این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

امروز

صبحانه اعضای خانواده را در سینی‌های جدا گذاشتم و بردم روی تختخوابشان بخورند!

هر سه چه حال خوبی داشتند.

خوب است کسانی را داشته باشی ‌که آرزوهای خودت را برایشان برآورده کنی تازه این‌طوری یاد می‌گیرند که تو چی دوست داری و اگر روزی بخاهند خوشحالت کنند راهی بلد هستند.

پسرم به گوجه گیلاسی می‌گوید گوجه هولوپّی با این توجیه که اگر گاز بزنی می‌پاشد به سر و صورتت پس باید هولوپّی بندازی توی دهنت.

بچه ها سینی صبحانه را دیدند فیگور شاهزاده گرفتند و کیف کردند اما همسرجان گفت شرمنده کردی چه خبر است امروز؟

صبحانه که می‌خورد من کنارش دراز کشیدم و یاداشتهای ممنوع را خاندم اثر آلبا دسس ده پس.

اعتراف‌لوسانه: خودم می‌دانم اسم کتاب و نویسنده را اشتباه گفتم دوست عزیزم. 

13
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©