌ای به لبم آمد و نشستم لب تخت. </p><p>انگار حالش خوب بود و رفتار سرد من بهش اثر نکرد. گفت: «از خودت بگو.»</p><p>حرفی نداشتم. نمی‌توانستم باهاش ارتباطی برقرار کنم. کلی با خودم کلنجار رفتم و گفتم:« شما نبودید نمی‌دونستم باید چه کار کنم.»</p><p>گفت: «من خیلی وقتا نیستم. سفر هستم یا دورهمیای مردونه با دوستام، روزای کاری هم زود میرم و دیر برمی‌گردم. بیشتر درگیر کار هستم و زمان زیادی برای خانواده ندارم. اگر بخوای اینجا بمونی باید برای خودت یه سرگرمی پیدا کنی. درستو بخون. با کوهیار بازی کن. منم هر وقت بودم که هستم.»</p><p>اگر بخوای اینجا بمونی در سرم زنگ می‌زد و هی تکرار می‌شد.</p><p>خودم رو هلاک کردم تا توانستم بپرسم: «ترکیه نمی‌ریم؟ گفته بودین به جای عروسی می‌ریم ترکیه.» و چقدر بدم آمد که این حرف مسخره را زدم انگار عقده خارج رفتن دارم.</p><p>خندید و گفت: «هفته دیگه می‌برمت. دوست داری بری سفر؟» </p><p>- دوست دارم کنار شما باشم.</p><p>+ من وقت بچه بازی ندارم.</p><p>همین قدر هم‌صحبتی کافی بود که بفهمم چه سرنوشتی در این خانه دارم. بفهمم باید از خودم مراقبت کنم. باید مراقب باشم دیوانه نشوم. باید درس بخوانم. باید برای نجات خودم کاری کنم. راه برگشت که ندارم. باید همین‌جا برای خودم زندگی بسازم. </p><p>قبل رفتن، سینا یک کارت بانکی بهم داد و گفت: «۱۰ تومن داره، اسمس برام میاد. چیزی خواستی بخری با مادرم برو.»</p><p>مامان دوباره تماس گرفت. گفتم نگران چیزی نباش.</p><p>آبجی ستاره گفت درسهایم را از اینترنت پیگری کنم و یاد بگیرم، به ذهن درگیر خودم نرسیده بود.</p><p>کل روز در کتابخانه بودم. </p><p>خاله اعظم مراقبم است و سعی می‌کند به آینده امیدوارم کند، بعد نهار موهامو نوازش کرد و گفت: «خاله قربون اون چشمای قشنگت برم، من سنگ صبورتم هر غصه‌ای داشتی به خودم بگو. نکنه دوباه تب کنی بیوفتی رو دستم.»</p><p>پرستار کوهیار از من خوشش نمی‌آید و نمی‌گذارد به بچه نزدیک شوم اما خودش انگار دوستم دارد. غروب که رفت به کوهیار گفتم می‌خواهی اتاقت را به من نشان دهی؟ با خجالت دستم را گرفت و رفتیم بالا. خاله ساره برایمان خوراکی آورد. </p><p>گاهی محبتهای خاله ساره و خاله اعظم باعث می‌شود فکر کنم من هم مثل کوهیار بچه این خانه هستم، بچه‌ای که خانم زمانی برای اینکه ثواب کند سرپرستی‌اش را پذیرفته است.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/149/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نگران نباش</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/148</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/148</guid>
		<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 02:41:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
من، هنوز، هستم 
و چراغ خانه‌ را روشن نگه داشته‌ام
تا برگردی.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>من، هنوز، هستم </p><p>و چراغ خانه‌ را روشن نگه داشته‌ام</p><p>تا برگردی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/148/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خانم هایده</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/147</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/147</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 15:35:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این روزها چقدر حالم شبیه ترانه‌ی زمونه شماست...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این روزها چقدر حالم شبیه ترانه‌ی <i><strong><u>زمونه </u></strong></i>شماست...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/147/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وی جمعه‌ی خود را از 00:00 آغاز کرد</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/146</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/146</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 15:06:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[و دقیقن در همین لحظه‌ی 00:00 جلوی لبنیاتی بی‌بی، بستنی قیفی هویج_وانیلی را می‌خورد که گفته بود لطفن برای من 2 تا نان داشته باشد چون بستنی در دنیای او تَله‌ی نان بود. 
او باردار هم که بود، مدام نان ویار می‌کرد، به حدی که تنظیمات قند خونش، غمصور شده بود و مدتی به شدت تحت کنترل بود اما چون بدن ضد ضربه‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>و دقیقن در همین لحظه‌ی 00:00 جلوی لبنیاتی بی‌بی، بستنی قیفی هویج_وانیلی را می‌خورد که گفته بود لطفن برای من 2 تا نان داشته باشد چون بستنی در دنیای او تَله‌ی نان بود. </p><p>او باردار هم که بود، مدام نان ویار می‌کرد، به حدی که تنظیمات قند خونش، غمصور شده بود و مدتی به شدت تحت کنترل بود اما چون بدن ضد ضربه‌ای دارد بعد از زایمان هیچ اثری از بیماری قند در وجودش باقی نماند.</p><p>اشتباه نشود، وی شکمو نبود اما با نان عوالمی داشت. همسرش سربه‌سرش می‌گذاشت و می‌گفت الحق و الانصاف که زنجانی هستی. می‌گفت همه نانواها تورک زنجان هستند تو هم نانوای درون فعالی داری ولی خودش چنین باوری نداشت زیرا او به عدد انگشتان یک دست هم نانوایی نرفته بود و مستنداتش برای صدور چنین حکمی کافی نبود.</p><p>ساعت 00:28 بود که در پارکینگ خانه در حدود 5 متر زیر زمین پارکیدند و او به مرگ فکرید و به قبر و به فشار قبر و به سنگ قبر و گفت روی سنگ قبرم می‌نویسند مادری دلسوز. این هنر است؟ مادر باید دلسوز باشد دیگر، نباشد چه کند؟</p><p>تا دوطفلانش را جا کند، ساعت شده بود 1:14 و چه شبی بود: سلیس و یک‌دست و باز. </p><p>17 رکعت نماز قضای دیروز را به کمر زد و چشمش افتاد به همسرجانش که جزازکل می‌خواند. رفت خودش را گوله کرد در آغوش افقی او و گفت: «برای منم بخوون.» </p><p>همسر را که خواب برد، ساعت شده بود 2:57 ساعت 3:57 اذان صبح بود و چرا بخوابد؟ </p><p>دعای کمیل را با قیف از گوشش ریخت توی مغزش و هم‌زمان لاکش را پاک کرد. دفتر_دستک‌ش  را آورد، نشست به نوشتن، به خواندن، به لایک کردن، به برنامه‌ریزی، به فکریدن. </p><p>و آنگاه روز دیگری از روزهای مریم را نوشت. گاهی هم جای مریم زندگی می‌کند. </p><p>سپس نماز خواند و در ساعت 5 صبح در حلقه پاکسازی چاکراها، تسلیم خواب شد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/146/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این روزها</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/145</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/145</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 03:36:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دارم قابلیت‌های عجیبی را در خودم می‌پرورم یکیش تشخیص نمک از شکر بر اساس بوهایشان. در دنیای تو هم بوی نمک با شکر فرق دارد؟ 
کم ویژگی نیست برای کسی که می‌خواهد به کاری مشغول باشد که یادش نیاید چه و چه و چه.
تفاوت شکر و نمک مثل تفاوت اشک‌های شعف و غم. به نگاه نیست. باید چشید ولی بعضی‌ها از عطرش می‌فهمن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دارم قابلیت‌های عجیبی را در خودم می‌پرورم یکیش تشخیص نمک از شکر بر اساس بوهایشان. در دنیای تو هم بوی نمک با شکر فرق دارد؟ </p><p>کم ویژگی نیست برای کسی که می‌خواهد به کاری مشغول باشد که یادش نیاید چه و چه و چه.</p><p>تفاوت شکر و نمک مثل تفاوت اشک‌های شعف و غم. به نگاه نیست. باید چشید ولی بعضی‌ها از عطرش می‌فهمند،</p><p> ساده نیست.</p><p>باید یک چیزیت باشد که بفهمی.</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/145/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حقِ شیر تا دم در، اون یکی تا فرق سر</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/144</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/144</guid>
		<pubDate>Thu, 20 Aug 2026 17:11:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
تقریبن هرکی منو می‌شناسه، می‌دونه گرفتار مسواک‌زدن و تمیز بودن دندون هستم. شاید به همین دلیله که دخی میخواد دندون پزشک شه. میخاد مامی خوشحال شه. قربونش برم من.
از دیسیپلینهای مسواکی من اینه که  ما اول هر فصل مسواک‌ها رو نو می‌کنیم.
