۱.صبحی که ظهر بود، به کمین بچه‌ها ماندم، در رختخواب. بیدار که می‌شوند، می‌آیند سراغ من و پدرشان، هر روز. 
امروز، اول پسر آمد.
_سرتو بذار اینجا.
گذاشت.
_بغلم کن.
کرد.
_محکمتر.
گفتم و بی‌اختیار به پهلو خوابیدیم و دستم را دور بدن فسقلیش قفل کردم و او بازو و ران کوچکش را انداخت روی تنم، سنگین، با تمام توان یک کودک ۱۰ ساله.
آی کیف داشت.
دختر که بیدار شد و آمد، اولی را فرستادم برود صبحانه درست کند، نیمرو که بشود نهار هم حسابش کرد.
پسرکم آشپز بانمکی‌ست.
دخترکم ۱۰ کیلو سنگین‌تر از من و ۱۰ سانت بلند قدتر از من است.
بغل که می‌کُندَم قدرت جوانیش را دوست دارم.
۲. خانه را به شکل اولش درآوردم به شکل روزمرگی‌هایش قبل از مهمانی.
۳.با همسرجانم ادامه شب هول را خواندیم. خوش گذشت. آشفته نویسی‌ش را دوست دارم.
۴.نوشتم، چندپاره.
۵.وبینارهای عقب‌افتاده دو سه روز اخیر را شنیدم.
۶.خسته شدم.
۷.با خودی از خودهایم درباره عرفان حلقه صحبت کردم. سؤالات جالبی پرسید. من حوصله توضیح نداشتم، مثل همیشه که حوصله حرف زدن ندارم.
۸.گذاشتم پسرم سرم کلاه بگذارد. خندیدیم.
۹.اهالی خانه را بیرون کردم که بنشینم دیوار را نگاه کنم، راضی بودم.
۱۰.هنوز هوس نوشتن پستهای زنانه دارم، بی پرده، بی پروا.
فردا حتمن روز بهتریست.

آمین