این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

پنجره اتاق خواب

رو به حیاط خلوت باز می‌شود. 

از وقتی هوا روشن شده یک کلاغ، نمی‌دانم گم شده یا دل خواسته، آمده روی سقفی نشسته که همسایه طبقه اول برای واحدش زده و هی قارقار می‌کند. گاهی هم راه می‌رود و صدای گامهای سنگین هیکل کلاغی‌اش شنیده می‌شود. 

گمانم خبر خوبی آورده...

10
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©