دیشب یعنی ۲۸ مرداد و پس از گذشت ۵۹ زور از نو شدن مَساویک، همسرم پر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>تقریبن هرکی منو می‌شناسه، می‌دونه گرفتار مسواک‌زدن و تمیز بودن دندون هستم. شاید به همین دلیله که دخی میخواد دندون پزشک شه. میخاد مامی خوشحال شه. قربونش برم من.</p><p>از دیسیپلینهای مسواکی من اینه که  ما اول هر فصل مسواک‌ها رو نو می‌کنیم.</p><p>دیشب یعنی ۲۸ مرداد و پس از گذشت ۵۹ زور از نو شدن مَساویک، همسرم پرسید مسواک من چه رنگیه!</p><p>و ما سه نفر با شگفتی و وحشت آمیخته به چندش به هم خیره شدیم. از اون نگاه‌های سریال‌های هندی با پس زمینه  موزیک Dark ambient</p><p>چی عاشقانه‌ش کرد؟ </p><p>اینکه </p><p>وقتی بچه‌ها گفتن بابا جدی می‌پرسی یا شوخیه و همسرجان گفت نه میدونم  سبزه واسه منه و دخی به حسابش رسید و بعد گفت نه‌نه شوخی کردم قرمزه‌س و کاکل‌زری از خجالتش درومد،</p><p>همسر قشنگم خیلی عاشقانه گفت چی خیال کردید؟! من اصلن با شماها کاری ندارم با اون مسواک‌های بد رنگتون.</p><p>فقط مسواک عشقم، من و نسیمم ازین حرفا با هم نداریم.</p><p>عاشقانه تفی قشنگی بود. ذوق_مرگم کرد. منی رو که مشکل جدی با قاشق و لیوان دهنی دارم، حتی اگه برای بچه‌هام باشه.</p><p>و ایمان آوردم که حق شیر ....</p><p>این ضرب‌المثل خیلی درسته به شرطی که با پارتنرت ندار باشی، نه به حرف که به دل.</p><p>برات آرزوش میکنم دوستی که تا اینجای نوشته منو خوندی😘</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/144/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شب هول</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/143</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/143</guid>
		<pubDate>Thu, 20 Aug 2026 00:49:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وحشت همیشه با ماست. مثل خدا که همیشه با ماست. باورمان نمی‌شود که می‌شود نترسید. همان‌طور که باورمان نمی‌شود که می‌شود خدایی نباشد. حتی تصورش برایمان مشکل است. 
لاک‌پشت بدون لاک تاب هوا را هم ندارد. و ترس لاک ماست. پوسته‌ای سخت است که از فضای بیرون، از هوای بیرون و از نفس آدم‌های بیرون جدایمان می‌کند...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وحشت همیشه با ماست. مثل خدا که همیشه با ماست. باورمان نمی‌شود که می‌شود نترسید. همان‌طور که باورمان نمی‌شود که می‌شود خدایی نباشد. حتی تصورش برایمان مشکل است. </p><p>لاک‌پشت بدون لاک تاب هوا را هم ندارد. و ترس لاک ماست. پوسته‌ای سخت است که از فضای بیرون، از هوای بیرون و از نفس آدم‌های بیرون جدایمان می‌کند. همیشه محتاطیم. به کوچکترین حرکت ناآشنایی سرمان را می‌دزدیم و در درون پوسته‌ی ترس پنهان می‌شویم. نفوذ ناپذیر و جامد.</p><p>در درون این قشر ضخیم است که کابوس‌هایمان عذابمان می‌دهد. در درون این قشر ضخیم است که بیداریم، می‌بینیم، می‌شنویم، و همه گمان می‌کنند که سنگیم، نمی‌بینیم، نمی‌شنویم، خوابیم. و یا، اگر خیلی هوشیارمان بپندارند، فکر می‌کنند پذیرفته‌ایم. خدایمان هم همین‌جاست. زیر لاک ماست. بند نافی است که مارا به دنیای بیرونی پیوند می‌دهد. اگر او نباشد چه کسی بازگویی رنج‌هایمان را بشنود؟ باور نمی‌کنیم که حیات همین است. همین که برما گذشته است. بر ما که قهرمان نیستیم. لاک‌پشت هم نیستیم.</p><p> </p><p>هرمز شهدادی</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/143/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خوبی، نور است</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/142</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/142</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 11:13:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خوبی مُسری‌ست مثل خاندن یک متن یا شعر خوب که سمت نوشتن سُرت می‌دهد، بعد این خوبی، ضرب می‌شود در خوبی‌هایی که از قبل داشته‌ای
گاهی خوبی به اعشار کوچکتر از یک می‌خورد، کمتر می‌شود. کم می‌شود؟ خوبی کم میشود؟ 
گذشته را مرور می‌کنم. روزهایی که خوبی دیده‌ام و خوبی کرده‌ام؛ جواب خوبی را با خوبی داده‌ام که...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">خوبی مُسری‌ست مثل خاندن یک متن یا شعر خوب که سمت نوشتن سُرت می‌دهد، بعد این خوبی، ضرب می‌شود در خوبی‌هایی که از قبل داشته‌ای</span></span></p><p style="text-align:justify;"><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">گاهی خوبی به اعشار کوچکتر از یک می‌خورد، کمتر می‌شود. کم می‌شود؟ خوبی کم میشود؟ </span></span></p><p style="text-align:justify;"><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">گذشته را مرور می‌کنم. روزهایی که خوبی دیده‌ام و خوبی کرده‌ام؛ جواب خوبی را با خوبی داده‌ام که هیچ، به شخص ثالثی هم خوبی کرده‌ام. شده مصداق تو نیکی می‌کن و در  دجله انداز</span></span></p><p style="text-align:justify;"><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">گاهی هم آدم مفتِ خود دان می‌شود. می‌گوید حقم بود.</span></span></p><p style="text-align:justify;"><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">به حال آدم بستگی دارد. به درک آدم هم بستگی دارد. وقتهایی هم هست که آدم به انتخاب‌ خودش، گربه کور می‌شود</span></span></p><p style="text-align:justify;"><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">خوب را فهمیدن نیاز دارد به اینکه در درونت درکی از خوبی داشته باشی. کسی که تجربه چشایی ندارد، چه می‌داند خوشمزه چیست؟</span></span></p><p style="text-align:justify;"><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">وقتی طیف </span><i><span lang="FA" dir="ltr"><strong><u>خوب</u></strong></span></i><span lang="FA" dir="ltr"> تا نقطه </span><i><span lang="FA" dir="ltr"><strong><u>بد</u></strong></span></i><span lang="FA" dir="ltr"> ادامه دارد‌ و خوبی یک مفهوم نسبی است باید درکی از آن در درونت باشد تا بفهمی این خوب است یا این. </span></span></p><p style="text-align:justify;"><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">این کمتر خوب است و آن بیشتر خوب. </span></span></p><p style="text-align:justify;"><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">آیا خوبی نسبی است؟ آیا وجدان آدمها می‌داند خوب، بد نیست و بد، خوب نیست؟ خوب و بد، مطلق است یا نسبی است؟</span></span></p><p style="text-align:justify;"><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">نمی‌دانم.</span></span></p><p style="text-align:justify;"><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">ولی شک ندارم خوبی، مُسری است حتی برای کسی که درکی از خوبی ندارد، چون ظاهرش این شکلی است و تو فکر می‌کنی خوبی را درک نمی‌کند. او را درست نشناخته‌‍ای و نمی‌دانی آنقدر در بدی غرق شده که یک قطره خوبی به هیچ جایش نمی‌رسد. </span></span></p><p style="text-align:justify;"><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">آلوده بدی است و چند قطره خوبی پاکش نمی‌کند اما می‌فهمد این چیز دیگری بود غیر از آن چیزی که همیشه باهاش درگیر بوده؛ بعد یک روزی، یک جایی که با وجدانش با خودِ بکر و تنظیمات کارخانه‌ایش تنها شد آن خوبی را یاد می‌کند و اشک می‌ریزد؛ اشکی که می‌تواند پاک کند.</span></span></p><p style="text-align:justify;"><span style='font-family:"B Lotus";font-size:14.0pt;'><span lang="FA" dir="ltr">خوبی از بین نمی‌رود مثل نور، راهش راپیدا می‌کند و تا همیشه جاری می‌ماند. خوبی سرایت می‌کند و در خوبی‌هایی که از قبل داشته‌ایم ضرب می‌شود. کاش به اعشار نخورد </span></span></p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/142/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قضاوتم نکن</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/141</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/141</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 02:01:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ما آدمها شبیه جهانیم: بخشهای کمی از ما شناخته و عیان، بخشهای بی‌شماری ناشناخته و نهان؛ 
آنقدر نهان که خودمان هم ازش بی‌خبریم و اگر وقتی، جایی، به دلیلی، گوشه‌ای از آن ناشناختگی‌ِ نهان، سربرآورد و خودنمایی کند، متعجب می‌شویم که این چه بود و از کجا پیدا شد؟! 
