یادت هست، در انجمن شاعران بلوار کاوه، سالها پیش، از زبان خود استاد بهمنی این شعر را شنیدیم و چه حال و هوایی بود. 

نه که کلاس تصوف دکتر هدایی را هم در راستای رسیدن به این خواسته دلمان، خیلی حرفه‌ای و بدون اینکه غیبت بخوریم پیچانده بودیم، مجلس شعر برایمان شده بود شهد و شکر.

پرسیدم چه زخمه‌ای به تار دلش خورده که نوایش شده این شعر و تو گفتی شعر خوب از دل نیست به دل است. باید بپرسی دلش در آن لحظات چه ساغری بوده که ساقی از شراب چنین شعری پُرش کرده و بعد هر دومان غرق شراب شعر بودیم.

خواستم بگویمت که هنوز هم این شراب، اثر دارد. 

دیدی امروز چطور، ناخواسته‌ی عقل و به‌تمامی-خواسته‌ی دل، بی‌هوا، بی‌آنکه انتخاب کرده باشیم، باز خواندیمش و چطور اشکهایمان باز جاری شد؟ مثل همان سالها. 

دیدی آدم هرچقدر بزرگ شود حال و هوایش همان است که بود؟ دیدی عقل، حریف دل نیست و به سن و سال هم ربطی ندارد؟ دیدی یادمان نمی‌رود؟ دیدی چه گرفتاری شده‌ایم و راه فراری هم نیست و چه بهتر که نیست؟ دیدی گفتم سوختن یک انتخاب است؟ 

دیدی شدیم مصداق تماشاگر هر شبه‌ی پیچ و تاب آتش؟ دیدی منِ من؟