عجب روزیه ۵ شنبه
· · خواندن 1 دقیقه ۱.ساعت ۸ صبح رفتیم بازار بزرگ تهران کارت_پر، دست_خالی؛ برگشتیم خونه دست_پر، کارت_خالی.
علی برکت الله.
۲.لباسهای پاییزه بخرید حال کنید به حراجیهای لباس تابستونی نگاه نکنید، افت کلاس داره.
دخترکم فرمود.
۳.بازار رضا لباساش بیست بود. قیمتاشم عالی بود. چون قراره کلن بشه طلا فروشی.
دلگشا نرفتم.
۴.ریمل قهوهای بزنید با خط چشم پهن آبی درباری. آقای فروشنده پیشنهاد داد.
همسرجان گفت بگیرم بزنمش مرتیکه هیز عوضی رو. وا!
۵.توی لیست خرید چند مورد موند چون یادمون اومد شازده پسر ساعت ۳و نیم کلاس موسیقی داره.
ساز عوض کرده از تنبلوک به هنگدرام.
۶.دخمل پلنر خریده.
حوصله قرتیبازیهاشو ندارم.
۷.دلم میخاد پیوستار و ژوزف هی بنویسن من بخونم.
کاش به ژوزف بگم پستهاشو بخونم ویس آپلود کنه که بی حوصلهها گوش بدن.
۸.اگه یه خانم خسیس زنجانی همچو من با یه لارژِ پول خرج کنِ اردبیلی مثل همسرجانم ازدواج کنه تعادل برقرار میشه.
در انتخاب همسر دقت فرمایید.
۹.پمپ آب کولر سوخت.
دو روز دیگه دوام میوردی لعنتی.
۱۰.پنجشنبه جمعه شما تعطیلید خانمهای خونهدار یا که چه؟
من این دو روز بیشتر میدوئم.