پاسخ: از خودم. از خودت.
گاهی هم می‌دانیم چ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ما آدمها شبیه جهانیم: بخشهای کمی از ما شناخته و عیان، بخشهای بی‌شماری ناشناخته و نهان؛ </p><p>آنقدر نهان که خودمان هم ازش بی‌خبریم و اگر وقتی، جایی، به دلیلی، گوشه‌ای از آن ناشناختگی‌ِ نهان، سربرآورد و خودنمایی کند، متعجب می‌شویم که این چه بود و از کجا پیدا شد؟! </p><p>پاسخ: از خودم. از خودت.</p><p>گاهی هم می‌دانیم چه درون پرهرج‌ومرج و آشفته‌ای داریم و پشت نقابی از آراستگی و دانستگی پنهانش می‌کنیم و امان از وقتی که نقاب برافتد. </p><p>چطور ناشناخته‌های وجودم را کشف کنم؟ کدام آیینه مرا آن‌طور که هستم باز می‌تاباند؟ </p><p>تو.</p><p>من، در آیینه‌ی وجود تو، خودم را می‌بینم، تو در آیینه‌ی وجود من، خودت را. </p><p>ایراد تو، در من است.</p><p>درد من، درد توست.</p><p>درمان تو، درمان‌ من.</p><p>تن واحده‌ایم.</p><p>من: دندانی که درد می‌کند.</p><p>می‌کَنی می‌اندازی دور؟</p><p>خوب.</p><p>من: دستت.</p><p>دستت اگر درد بگیرد؟</p><p>میکَنی...؟</p><p>نه.</p><p>دردم را ببین.</p><p>درمانم کن که درمان شوی.</p><p>آرامم کن که آرام شوی.</p><p>با من راه بیا.</p><p>کنارم باش.</p><p>تنها نرو.</p><p>ما پاره تن همیم‌.</p><p>ما تن واحده‌ایم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/141/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>برای چالش نقاشی</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/140</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/140</guid>
		<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 21:47:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[که واتوره و معصومه جان از بلاگفا آوردن.
یه وقتی اسکیس فیگور می‌زدم و کارم خیلی خوب بود. الانم بدک نیستم ولی ابزار دم دستم نبود. 
اردک ۱۴ معصومه جان منو یاد موش حمید انداخت که مال بچگیامونه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>که واتوره و معصومه جان از بلاگفا آوردن.</p><p>یه وقتی اسکیس فیگور می‌زدم و کارم خیلی خوب بود. الانم بدک نیستم ولی ابزار دم دستم نبود. </p><p>اردک ۱۴ معصومه جان منو یاد موش حمید انداخت که مال بچگیامونه.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1756/1812;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/g242199_20260818_213803.jpg" width="1756" height="1812"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/140/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پسند امروزم👇</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/139</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/139</guid>
		<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 18:31:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
 
با تشکر از هوشنگ عزیز
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j214186_Screen_Recording_20260818_083021_Instagram_1.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j214186_Screen_Recording_20260818_083021_Instagram_1.mp3" controls=""></audio></div></figure><p> </p><p>با تشکر از هوشنگ عزیز</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/139/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از دفتر خاطرات زنی....</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/138</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/138</guid>
		<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 16:15:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خدمت شما
 
 
باز تنها هستم. امشب هم در اتاقِ مهمانم. این بار شوهرم دستور داد در اتاق مهمان بمانم.
صبح، بعد از اینکه سینا جواب تماسم را نداد، تب کردم. 
می‌دانستم از غصه، تب می‌کنم و به همین دلیل سَرم را به دفتر و کتابهای مدرسه گرم کردم که فکرهای آزاردهنده بیمارم نکند اما حالم بدتر شد. مدرسه نرفتن برا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خدمت شما</p><p> </p><p> </p><p>باز تنها هستم. امشب هم در اتاقِ مهمانم. این بار شوهرم دستور داد در اتاق مهمان بمانم.</p><p>صبح، بعد از اینکه سینا جواب تماسم را نداد، تب کردم. </p><p>می‌دانستم از غصه، تب می‌کنم و به همین دلیل سَرم را به دفتر و کتابهای مدرسه گرم کردم که فکرهای آزاردهنده بیمارم نکند اما حالم بدتر شد. مدرسه نرفتن برای من که شاگرد اول بودم و روزانه بیشتر از ۱۰ ساعت درس می‌خواندم اما حالا حتی مدرسه هم نمی‌روم، درد کمی نیست! کف اتاق دراز کشیدم، به سقف خیره شدم و وقتی به خودم آمدم که مادر سینا و خاله اعظم بالا سرم بودند.</p><p>دکتر آوردند. </p><p>عصر بهتر شدم. خانم زمانی با لحن مهربان و لبخندی که خوشم نیامد پرسید: «دلت برای مدرسه تنگ شده، یا مامانت، یا شوهرت؟» نمی‌توانستم حرف بزنم. لب باز می‌کردم، بغضم می‌ترکید. دلم می‌خواست بگویم از همه چیز بیزارم. از مادرم، این خانه و آدمهاش، از بی‌پولی، از مجبور بودن. </p><p>دلم می‌خواست بگویم تنهایم بگذارید، من بلدم زندگی کنم. می‌توانم هم درس بخوانم هم کار کنم و برای کسی زحمتی نداشته باشم، اما چیزی نگفتم.</p><p>پرستار کوهیار زود رفت و کوهیار مثل عروسکی بی‌جان نشست جلوی تلویزیون. بچه بیچاره ۹ سال از من کوچکتر است اما من آینده خودم را در صورتش می‌بینم: افسرده، ساکت، بی‌فردا.</p><p>خاله اعظم انگار وجدان‌درد گرفته باشد چپ و راست برای من میوه خرد می‌کرد و اصرار داشت بخورم. بشقاب را برداشتم رفتم کنار کوهیار نشستم. دستش را گرفتم و نوازش کردم. سخت قبولم کرد ولی از دستم میوه گرفت. خوشحال شدم.</p><p>شاید هم پاداش محبت کردنم به کوهیار بود که خانم زمانی گفت: «بیا کتابخونه رو نشونت بدم.» امتداد پله‌هایی که سمت سوییتهای بالا می‌رفت به زیرزمین بزرگی می‌رسید که یک طرفش تا سقف، قفسه‌های پر از کتاب بود و یک طرفش وسایل ورزشی و استخر و چیزهای دیگری که ندیده بودم.</p><p>مثل کتابخانه مدرسه، بالای قفسه ها برچسب زده‌اند: رمان، تاریخی، آرشیو روزنامه. مادر شوهرم گفت بعضی‌هاش خیلی قدیمی است برای جوانی‌های بابای سینا. </p><p>پیش خودم فکر می‌کردم اگر بابای سینا بود شاید من الان اینجا نبودم. آدمی که بچه سرایدار خانه‌اش را کمک می‌کند درس بخواند و برای خودش کسی شود و این همه کتاب خریده و خوانده گمان نکنم یک دختر ۱۴ ساله بیچاره را برای ازدواج با پسرش که تعهدی به چیزی ندارد انتخاب کند. </p><p>نمی‌دانم چه رازی است که همیشه آدمهای مرده بهتر از زنده‌ها هستند. در بین اعضای این خانه من پدر سینا را که نیست و هیچ وقت ندیده‌امش بیشتر از بقیه دوست دارم. کاش بود.</p><p>تا ۹ شب در کتابخانه بودم. تا وقتی که ساره خانم گفت: «خانم گفتن سریع حاضر شید آقا سینا نیم ساعت دیگه می‌رسه.» و من باز از بهشت به وسط جهنم پرتاب شدم.</p><p>بله. سینا آمد. خیلی عادی سلام و احوال‌پرسی کرد. رفت بالا. موقع شام آمد. سر میز نشست. بعد شام هم به من نگاه کرد و گفت: «سوییتم یه کم کار داره، تو پایین باش، از فردا بیا بالا.» همین. </p><p>به کوهیار نگاه هم نکرد. من حواسم به کوهیار بود و دیدم از پدرش می‌ترسید که با صدای داد و فریاد سینا و مادرش به خودم آمدم.</p><p>دست خودم نبود. پریدم گوشهای کوهیار را گرفتم که نشنود پدرش می‌گوید: «مگه من زن می‌خواستم؟ اولی هم تو گرفتی که یه بچه افتاد وسط زندگیم.»</p><p>کاش کسی هم گوشهای مرا می‌گرفت. نمی‌خواستم چیزی بشنوم اما شنیدم مادر سینا گفت: «دختر خوبیه مادر، باهاش راه بیا، مراقب بچه‌س، خوشگل و خوش قد و بالاس، ثوابم داره از اون خونه_زندگی محقر نجاتش دادیم.» </p><p>ته بدبختی و حقارت من در این خانه همین جاست یا بیشتر از این هم تحقیر خواهم شد؟</p><p> </p><p> </p><p>موتورم روشن شده 😉</p><p>خواهیم دید چه خواهد شد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/138/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>با منی در یمنی</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/137</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/137</guid>
		<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 12:19:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بافتمش به همین قشنگی.
