این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

امروز

سر حجاب بحث شد. یک بحث بی‌خود و بی‌نتیجه. 

بعد رسید به سیاست. آن هم بی‌خود و بی‌نتیجه.

بعد رفتیم سراغ پول و دو نفری که شراکت ناموفقی داشتن هی اره دادند و تیشه گرفتند. 

آخرش؟ صلوات بفرستید. حجاب هرکس به خودش مربوط است. ما که از سیاست چیزی نمی‌دانیم، خدا خودش کمک کند. مال دنیا ارزش ندارد.

بعد رفتیم به خاطرات. همه گفتند گذشته‌ها بهتر بود. عکس دیدیم. فیلم عروسی دیدیم و یک تولد و یک حاجی‌خوران. همه در یک سی‌دی مال ۱۵ سال پیش.

خیلی‌ها از دنیا رفته بودند، خیلی‌ها از ایران.

خیلی‌ها بزرگ شده بودند و خیلی‌ها به خانواده اضافه شده بودند. 

قرار دورهمی بعدی گذاشته شد اینطوری که دخترخاله بزرگه گفت همینجا قرار بعدی را بگذارید ولی لطفن خانه من نیایید حوصله ندارم اصلن. چه صداقتی! عزیزم.

آدمها مشغله دارند، آدمها حوصله ندارند اما آدمها به هم احتیاج دارند. آدمها اگر کنار هم نباشند هیچی نیستند. آدمها شاید گوشت هم را بخورند اما استخوان هم را دور نمی‌اندازند. 

سوال؟ من احمقم که آدمها را بی‌دلیل دوست دارم؟

لابد هستم ولی همینم که هستم.

 

12
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©