هفتمینِشان
· · خواندن 1 دقیقه شما یادتان نمیآید، آن قدیمها در هر کوچه، دستکم یک بساط روضه ماهانه خانگی بود،
از آنها که پتو پلنگی را به طول تا میکردند و پای دیوار پهن میکردند و روش ملحفه سفید میکشیدند و پشتی میچیدند و آخوندی میآمد و نوحهای میخواند و اشکی میگرفت و توی سینی چایش پولی برای دستمزد میگذاشتند (اصطلاح آخوند دوزاری از همینجاست).
شاید هم این مجلسها فقط در تهران بود چون زنجان که میرفتیم، با اینکه پدرجَدِ مادربزرگ و پدربزرگم ملا بودند، اما چنین بساطهایی نبود؛
در تهران ولی مادربزرگم، ماهی سه روز روضه داشت و بسیار خوش میگذشت.
برای چنین مجالسی، زیادی کوچک بودم اما اسم موسیبنجعفر از آن روزها در ذهنم مانده، به شکل بابابزرگی با یک لبخند بزرگ و مهربان، عصازن، دعاگو...
سالهاست ۴ شنبهها به یادش نماز میخوانم. چیزی ازش نمیخواهم. دستش از دنیا کوتاه است اما یادش را و لبخند مهربانش را دوست دارم و دعای بعد نمازش را، آنجا که میخوانیم
أَعْطِنِی مَسْأَلَتِی بِلاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ.

بهتر از این تصویری پیدا نکردم. در خاطرات من خانمها چادر میکشیدند روی صورتشان و گریه میکردند و مثل این عکس لنگ و پاچهشان اصلن دیده نمیشد! حالا اینجا انگار کمی هم طنز قاطی تصویر شده!
فقط در رفتگی جوراب اون خانمه😂