و حالا دنبال یک تندیس خوشگل بودای ۵۰ سانتی هستم که بیاد بشینه وسط این آویز خوش انرژی و مراقبه کنه.
می دونستی که تحقیق اساسی در خصوص الوهیت در دین بودایی انجام دادم: اونجایی که بودا میگه خدا کیلو چند؟ ول کنید این حرفا رو. بپردازید به خودتون. پیروانش هم میگن باشه چشم درست میگی. و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بافتمش به همین قشنگی.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:926/1696;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/k7672_file_0000000004ac820a825d1d6c0aaf5925.png" width="926" height="1696"></figure><p>و حالا دنبال یک تندیس خوشگل بودای ۵۰ سانتی هستم که بیاد بشینه وسط این آویز خوش انرژی و مراقبه کنه.</p><p>می دونستی که تحقیق اساسی در خصوص الوهیت در دین بودایی انجام دادم: اونجایی که بودا میگه خدا کیلو چند؟ ول کنید این حرفا رو. بپردازید به خودتون. پیروانش هم میگن باشه چشم درست میگی. ولی بعد از مرگ بودا شروع می‌کنن به پرستش خود بودا. </p><p>می دونی چی میگم؟ </p><p>آدم دلش میخاد در پیشگاه بزرگی، بالا بلندی چیزی خودشو به خاک و خون بکشه‌. </p><p>آدمه دیگه دلش عاشقی میخاد بندگی میخاد. اینطوری آفریده شده دیگه. </p><p>حالا هی بگو نه. ما فررررررررق داریم. نداری عزیزم. عاشقی کن. بندگی کن و حالشو ببر.</p><p>دیشب ببین چه مایه‌ای گذاشتم که همسرجان رو راضی کردم با خستگی و له شدگی بعد از یک روز کاری دست به دریل بشه و این دلربا رو آویزون کنه.</p><p>حالا وقتی دیده میگه به خدا که خستگیم رفع شد هنرت رو دیدیم.</p><p>اعتماد کن عزیزم. جای بد نمی‌برمت که. من درست و غلط رو می‌دونم. اعتماد کن.</p><p>حالا فعلن یه سری خنزرپنزر با رنگ متناسب داشتم ریختم توش تا بودا پیدا شه.</p><p>جایی رو میشناسی تندیس خام پلی استر داشته باشه؟ خودم میخام رنگ‌ش کنم.</p><p>شما به این سینی‌ها از جنس روی چی میگید؟ ما می‌گیم سینی کافه قنبر. لیوانشم خریدم. لیوان و سینی برند کافه قنبر😉</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/137/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از دفتر خاطرات زنی ...(ادامه)</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/136</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/136</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 21:59:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۱۳۹۷/۹/۲۳
نفهمیدم کی خوابم برد ولی طبق عادت روزهای مدرسه ۶ صبح بیدار بودم. 
زیبایی حیاط خانه دلم را برد: طلوع نارنجی زیبایی که از لابلای نرده‌های در خانه، به باغ خزان‌زده تابیده بود؛ و این شاید اولین دلخوشی من در این خانه باشد.
کسی بیدار نبود. بی‌سروصدا رفتم حیاط. بزرگ است مثل یک باغ. درختهای خرمالو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>۱۳۹۷/۹/۲۳</p><p>نفهمیدم کی خوابم برد ولی طبق عادت روزهای مدرسه ۶ صبح بیدار بودم. </p><p>زیبایی حیاط خانه دلم را برد: طلوع نارنجی زیبایی که از لابلای نرده‌های در خانه، به باغ خزان‌زده تابیده بود؛ و این شاید اولین دلخوشی من در این خانه باشد.</p><p>کسی بیدار نبود. بی‌سروصدا رفتم حیاط. بزرگ است مثل یک باغ. درختهای خرمالو و نارنج، بار دارند. وسط حیاط یک گلخانه شیشه‌ای پر از گلدان ا‌ست. </p><p>بی‌خیال همه چیز در حیاط می‌چرخیدم که ساره خانم کلید انداخت، درِ حیاط را باز کرد و با عطر نان تازه وارد شد، مثل خانه خودمان و سحرخیزی‌های مامان.</p><p>هم صحبتی اول صبح با آن خانم مهربان، بعد از شب مبهمی که گذرانده بودم کمی حالم را بهتر کرد. </p><p>ساره خانم گفت: «باید صبر کنیم حوالی ۸ و نیم با بقیه صبحانه بخوریم ولی یه فنجون چای که می‌شه خورد.» </p><p>بعد هم شروع کرد به گفتن از خودش و شوهرش ممدآقا که سالهاست در دو اتاق کنج باغ زندگی می‌کنند و پسرشان که به لطف آقای زمانی درس خوانده و برای خودش کسی شده ولی من دلم می‌خواست ازش درباره سینا بپرسم درباره اینکه قبلن هم اینطوری بی‌خبر از خانه رفته بوده یا نه و اینکه چطور مردی است، ولی نپرسیدم. </p><p>بعد صبحانه خانم زمانی گفت: «به سینا زنگ بزن بگو نهار منتظریم.» با چنان ذوقی گوشی را برداشتم انگار حسرت داشتم با او تماس بگیرم و اجازه نداشتم و حالا مجوز صادر شده بود یا شاید از این خوشحال بودم که بالاخره می‌توانم از او و از سرنوشت خودم در این خانه خبری بگیرم، ولی جواب نداد، چند بار تماس گرفتم و جواب نداد. </p><p>خیلی خجالت کشیدم که نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. </p><p>مادر سینا برای اولین بار بغلم کرد و صورتم را بوسید.  دلش برایم سوخته بود. گفت: «با مادرت صحبت کردی؟» بعد هم گفت درباره نبودن سینا چیزی به خانواده‌ات نگو «امشب برمیگرده».</p><p>به مامان گفتم همه چیز خوب است. وقتی نه می‌تواند نه می‌خواهد کاری برایم انجام دهد، چه گفتنی؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/136/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تتو</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/135</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/135</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 08:44:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ندارم و نخواهم داشت اما هر روز صبح روی نقطه نبض دست چپم با خودکار می‌نویسم ۱۰۰ که یادم باشد تا شب ۱۰۰ بار فرصتِ زیستن را به دلایل ریز و درشت شکرگزار باشم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:688/1488;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j59983_grok_1786943605453.jpg" width="688" height="1488"></figure><p>ندارم و نخواهم داشت اما هر روز صبح روی نقطه نبض دست چپم با خودکار می‌نویسم ۱۰۰ که یادم باشد تا شب ۱۰۰ بار <i><strong><u>فرصتِ زیستن</u></strong></i> را به دلایل ریز و درشت شکرگزار باشم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/135/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ماشششششالادون باشه بخدا</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/134</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/134</guid>
		<pubDate>Sun, 16 Aug 2026 21:32:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شماها چطوری کار می‌کنید، به خودتون می‌رسید، خوب می‌خورید، خوب می‌خوابید، خونه‌هاتون مرتبه، چندجا وبلاگ و کانال و فلان و بهمان دارید، حلقه دوستیاتون به راهه، عاشق می‌شید، پای همه پستها کامنت می‌ذارید، جوابِ جواب کامنتتون هم می‌دید، لبخند هم دارید همیشه؟
چطوریه که خسته نمی‌شید؟ 
من بعد ۲ هفته امروز با...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شماها چطوری کار می‌کنید، به خودتون می‌رسید، خوب می‌خورید، خوب می‌خوابید، خونه‌هاتون مرتبه، چندجا وبلاگ و کانال و فلان و بهمان دارید، حلقه دوستیاتون به راهه، عاشق می‌شید، پای همه پستها کامنت می‌ذارید، جوابِ جواب کامنتتون هم می‌دید، لبخند هم دارید همیشه؟</p><p>چطوریه که خسته نمی‌شید؟ </p><p>من بعد ۲ هفته امروز با ماشین کولر روشن از خونه رفتم بیرون حس می‌کنم باید سرم فول ویتامین ترزیق شه به تنم!</p><p>جدی که ماشالا بهتون اعم از خانم و آقا🧿</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/134/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>34</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تنبل مبتلا به میگرنی که منم</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/133</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/133</guid>
		<pubDate>Sun, 16 Aug 2026 11:56:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صبح رفتم موهام را سر و سامان بدهم، آرایشگر نبود.
