این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

کُرِّه‌ی یکی از فامیلا

دست بزن داره و مادر پدرش هم اهل کوچه علی چپ تشریف دارن!

دیشب اومد سمت مهدی‌یار من، محکم دستشو گرفتم گفتم دستت به پسر من نخوره‌ها🤨

مامانش که حس کرد الان به علی مردان خان تحفه نطنزش ظلم میشه پرید وسط گفت تراپیست گفته ... از بچه‌های ضعیف خوشش نمی‌یاد برای همین می‌زدنشون!!!!! 

آی بی‌شعور نفهم مادر! 

حالا من چی گفتم؟

گفتم آخی نازی. اتفاقن درست گفته و علم روز روانشناسی میگه اگر بچه‌تون ضعیفه و یه بچه قلدر بهش حمله کرد حتمن مداخله کنید و خودتون از خجالت اون بچه قلدر در بیایید و ادبش کنید.

اینو از خودم گفتما علم همچی چیزی نگفته. گفتم چون مطمئنم اون خانم دستش به کتاب‌های روانشناسی کودک نمی‌خوره.

مطالعه آدمو آدم می‌کنه بعضی‌‌ها به آدم بودن آلرژی دارن بلا نسبت شما که تا اینجای متن با من اومدی🌺

خلاصه

اینو گه گفتم بچه‌شو برد یه گوشه‌ای باهاش صحبت کرد و تأثیرش این شد که بچه دیگه نیومد سمت ما.

می‌خوام بگم بچه نماد خانواده‌شه.

نمیشه اینو انکار کرد.

اگر با بچه‌مون حرف بزنیم حتمن درست و غلط رفتارش رو متوجه میشه. بعضی بچه‌ها با یک بار متوجه می‌شن بعضی‌ها رو باید مدام بهشون یادآوری کرد.

مورد داشتیم فک مادره افتاده از بس گفته چه کن چه نکن ولی شکر خدا بچه شده حسرت دیگران از خوبی و درستی😍🧿

ظلم به خود بچه‌س که ولش کنی به امان خدا فقط فکر لباس و غذا و تفریحش باشی و درست و نادرست رو یادش ندی.

 

34
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©