مجلس گرفتن که میگن اینه به‌خدا!

 پوستم کنده شد.

خانم ۱۱ شهریور به دنیا اومده،

گفت برا تولدم دوس دارم برم بازار.

خب. میریم. دختر است دیگر. به ننه‌ش هم رفته، تقّی به توقّی می‌خوره، بازار.

رفتیم. ۹ شهریور. اونایی که می‌خواست کامل نبود ۱۰ شهریور هم رفتیم یه بازار دیگه.

گفت برا تولدم بریم اون رستورانه که فلان و بهمانه.

خب. رفتیم. باباشم عاشق کارت کشیدن به کارتخوان رستورانهای فلان جوره. هی خوردن هی خوردن. 

گفت برا تولدم با دوستام برم بیرون. برو. کارتم چقد داره؟ برو شارژش می‌کنیم.

خب رفت. پر رفت خالی برگشت.

گفت برا تولدم دوستام بیان.

خب اومدن بریز و بپاش و واویلا.

گفت برا تولدم قوم و خویش بیان.

خب.

امشب میان.

رحم کن دیگه مادر.

چرا ملاحظه منه تنبله بی‌حوصله‌ی درونگرای سردرلاک را نمی‌کنی؟