رفتم خرید کنم، اقلام مکتوب در فهرست خریدم موجود نبود.
رفتم  فروشگاه دیگری که مورد پسندم نبود و هی می‌خواستم نروم‌ها، اخر رفتم، اقلام موجود بود، چیدم در چرخ خرید، رفتم پای صندوق اما تا نوبت به من رسید برق نبود.
گفتم موتور برق؟ گفتند گازوئیل ندارد ظاهرن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>صبح رفتم موهام را سر و سامان بدهم، آرایشگر نبود.</p><p>رفتم خرید کنم، اقلام مکتوب در فهرست خریدم موجود نبود.</p><p>رفتم  فروشگاه دیگری که مورد پسندم نبود و هی می‌خواستم نروم‌ها، اخر رفتم، اقلام موجود بود، چیدم در چرخ خرید، رفتم پای صندوق اما تا نوبت به من رسید برق نبود.</p><p>گفتم موتور برق؟ گفتند گازوئیل ندارد ظاهرن کسی که باید گازوئیل پر می‌کرد، نبود.</p><p>رفتم تره بار سیب‌هاش خوشگل نبود. </p><p>خیار اصفهان نبود.</p><p>خربزه از آنهایی که پوستش از شیرینی ترکیده باشد نبود.</p><p>انگور بود ولی انگوری که دلخواهم است و از سر دیوار نمی‌ریزد، نبود. </p><p>(نباید هم باشد خوب. تره‌بار را چه به این غلط‌ها)</p><p>خلاصه هرجا رفتم با هرکی کار داشتم نبود.</p><p>آدم نمی‌داند مراتب اعتراضش را کجا باید ابراز بدارد.</p><p>والا.</p><p>تا حرف بزنی هم می‌گویند عامل موسادی؟</p><p>خیر نیستم.</p><p>هیچی دست‌ از پا درازتر، گرمازده و منهدم برگشتم خانه مستقیم زیر دوش آب سرد.</p><p>و حالا به این فکر می‌کنم که از بس دلم نمی‌خواست از خانه بروم بیرون خدا گذاشت وسط کاسه‌‌‌ی من تنبل میگرنی.</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/133/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>به عنوان یک مامان</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/132</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/132</guid>
		<pubDate>Sun, 16 Aug 2026 00:37:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بارها به بچه‌هام گفتم امشب به شمام میگم قبل خواب حتمن ۱۰ دقیقه مسواک بزنید.
کامل.
در تمام جهات.
کمتر از ۱۰ دقیقه نشه بر بیش از آن ایرادی نیست.
حتمن روی زبون و لبها هم مسواک بکشید.
لثه‌ها فراموش نشه.
امیدوارم مسواک خوب داشته باشید. مدیوم ترجیحن.
بعدِ مسواک کمی آبلیمو به لبها بزنید
آی می‌سوزه‌ها 
ولی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بارها به بچه‌هام گفتم امشب به شمام میگم قبل خواب حتمن ۱۰ دقیقه مسواک بزنید.</p><p>کامل.</p><p>در تمام جهات.</p><p>کمتر از ۱۰ دقیقه نشه بر بیش از آن ایرادی نیست.</p><p>حتمن روی زبون و لبها هم مسواک بکشید.</p><p>لثه‌ها فراموش نشه.</p><p>امیدوارم مسواک خوب داشته باشید. مدیوم ترجیحن.</p><p>بعدِ مسواک کمی آبلیمو به لبها بزنید</p><p>آی می‌سوزه‌ها </p><p>ولی خشکی و پوسته‌های لب درمان میشه و لب‌هاتون به مرور زمان خوش‌فرم میشه.</p><p> </p><p>آبلیمو یکی از ملزومات زیبایی در زندگیه منه حالا حوصله‌ش بود کاربردهاشو می‌گم براتون شایدم خودتون بلدید. نمی‌دونم والا.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/132/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>امروز</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/131</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/131</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 10:11:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعد از  "این نیز بگذرد" و "عمر روزهای سخت کوتاهه"، سپر دفاعی دیگری هم
(در برابر رنج اجتماعی فراگیری که همه ما ایرانی‌ها دچارش شده‌ایم و بعضی‌ها خیلی کیف می‌کنند که جان‌جان دامن دنیا را هم گرفته)
پیدا کردم
مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج
بلی به حکمِ بلا بسته‌اند عهدِ الست
 
بله جانم. تا بوده همین بوده....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از  "این نیز بگذرد" و "عمر روزهای سخت کوتاهه"، سپر دفاعی دیگری هم</p><p>(در برابر رنج اجتماعی فراگیری که همه ما ایرانی‌ها دچارش شده‌ایم و بعضی‌ها خیلی کیف می‌کنند که جان‌جان دامن دنیا را هم گرفته)</p><p>پیدا کردم</p><p style="text-align:center;">مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج</p><p style="text-align:center;">بلی به حکمِ بلا بسته‌اند عهدِ الست</p><p style="text-align:center;"> </p><p>بله جانم. تا بوده همین بوده. زندگی هیچ وقت راحت نیست و در همین شرایطی که خوب نیست بعضی‌ها چه خوب زندگی می‌کنند. پولدار می‌شوند، خوشبخت می‌شوند. از ته دل می‌خندند‌. عاشق می‌شوند. می‌درخشند.</p><p>خوب بودن زندگی و روزگارمان به شرایط مربوط نیست گمانم.</p><p>بیت از کجا پیدا شد؟ تفآل زدم برای باز شدن گره ذهنم این غزل آمد.</p><p>شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مست</p><p>صَلایِ سرخوشی، ای صوفیانِ باده پرست</p><p>اساسِ توبه که در محکمی چو سنگ نُمود</p><p>ببین که جامِ زُجاجی چه طُرفه‌اش بشکست</p><p>بیار باده که در بارگاهِ استغنا</p><p>چه پاسبان و چه سلطان، چه هوشیار و چه مست</p><p>از این رِباط دو در، چون ضرورت است رَحیل</p><p>رِواق و طاقِ معیشت، چه سربلند و چه پست</p><p>مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج</p><p>بلی به حکمِ بلا بسته‌اند عهدِ الست</p><p>به هست و نیست مَرنجان ضمیر و خوش می‌باش</p><p>که نیستی‌ست سرانجامِ هر کمال که هست</p><p>شکوهِ آصِفی و اسبِ باد و منطقِ طیر</p><p>به باد رفت و از او خواجه هیچ طَرف نبست</p><p>به بال و پَر مرو از ره که تیرِ پرتابی</p><p>هوا گرفت زمانی، ولی به خاک نشست</p><p>زبانِ کِلکِ تو حافظ چه شُکرِ آن گوید</p><p>که گفتهٔ سخنت می‌برند دست به دست</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/131/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>21</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خرد بیولوژیک</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/130</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/130</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 08:58:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این اصطلاح را در کتاب جسم زن جان زن از خانم کریستین نورث‌راپ دیدم و جالب بود.
نوشته بود خرد بیولوژیکی، تمرکزگراست.
دائمن هرس می‌کند و با حذف زواید فقط چیزهایی را نگه می‌دارد که برای رسیدن به هدفی از پیش تعیین شده، ضروری و لازم هستند.
این روند حذف بی‌وقفه زواید، فضای کافی برای رشد و توسعه چیزهایی را...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این اصطلاح را در کتاب <strong>جسم زن جان زن از خانم کریستین نورث‌راپ</strong> دیدم و جالب بود.</p><p>نوشته بود خرد بیولوژیکی، تمرکزگراست.</p><p>دائمن هرس می‌کند و با حذف زواید فقط چیزهایی را نگه می‌دارد که برای رسیدن به هدفی از پیش تعیین شده، ضروری و لازم هستند.</p><p>این روند حذف بی‌وقفه زواید، فضای کافی برای رشد و توسعه چیزهایی را فراهم می‌کند که برای دستیابی به هدف ضروری هستند.</p><p>چند روز است فکرم درگیر موضوع مهمی‌ست و این مطلب کمک کننده بود. حذف زواید و خالص کردن خواسته؛ نه فرار نه بی‌خیال شدن نه مسکوت گذاشتن. فقط حذف زواید.</p><p>کافی‌ست با خودت کنار بیایی و مشخص کنی چی می‌خواهی بعد باید خوب و کامل روی کاغذ فکر کنی و بعد خودت را بسپاری به خرد و آگاهیت، حذف زواید و لذت بردن از خالص‌ترین و بهترین شکل خواسته‌ات.</p><p>و چیز دیگری که فهمیدم: آگاهی از عقل بالاتر است. شرحش مفصل است و من حال و حوصله طولانی نوشتن ندارم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/130/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نمی‌دونم</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/129</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/129</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 08:07:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من یه دردی دارم یا خونمون یه چیزیشه که درها باز میشن ولی بسته نمیشن!
