شام میخوردیم که
00:13 1405/4/21 - نسیم کمالی
یهو از تخت کناری صدای گریه جیغی بچهای بلند شد.
پشتم بهشون بود ولی قبل نشستن دیدم دوتا بچه داشتن: یه نوزاد که روی تخت خوابیده بود و یه ۳_۴ ساله.
رایا روبروشون بود.
کنار گوشم گفت مامان پسره جعبه دستمال زد تو صورت نینیشون.
دلم ریش شد براش. طفلی بچه.
شنیدم مادرشون گفت بعد باهات صحبت میکنم. همین!
و پدر، نوزاد گریان رو بغل کرد و برد بیرون.
دوسشون داشتم. پدر و مادر بالغ و دانایی بودن. اتفاقی که براشون افتاد کل رستوران رو به هم میریخت و حال همه رو بد میکرد اگر بچه کوچیک رو همون جا نگه میداشتن تا آروم شه یا بچه بزرگشون رو همون جا ادب میکردن.
چقدر بعضیها درست و آگاه هستن.