از دفتر خاطرات زنی که خیانت کرد ۲
۱۳۹۷/۹/۱۸
امروز یکتا حسابی حرصم را درآورد؛ به همه بچهها گفته من دارم ازدواج میکنم. مامان گفته بود از فردا مدرسه نرو کاش گوش کرده بودم.
قرار شد ۲ هفته برویم ترکیه به جای جشن عروسی بعد هم مدرسه جدید نزدیک خانه شوهرم ثبتنام میکنم.
دیروز صبح رفتیم آزمایشگاه.
آقا سینا طوری نگاهم میکرد که خجالت میکشیدم ولی وقتی دستش را دور کمرم حلقه کرد و گونهام را بوسید حس کردم خیلی دوستم دارد و باورم شد شوهر من است. من هم بوسیدمش.
یک گوشی گران برایم خریده با چند لباس و کفش و کیف خیلی قشنگ. گفت: «همه رو آبی فیروزهای خریدم رنگ چشمات.»
خواهرها هم خوششان آمد.
هی پوشیدیم و عکس گرفتیم و خندیدیم و خوش گذشت ولی مامان گفت: «عکسهای نسرین و مینا رو از گوشی پاک کن فردا میبینن میگن اینا چه بدبختن لباسای خواهرشون پوشیدن عکس گرفتن.»
عصر با نسرین رفتیم خرازی زینت خانم میخواست مروارید برای کار مشتری بخرد من هم چند تا عکس و فیلم از محله گرفتم که وقتی دلم تنگ شد نگاه کنم. نسرین گفت: «عقل نداری؟ چه دلتنگیای؟ چیز قشنگی اینجا نیست.
بدبختی هیچ وقت قشنگ نیست و ارزش یادآوری نداره.»
کمی هم میترسم.
دیشب وقتی مامانم گواهی رشدم را به خاله اعظم نشان میداد، گریه میکرد و میگفت «اگه مجبور نبودم و از پس خرج زندگی برمیومدم بچه ۱۴ سالهمو شوهر نمیدادم»، خاله اعظم گفت «اونا آدمای مومن و باخدایی هستن. هوای دخترتو دارن منم حواسم بهش هست مریم جای دختر نداشتهی منه.»