کشوها میان بیرون، تو نمی‌رن!
کلیدای برق موقع روشن شدن کار می‌کنن ولی خاموش شدنشون خرابه!
حوله‌ها از در و دیوار آویزونن و رو دوش مبل‌ها و کاناپه سوارن تا حمام بعدی! میخام بگم از جای مشخصی برداشته می‌شن ولی جای مشخصی ندارن که بهش برگ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من یه دردی دارم یا خونمون یه چیزیشه که درها باز میشن ولی بسته نمیشن!</p><p>کشوها میان بیرون، تو نمی‌رن!</p><p>کلیدای برق موقع روشن شدن کار می‌کنن ولی خاموش شدنشون خرابه!</p><p>حوله‌ها از در و دیوار آویزونن و رو دوش مبل‌ها و کاناپه سوارن تا حمام بعدی! میخام بگم از جای مشخصی برداشته می‌شن ولی جای مشخصی ندارن که بهش برگردن!</p><p>شارژرها و لیوان‌ها شبا خودشون راه می‌یوفتن اینور و اونور میرن زیر تخت، روی میز، زیر مبل و اخیرا یه لیوان پشت تلویزیون پیدا کردم!</p><p>جورابا نمی‌دونم چرا سیس جوجه‌تیغی ترسیده می‌گیرن و گوله می‌شن و می‌رن جاهایی که فکرشو نمی‌کنی قائم می‌شن موقع تمیزکاری، خوراک جاروبرقی می‌شن!؟</p><p>خونه ما یه مرَضیش هست شایدم من زیادی حساسم. نمی‌دونم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/129/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ژانر ترسناک کمد به قلم دال</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/128</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/128</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 07:58:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ممنونم از همراهیتون  و قلم خوبتون دال گرامی]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ممنونم از همراهیتون  و قلم خوبتون <a href="https://idunno.blogix.ir/post/16/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%88-%DA%A9%D9%85%D8%AF#comment">دال</a> گرامی</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/128/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حال خوب کوچه لولاگر</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/127</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/127</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 00:57:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ما چند سالی‌ست عادت به شب‌گردی داریم.
شاید برمی‌گردد به َشبهای بی‌خوابی رایا وقتی نوزاد بود و عاجزمان می‌کرد و آنقدر در خیابان‌های شهر پرسه می‌زدیم که بخوابد. 
هنوز هم دخترکم دَدَری است و اگر بتواند بابای دخترپرستش را راضی کند که صدی نود می‌تواند ما هر شب در خیابانیم.
اگرچه از اتفاقات اسفند تا این ر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ما چند سالی‌ست عادت به شب‌گردی داریم.</p><p>شاید برمی‌گردد به َشبهای بی‌خوابی رایا وقتی نوزاد بود و عاجزمان می‌کرد و آنقدر در خیابان‌های شهر پرسه می‌زدیم که بخوابد. </p><p>هنوز هم دخترکم دَدَری است و اگر بتواند بابای دخترپرستش را راضی کند که صدی نود می‌تواند ما هر شب در خیابانیم.</p><p>اگرچه از اتفاقات اسفند تا این روزها خیلی از خیابان‌های شب نفرت‌انگیز شده‌اند اما هنوز هم می‌شود در این شهر جاهای دلخوش‌کُنَکی پیدا کرد. یکیش پیتزا داود کوچه لولاگر.</p><p>فویل پر از کالباسش که سرگرمت می‌کند تا سفارش حاضر شود.</p><p>قیمت مناسبش که برای همه قابل پرداخت است.</p><p>غذای با کیفیتش.</p><p>حال و هوای صمیمانه کوچه لولاگر.</p><p>و امشب چقدر شلوغ بود و خوش گذشت.</p><p>نمی‌دانم چه می‌شود ولی مطمئنم آرزو دارم این مردم راه  نجات را پیدا کنند. آرزو دارم این وتن، وتن شود. آرزو دارم نوشته‌های پرچم کشورم فارسی باشد. آرزو دارم پایان شب سیه سپید باشد. آرزو دارم حال خوب کوچه لولاگر سرایت کند به کل شهرم به سراسر کشورم. آرزو دارم خوب زندگی کنیم بی‌ترس از آینده.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/127/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سیاه ترین</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/126</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/126</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 19:58:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ و سنگین‌ترین خط چشم عمرش را کشید، مژه‌هایش را در ریمل سورمه‌ای غرق کرد، فیکساتور، اسپری کرد که اشک تِر نزند به قیافه‌اش ولی رژ نزد چون اصلن بوسه‌ای در کار نبود.
کلید ماشین را برداشت، کلید خانه را نه و راهی خیابانی شد که به جای خاصی نمی‌رسید.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> و سنگین‌ترین خط چشم عمرش را کشید، مژه‌هایش را در ریمل سورمه‌ای غرق کرد، فیکساتور، اسپری کرد که اشک تِر نزند به قیافه‌اش ولی رژ نزد چون اصلن بوسه‌ای در کار نبود.</p><p>کلید ماشین را برداشت، کلید خانه را نه و راهی خیابانی شد که به جای خاصی نمی‌رسید.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/126/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ماجرای کمد در ژانر وحشت به قلم آزیتا</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/125</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/125</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 16:16:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خسته از تدریس به بیشتر از ۱۵۰ دانشجوی تاریخ و یک روز کاری پر از بحث‌های در ظاهر علمی و در باطن بی‌نتیجه، داشتم می‌رفتم آشپزخانه که گوشی‌ام زنگ خورد.
بی‌اختیار سمت اتاق رفتم، اما یادم آمد موبایل توی کیفم است، کیفم توی کمد و درِ کمد هم قفل. منتظر تماس کسی هم نبودم. به تمام این دلایل منطقی بی‌خیال گوشی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خسته از تدریس به بیشتر از ۱۵۰ دانشجوی تاریخ و یک روز کاری پر از بحث‌های در ظاهر علمی و در باطن بی‌نتیجه، داشتم می‌رفتم آشپزخانه که گوشی‌ام زنگ خورد.</p><p>بی‌اختیار سمت اتاق رفتم، اما یادم آمد موبایل توی کیفم است، کیفم توی کمد و درِ کمد هم قفل. منتظر تماس کسی هم نبودم. به تمام این دلایل منطقی بی‌خیال گوشی شدم و راهم را سمت آشپزخانه کج کردم.</p><p>دوباره زنگ خورد.</p><p>این بار سمج‌تر و آن‌قدر بلند که انگار از داخل سرم می‌آمد.</p><p>برگشتم و دیدم کمد می‌لرزد. چوبش آرام به داخل پیچ خورد و در چند ثانیه تبدیل شد به گردبادی سیاه که مدام بزرگ‌تر می‌شد. هنوز مغزم فرصت نکرده بود تصمیم بگیرد جیغ بکشم یا فرار کنم که انگار سرم سیاهی رفت و به داخل گردباد فرو رفتم.</p><p>یک آن بعد پشت میز تحریر قدیمی و مجللی فرود آمدم، هزاران برگ کاغذ زیر دستم بود و یک خودنویس سنگین بین انگشت‌هایم.. هم برگه‌ها و هم خودنویس خونی بودن! خون تازه، خون گرم.</p><p>سرم را که بلند کردم، روبه‌رویم انگار تمام جنگ‌های تاریخ بشر همزمان اتفاق می‌افتادند، سربازهایی از قرن‌های مختلف، جنازه روی جنازه، صدای گلوله و فریاد و بوی خون و باروت.</p><p>چشم‌هایم را بستم.</p><p>شلاقی روی پشتم نشست.</p><p>صدایی غرید:</p><p>«تاریخ رو اصلاح کن. از نو بنویسش. بدون جنگ.»</p><p>روی اولین کاغذ نوشته بود:</p><p>جنگ جهانی اول، ۱۹۱۴</p><p>با دست لرزان نوشتم:</p><p>جنگ جهانی اول هرگز اتفاق نیفتاد.</p><p>میدان روبه‌رویم ناگهان خالی شد.</p><p>اما فقط برای چند ثانیه.</p><p>بعد جنگ دیگری شروع شد،فجیع‌تر.</p><p>پاکش کردم. قحطی آمد. آن را پاک کردم، کشتار دیگری شروع شد. هر فاجعه‌ای را که حذف می‌کردم، تاریخ راه تازه‌ای برای بدبخت کردن آدم‌ها پیدا می‌کرد.</p><p>دستم خون افتاده بود. نمی‌دانستم خون خودم یا خون دیگران!</p><p>جیغ زدم:</p><p>«نمی‌شه! تاریخ بدون بدبختی نمی‌شه!»</p><p>برای اولین بار صدای پشت سرم آرام شد.</p><p>یک صفحه سفید مقابلم گذاشت.</p><p>روی آن نوشته بود:</p><p>تو استادی، مگر نه؟ پس عامل مشترک تمام جنگ‌های تاریخ را حذف کن.</p><p>مدتی نگاهش کردم.</p><p>بعد فهمیدم.</p><p>با دست لرزان نوشتم:</p><p>انسان هرگز به وجود نیامد.</p><p>همه‌چیز ساکت شد.</p><p>بعد انگشت‌هایم شروع کردند به محو شدن.</p><p>جیغ زدم: «نه! برش گردون!»</p><p>صدا خندید.</p><p>«وقتی میلیون‌ها نفر محو شدن، داشتی تاریخ رو اصلاح می‌کردی. رسید به خودت میگی نه؟»</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/125/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یکی از کمدهای خانه ما</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/124</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/124</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 11:43:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اتاق مطالعه دخترکم شده، تزئینش کرده و ۷_۸  ساعتِ مطالعه‌اش را در کمد می‌گذراند.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:18px;">اتاق مطالعه دخترکم شده، تزئینش کرده و ۷_۸  ساعتِ مطالعه‌اش را در کمد می‌گذراند.