صبح که بیدار شد
07:18 1405/5/3 - نسیم کمالی
اول گوشش هوشیار شد
آشپزخانه زودتر بیدار شده بود: دخملش صبحانه حاضر میکرد😍
چشمش که بیدار شد
در دوتا کمد باز بود و یک کشو منتظر بسته شدن: شویَش داشت آماده میشد برود دنبال لقمهای نان حلال👌
مفاصلش کهبیدار شدند
کش و قوسی به تن کوفتهاش داد و صدای تقتوق: روز آغاز شد🥰
حالی از دوستی پرسید که عزیز بود🙂
دفترش را برداشت و روز را تا ته نوشت و امضا کرد و متعهد شد و آخرش نوشت: یا روزم همین شکلی میشه یا خیلی خوشگلتر از این😎