اسم احساست را بگو
· · خواندن 1 دقیقه
دیروز پسرکم بد شکست خورد.
به چیزی امید بسته بود که میدانستم به ثمر نمینشیند. دو روز بود از شوقش نمیخوابید. برخلاف همیشه سعی کردم کمکش نکنم! فقط ابزار و مقدمات کار را برایش فراهم کردم و به حال خودش گذاشتمش که خطا کند. پا روی قلبم گذاشتم منِ مادر.
همان شد که فکر میکردم. گریه کرد، وسایل کارش را پرت و پلا کرد، قهرکرد و آرام شد اما طبق عادتی که از من ارث برده نشسته بود و پوست لبش را میکَند.
کنارش نشستم، بیحرف با بغل با نوازش. خشک بود. نمیخواست در آغوشم جا شود. به تنهاییش احترام گذاشتم. موهایش را و دستهای خیلی کوچکش را نوازش کردم. سرش را به بازویم تکیه داد. نرم شد.
گفتم چه احساسی داری؟
جواب نداد.
گفتم اگر بفهمی چه احساسی داری اگر بتوانی اسم احساست را بگویی بعد میفهمی حس خوبی هست یا نه و اگر دوستش نداشته باشی، میتوانی تغییرش دهی.
جواب نداد.
برایش آب آوردم. مثل گلی که پژمرده و اکر به موقع کمی آبش دهی حالش جا میآید.
دوباره نشستم پیشش. دستم را گذاشتم روی قلبش، گفتم الان قبلت را قوی میکنم که بتوانی بهتر فکر کنی. دستهای خیلی کوچکش را گذاشت روی دستم و گفت «اسم احساسم شکسته».
گفتم بار اولی که هر کاری را انجام میدهی حتمن شکست میخوری.
+ پس من دیگه کاری نمیکنم.
- خوب یعنی زندگی نمیکنی؟ کسی که زندهس، زندگی میکنه و حتمن اشتباه میکنه و شکست میخوره، چندین بار شکست میخوره. اصلن آدم فقط یک بار پیروز میشه ولی ممکنه تا 10 بار هم شکست بخوره.
کله فرفریش که به من رفته پر از فکر شد. از کنارم بلند شد و رفت سراغ خرابکاری بعدیش و به نظرم آمد بزرگتر شده.