</span></p><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:857/1836;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v338852_file_0000000081a881f4ad399ae33c03767c.png" width="857" height="1836"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/124/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از وبلاگ</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/123</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/123</guid>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 23:21:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اوقات]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://untimely.blogix.ir/">اوقات</a></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/123/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قشنگترین برگ دنیای من نوشته:</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/122</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/122</guid>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 16:32:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صدای زنگ گوشی منو به خودم آورد ، صداش مدام بلندتر و تیزتر میشد . انگاری می خواست بزور مجابم کنه برش دارم. مسخ شدم. انگاری صدای گوشی بود و نبود . همین که دستم به سمت دستگیره کمد دراز کردم ، عرق به تنم نشست و موهای تنم سیخ شد. هاله ای سرد از جسمی نادیدنی از پشت به من نزدیک شد. جرات نمی کردم به عقب برگ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>صدای زنگ گوشی منو به خودم آورد ، صداش مدام بلندتر و تیزتر میشد . انگاری می خواست بزور مجابم کنه برش دارم. مسخ شدم. انگاری صدای گوشی بود و نبود . همین که دستم به سمت دستگیره کمد دراز کردم ، عرق به تنم نشست و موهای تنم سیخ شد. هاله ای سرد از جسمی نادیدنی از پشت به من نزدیک شد. جرات نمی کردم به عقب برگردم ولی حس نزدیک شدن موجودی یخی سرجا میخکوبم کرده بود. ناگهان از جا کنده شدم. یقه لباسم از پشت کشیده شد و راه نفسم قطع کرد. دکمه اخر پیراهنم به چال گردنم فشار آورد و یک آن خفه شدم. سیاهی چشمام به عقب رفت و سفیدی جاشو گرفت . برای لحظاتی فقط صدای جیغ می شنیدم. با بوی خون به خودم اومدم. خودکاری پوشیده از چرک انسانی و کاغذی خونی از میون مشتهای گره خورده ی زنی غساله شده بیرون کشید و پرت کرد تو صورتم . ژنده پوش بی حوصله ی سرد ، دستای کثیفشو بالا اورد و سیلی محکمی به صورتم زد . صدای ناله ام میون انگشتای پینه بسته و پشمالوش که فکمو فشار میداد خفه شد. صورتشو به صورتم نزدیک کرد و یخ زده و بی حس فریاد زد : بنویس، تاریخ از اول بنویس</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/122/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خیلی سعی کردم</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/121</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/121</guid>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 15:01:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ترسناک بنویسم بهتر ازین نشد:
خسته از تدریس به بیش از 150 دانشجوی تاریخ و گذراندن یک روز کاری شلوغ و پر از بحث‌های در ظاهر علمی و در باطن بی‌نتیجه، با شنیدن صدای زنگ گوشی، بی‌اختیار به سمت اتاق رفتم. موبایل، در کیفم بود، کیفم در کمد و درِ کمد، قفل؛ منتظر تماس کسی هم نبودم و به تمام این دلایل منطقی، ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ترسناک بنویسم بهتر ازین نشد:</p><p>خسته از تدریس به بیش از 150 دانشجوی تاریخ و گذراندن یک روز کاری شلوغ و پر از بحث‌های در ظاهر علمی و در باطن بی‌نتیجه، با شنیدن صدای زنگ گوشی، بی‌اختیار به سمت اتاق رفتم. موبایل، در کیفم بود، کیفم در کمد و درِ کمد، قفل؛ منتظر تماس کسی هم نبودم و به تمام این دلایل منطقی، بی‌خیال گوشی شدم و جهت راه رفتنم را از اتاق به سوی آشپزخانه تغییر دادم.</p><p>ناباورانه شنیدم صدای زنگ گوشی، سمج‌تر و ناگهان به شدت، بلندتر شد. بی‌اختیار کمد را نگاه کردم که به شکل گردبادی تنومند و مدام در حال گسترش در آمده بود. پیش از آنکه واکنش نشان دهم یا حتی از تعجب فریادی از حنجره‌ام خارج شود، دستی از پشت یقه‌ام را کشید و پرتم کرد داخل کمدِ گردبادگونه و من در یک آن پشت میز تحریر قدیمی مجللی فرود آمدم در حالیکه دستم روی هزارن برگ کاغذ بود و یک خودنویس نفیس بین انگشتانم.</p><p>روبرویم خونین‌ترین صحنه نبرد در تاریخ بشر بود. پلک زدم به امید آنکه تمام شود و درجا شلاقی بر تنم رد انداخت و گوشم پر از صدای مهیبی شد که فریاد می‌زد تاریخ را اصلاح کن، تاریخ را از نو بنویس، تاریخ را بی‌جنگ بنویس.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/121/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>19</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پرسیدم</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/120</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/120</guid>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 14:57:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلخوش به چی هستی در این هجوم بی رحم ناامنی و بی‌فردایی؟
جوابی نداشت و هنوز دلخوش بود اگرچه جیب‌ش خیلی کوچکتر و فهرست هزینه‌هایش بود.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلخوش به چی هستی در این هجوم بی رحم ناامنی و بی‌فردایی؟</p><p>جوابی نداشت و هنوز دلخوش بود اگرچه جیب‌ش خیلی کوچکتر و فهرست هزینه‌هایش بود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/120/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از دفتر خاطرات زنی که خیانت‌ کرد.</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/119</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/119</guid>
		<pubDate>Wed, 12 Aug 2026 12:11:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همان شب
کاش بالشم بود، اگر بود هم شاید خوابم نمی‌برد. خانم زمانی گفت من امشب اینجا بخوابم؛ در اتاق مهمان، که بزرگ است و یک درش رو به ایوانی قشنگ باز می‌شود. نمی‌دانم چون پسر دسته گلش هنوز خانه نیامده یا چون واقعن در خانه‌شان یک مهمان و آدم موقتی هستم باید اینجا بخوابم.   
عصر خانم زمانی داخل خانه را...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همان شب</p><p>کاش بالشم بود، اگر بود هم شاید خوابم نمی‌برد. خانم زمانی گفت من امشب اینجا بخوابم؛ در اتاق مهمان، که بزرگ است و یک درش رو به ایوانی قشنگ باز می‌شود. نمی‌دانم چون پسر دسته گلش هنوز خانه نیامده یا چون واقعن در خانه‌شان یک مهمان و آدم موقتی هستم باید اینجا بخوابم.   </p><p>عصر خانم زمانی داخل خانه را نشانم داد. نمی‌دانم ذکری هم می‌گفت یا نه ولی تق‌تق صلوات‌شماری را که انگار همیشه دستش است مدام می‌شنیدم. خانه سه طبقه دارد؛ طبقه دوم 2 سوییت و طبقه سوم 1 اتاق بزرگ و 1 سوییت که برای سینا و کوهیار است و احتمالن من، چون وسایلم را بردند آنجا. مادر سینا وقتی دنبال کمد خالی برای وسایل من می‌گشت، گفت: «شنیدم درسخون و باهوشی پس سعی کن زود راه و رسم زندگی توی این خونه رو یاد بگیری.»</p><p>بعد جای لباسها و وسایلم را نشانم داد و گفت طلاهایی که سر عقد هدیه گرفته بودم را می‌برد در گاوصندوق اتاق خودش نگه می‌دارد. خیلی دوست داشتم پیشم باشند عکس بگیرم و به مامان و خواهرها نشان بدهم. خجالت کشیدم بگویم. همه را برد.</p><p>نفهمیدم سینا کجاست و کی برمی‌گردد فقط دیدم مادرش چند بار قبل و بعد شام باهاش تماس گرفت و یواشکی حرف زد که کسی نشنود و عصبانی بود. کمی هم خوشحالم که سینا نیست اما نمی‌دانم چه اتفاقی خواهد افتاد. شاید بَرم گردانند خانه؛ مامان خیلی غصه می‌خورد. خاله اعظم می‌گفت آقا سینا گاهی چند روز خانه نیست و کسی نمی‌داند کجاست. این را قبل از اینکه برود گفت. مامانم اگر می‌دانست از این مردهاست قبول نمی‌کرد زنش شوم.</p><p>خواهرهای سینا بعد شام با شوهرهایشان رفتند. بچه ندارند. با آبجی‌های من خیلی فرق دارند. ترانه داشت می‌رفت به من گفت: «مواظب خودت باش دختر خوب.» مهربان‌تر است. بعد از ظهر، ترنم با مادرش درباره من حرف می‌زد. کامل نشنیدم چی گفت ولی مدام نگاهم می‌کردند و شنیدم که گفت: «تقصیر خودته، پسرتو که می‌شناسی.»</p><p>کوهیار با من حرف نزد. چند بار دیدمش که با پرستارش بود و به من نزدیک نشد ولی به نظرم بچه آرام و خوبی است.</p><p>فعلن همینها ببینم فردا چه می‌شود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/119/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Imaginary dialogue</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/118</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/118</guid>
		<pubDate>Wed, 12 Aug 2026 01:22:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[- شکسته‌ام.
