این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

این روزها...

شنیدن را تمرین می‌کنم برای یادگرفتن زیستن در لحظه.

ذهنم را به صداهای لحظات قلاب می‌کنم که پرت و پلا نرود.

مراقب ذهنم هستم. 

کنترلش می‌کنم که وقتی دستم بندِ کاری‌ست، نرود برای خودش در علف‌زار خشک خاطرات گذشته بِچَرَد و من ناگهان به خودم بیایم و ببینم اوه کجاها که نرفته‌ام حال آنکه جسمم اینجاست.

حتی مراقبم ذهنم به گشت و گذار در توهمات آینده نرود وقتی دارم آشپزی یا رانندگی می‌کنم اگرچه این دوردورها حال‌خوب‌کن است و نداشتن‌ها را کم‌دردتر می‌کند. بهش می‌گوییم تصویرسازی ذهنی.

صوفی ابن الوقت باشد...

دوست دارم لحظات را تجربه کنم. 

دوست دارم ششدانگ وجودم در وحدت کامل با هم و همراه هم باشند.

آش آب و دان جدا حتی شکلش هم جالب نیست چه رسد به طعمش!

دوست دارم جانم در لحظات قوام‌ بیاید و جا بیوفتد.

قبل‌تر فکر می‌کردم اگر دستم در حال بافت مکرومه است و قرآن گوش می‌کنم خیلی زرنگم و دارم از زمانم درست استفاده می‌کنم؛ 

خیر. اعتراف می‌کنم که اذیت شدم. فرسوده شدم. توانم کم شد.

حالا دنبال وحدت ابعاد وجودم هستم.

ذهن، روان، جسم در اتحاد.

ذهنم را به صدای تک‌تک لحظات روزم قلاب می‌کنم. 

ملاک خوبی است.

 هر جا صدای جاری در لحظه‌ای را نشنیدم سریع افسار ذهنم را می‌کشم و برش می‌گردانم پیش خودم. می‌آورم به همین الان‌. به همین جا که خودم هستم.

با مهار ذهنم، با تمرین شنیدن، از هدر رفت انرژی ذهنم جلوگیری می‌کنم و ششدانگ لحظات عمرم را زندگی می‌کنم به هر کیفیتی، اگر بتوانم.

 

9
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©