این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

کوچه‌ی زخمی

 

پشت درخت کهنسال کنج کوچه بن‌بست که پنجره اتاقم رو به آن باز می‌شود، پناه امن بوسه‌های یواشکی و پوکهای ناشیانه بچه مدرسه‌ای‌ها به سیگار است؛ حتی برفی که پشت درخت، پای دیوار ته کوچه بر زمین می‌نشیند از گرمای آفتاب در امان است و حالا حالاها آب نمی‌شود؛ اما آن شب سرد دی‌ماه، درخت پیر، پناه امن نوجوانی نشد که نمی‌دانست کوچه بن‌بست است، یکی دو تیر هم، به درخت و دیوار پشتش خورد.

 

flash fiction challenge*

12
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©