+ چی تو را شکست؟
- افتادن.
+ از کجا افتادی؟
- اوج.
+ در اوج بودی یا به اوج رسیدی؟
- از حضیض آغاز کردم، رفتم و رفتم تا به اوج رسیدم.
+ پس باز هم می‌توانی.
- شکسته‌ام. خرد شده‌ام. تکه‌هایم را گم کرده‌ام. منِ قبلی نیستم.
+ انگیزه نداری؟
- انگیزه ندارم.
+ در حضیض، انگیزه‌ات چه بود؟
- رسیدن ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>- شکسته‌ام.</p><p>+ چی تو را شکست؟</p><p>- افتادن.</p><p>+ از کجا افتادی؟</p><p>- اوج.</p><p>+ در اوج بودی یا به اوج رسیدی؟</p><p>- از حضیض آغاز کردم، رفتم و رفتم تا به اوج رسیدم.</p><p>+ پس باز هم می‌توانی.</p><p>- شکسته‌ام. خرد شده‌ام. تکه‌هایم را گم کرده‌ام. منِ قبلی نیستم.</p><p>+ انگیزه نداری؟</p><p>- انگیزه ندارم.</p><p>+ در حضیض، انگیزه‌ات چه بود؟</p><p>- رسیدن به اوج.</p><p>+ سخت نبود؟</p><p>- تاب آوردم.</p><p>+ حالا چی؟</p><p>- توان ندارم.</p><p>+ انگیزه توانمندت می‌کند، حیف که نداری.</p><p>- دیدن اوج، انگیزه‌ام بود. وقتی رسیدم، چیزی نبود. نگاه بود. تهی بود. سپسی وجود نداشت. اوج، پایان بود. اوج، نقطه بود. نقطه‌ی پایان بود. انگیزه، زورش تمام شد. زیر پایم خالی شد. سقوط کردم.</p><p>+ حالا برگشتی به حضیض؟</p><p>- پایین‌تر از حضیض.</p><p>+ تو در حضیضی جدیدی؛ و این‌بار اوجی جدید را خواهی دید، اگر برخیزی. </p><p>این قانون زندگیست: بالا رفتن و قبول احتمال پایین افتادن. شاد نشدن بابت دستاوردها و غم نخوردن بابت ازدست‌دادن‌ها. زنده بودن به تلاش است، به بی‌وقفه کوشیدن، به پویایی، به قانون فواره.</p><p>- دوباره اوج می‌گیرم. اوجی جدید از حضیضی جدید. ممنونم بابت مشاوره‌‌ات، فواره‌ی قشنگ وسط حوض کاشی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/118/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از وبلاگ</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/117</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/117</guid>
		<pubDate>Tue, 11 Aug 2026 22:51:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حمیدک]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://hamidak.blogix.ir/post/3/perdutamente#comment">حمیدک</a></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/117/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از وبلاگ</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/116</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/116</guid>
		<pubDate>Tue, 11 Aug 2026 22:07:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ جوزف ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> <a href="https://jozef1234.blogix.ir/post/63/%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87#comment">جوزف</a> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/116/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مود امروزم: یک ساعت‌های طلایی</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/115</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/115</guid>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 09:30:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[لعنت بر دل سیاه شیطون با این عَن‌تِر_نت کوفتیش
 
میرم تا یک‌ ساعت دیگه
 
کیپ می‌چسبم به کار
 
علی برکت الله]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>لعنت بر دل سیاه شیطون با این عَن‌تِر_نت کوفتیش</p><p> </p><p>میرم تا یک‌ ساعت دیگه</p><p> </p><p>کیپ می‌چسبم به کار</p><p> </p><p>علی برکت الله</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/115/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>25</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آسمان‌خراش سرسبز</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/114</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/114</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 19:39:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پیش‌نوشت: این داستانکُ در ادامه ایده چند پست پیش از این نوشتم.
خیلی سعی کردم خوب باشه ولی .....
باید میفرستادمش برای چالشی که محدودیت داشت؛ ۲۰۰ کلمه درباره مزرعه در ۸۰۰ سال آینده.
خلاصه که ببینید چی از آب درآمد دوستان جان.
ممنونم

 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پیش‌نوشت: این داستانکُ در ادامه ایده چند <a href="https://thesedays.blogix.ir/post/112/%D9%85%D8%B2%D8%B1%D8%B9%D9%87-%DB%B8%DB%B0%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF">پست</a> پیش از این نوشتم.</p><p>خیلی سعی کردم خوب باشه ولی .....</p><p>باید میفرستادمش برای چالشی که محدودیت داشت؛ ۲۰۰ کلمه درباره مزرعه در ۸۰۰ سال آینده.</p><p>خلاصه که ببینید چی از آب درآمد دوستان جان.</p><p>ممنونم<br><br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/114/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>می‌دانی باران</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/113</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/113</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 08:54:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همیشه آن چیزی که می‌بینی، آن چیزی نیست که می‌بینی:
غم آراسته به شادی، ترس در تن‌پوش دلیری، آه در لفافه لبخند و تو باور می‌کنی که شاد و دلیری
آن‌وقت یک لبخند بزرگ، روی لبت تف‌چسبان می‌کنی و به زیست نمایشی تو خالی خودت ادامه می‌دهی
غافل از توفان ناگهانی که می‌رسد و لبخند اَلَکیت را می‌کنَد و می‌بَرد
و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:16px;">همیشه آن چیزی که می‌بینی، آن چیزی نیست که می‌بینی:</span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:16px;'><span lang="FA" dir="ltr">غم آراسته به شادی، ترس در تن‌پوش دلیری، آه در لفافه لبخند و تو باور می‌کنی که شاد و دلیری</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:16px;'><span lang="FA" dir="ltr">آن‌وقت یک لبخند بزرگ، روی لبت تف‌چسبان می‌کنی و به زیست نمایشی تو خالی خودت ادامه می‌دهی</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:16px;'><span lang="FA" dir="ltr">غافل از توفان ناگهانی که می‌رسد و لبخند اَلَکیت را می‌کنَد و می‌بَرد</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:16px;'><span lang="FA" dir="ltr">و باز تو می‌مانی و غم و ترس و آه</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:16px;'><span lang="FA" dir="ltr">آه خوب است؛ راه نفس را باز می‌کند، نباشد خفه می‌شوی، اما غم را باید پالود</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:16px;'><span lang="FA" dir="ltr">غم، عجیب، مستعد آلودگی و آشفتگی‌ست بس که عادت دارد خودش را به هر چیز و ناچیز به هر کسی و ناکس بمالد و بچسباند</span></span></p><p><span style='font-family:"B Lotus";font-size:16px;'><span lang="FA" dir="ltr">باید مراقب غم بود. باید پالایشش کرد. غم ناپالوده، ترس دارد</span></span></p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/113/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مزرعه ۸۰۰ سال بعد</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/112</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/112</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 17:22:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برام بنویس چه تصوری از مزرعه در ۸۰۰ سال آینده داری؟
اینو 👇 دادم به هوشنگ 
 
همین سوالو ازش پرسیدم. اینو 👇 پیش‌بینی کرد
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>برام بنویس چه تصوری از مزرعه در ۸۰۰ سال آینده داری؟</p><p>اینو 👇 دادم به هوشنگ </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2084/3708;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/a9300_Screenshot_20260808_170332_Google.jpg" width="2084" height="3708"></figure><p> </p><p>همین سوالو ازش پرسیدم. اینو 👇 پیش‌بینی کرد</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1168/784;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/r743541_grok_1786195958544.jpg" width="1168" height="784"></figure><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/112/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>41</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>