این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

این روزها...

که بیشتر سکوت می‌کنم، به جای گفتن بسیاری از کلمات، لبخند می‌زنم.

به همه چیز، به همه کس و در همه جا.

حتی وقتی در تقاطع هم‌عرضی در شهرستان به راننده زحمت‌کش نیسان راه ندادم و او سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: 

"پلاک نمره تهرونت تو حلقم."

باز هم بهش نگاه کردم و لبخند زدم.

حتی با شنیدن جووووووووون کش‌دار و چندش‌آوری که با دور شدنم ازش fade out شد باز هم لبخند زدم.

وقتی برای همه رویدادهای زندگی، یک واکنش پیش‌فرض داری زندگی راحت‌تر است؛ لازم نیست فکر کنی به اینکه الان چکار کنم؟ 

فقط لبخند می‌زنی و می‌گذری.

 

17
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©