از دفتر خاطرات زنی که خیانت کرد. ۱
چون گفتید تلگرام نمیرید ولی دوست دارید بخونید اینجا هم میذارم به تدریج ولی کل داستان در تلگرامه
۱۳۹۷/۹/۱۵
خاله اعظم برایم خواستگار پیدا کرده: ۲۰ سال بزرگتر از من با یک پسر ۵ ساله!
مامان گفت فردا ماشین میفرستند برویم خانهشان بالای شهر. از صبح دارد برای من و خودش لباس آبرومند جور میکند.
خاله میگفت وقتی عکس ما ۵ خواهر را نشان خانم زمانی داده و گفته «حاج خانم این ستاره برای آقا سینا مناسبه، هم خوشگله هم دانشجو» خانم زمانی انگشت گذاشته روی صورت من و گفته «این یکی چند سالشه؟ از همه خوشکلتره.»
همیشه فکر میکردم درسم که تمام شود کار میکنم، پولدار میشوم و با مامان خوب و خوش زندگی میکنیم
اما مامان مریض است و من که دختر پنجم یک خانواده یتیم هستم حق ندارم برای آینده خودم زیاد خیالبافی کنم،
تازه به قول مامان حتمن خدا خواسته اینطوری من راحتتر به آرزوهام برسم.
شاید چند سال دیگه، ستاره و نسرین و نرگس هم که ازدواج کردند مامان را ببرم پیش خودم.
خاله اعظم میگفت خانه خانم زمانی بزرگ است و غیر از خودش که کارهای آشپزخانه را انجام میدهد یک زن و شوهر سرایدار هم آنجا زندگی میکنند پس آنقدر جا هست که بتوانم از شوهرم خواهش کنم یک اتاق به مامان بدهد.
دارم سعی میکنم به چیزهای خوب فکر کنم. نترسم. نگران نباشم.
(ادامه دارد)