این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

شنبه عجب دختری بودم!

اینکه تا ساعت ۹ صبح، لیست روزانه‌ی عادت‌سازی‌هایت را تیک‌باران کرده باشی چند امتیاز دارد؟ 
۹ صبح بنشینی سر شخصیت‌پردازی رمانت و چند بخش بهش اضافه کنی چطور؟
بعد انگیزه بگیری و ۲۰ دقیقه زمان بگذاری برای اتود زدن رویداد امروز زندگی راوی رمانت و آنقدر دختر خوبی باشی که همه را تایپ کنی؛
بعد وقتی دفتر دستک نوشتن را جمع کردی بروی سراغ خیاطی و چند خرده‌کاری انجام دهی؛ 

اینها قابل تحسین نیست؟
امروز از نسیمی که بودم سپاسگزارم؛ هم به خانه و خانواده رسیدم هم به دنیای شخصی خودم.
ساعت ۱۱ شب لباسها شسته بود، سینک خالی، اجاق گاز تمیز و داشتم دو طفلانم را می‌فرستادم بخوابند.
تا باد چنین بادا.

امروز ترکیب زلف شکن در شکن را دوست داشتم.
و اینکه آیا به نظر شما هم سعدی، دیباچه گلستان را ستودنی نوشته و در ادامه کم گذاشته یا من اشتباه می‌کنم؟ 
حکایت اول ضعف و پیری اگرچه چند بیتش معروف است اما در حد و اندازه دیباچه نیست به نظرم و فکر می‌کنم از دیباچه تا اینجا یک روند نزولی کُند را تجربه کرده‌ام‌. 

جسارت نباشد جناب سعدی فقط دریافتم را گفتم شایدم من خسته‌م و صبح نظرم عوض شه.
 

16
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©