این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

صبح که بیدار شد

اول گوشش هوشیار شد

آشپزخانه زودتر بیدار شده بود: دخملش صبحانه حاضر می‌کرد😍

چشمش که بیدار شد

در دوتا کمد باز بود و یک کشو منتظر بسته شدن: شوی‌َ‌ش داشت آماده می‌شد برود دنبال لقمه‌ای نان حلال👌

مفاصلش که‌بیدار شدند 

کش و قوسی به تن کوفته‌اش داد و صدای تق‌توق: روز آغاز شد🥰

حالی از دوستی پرسید که عزیز بود🙂

دفترش را برداشت و روز را تا ته نوشت و امضا کرد و متعهد شد و آخرش نوشت: یا روزم همین شکلی میشه یا خیلی خوشگل‌تر از این😎

15
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©