نوشتم، آرام شدم.
· · خواندن 1 دقیقه روزهایی هم هست که ۲۴ ساعت بوده و تو نمیتوانی ۲۴ تا کار نام ببری که کردهای اما ک.ده شدهای گویا!
روزنویسی برای اینطور روزها معرکه است. درمان است. حس بطالتت را ماله میکشد.
مینشینی یک گوشه با کاغذ و خودکار بیک، از همانهایی که جایش در دنیایت انحصاریست و تو تا ته دنیا بهش متعهدی، بعد مینویسی: آره! امروز متعهد بودم به مطالعه، به نوشتن، به سیر کردن شکم اهالی خانه (چون خودم مرتاضم و میخاهم دو پاره استخوان شوم لابد)، به دلدادگیم، به دوستانم، به سیر در عنترنط بیشتلف، به مهماننوازی، به هنر، به برنامه روال روزم، به بدنم.
آخ از بدنم! خسته که میشود یک جوری قفل میشود که گویی جان ندارد. باید بخوابد. بوده که ایستاده خوابیده، در مترو!
خر است. نه. خر نیست. بدن است. بدن یک انسان که از قضای روزگار زن است.
استادم میگفت خودت انتخاب کردی زن باشی.
در روز الست؟ نه. در الست با من قراردادی بسته نشد. در روزی که یا جایی که پذیرفتم زیستن در دنیای دوقطبی را تجربه کنم، آنجا یا آنوقت بود که گفتم زن بودن را میخواهم.
این زن را که حالیش نیست نباید عاشق شود، که هیچی راضیش نمیکند، که جسور است، که آزاد است، که وحشیِ رامنشدنیست، که مهربان است، که دلشکستن بلد نیست، که خودسانسوریهایش دارد ته میکشد، که اشکش دم مشکش است، که حسرتهای زنانه ندارد، که کوتاه میآید، که هیچی نمیخواهد جز برای دیگران، این زن بینوا بودن را میخواهم.
این بود روزنویسی من.
آرام شدم.
تا فردا.