خدمت شما: تراوشات ذهنی یک نسیم
ادامه از دفتر خاطرات زنی....
امروز فهمیدم دوست دارم روانشناس شوم، درد دل مردم را بشنوم و کمک کنم مشکلاتشان حل شود. قبلن میخواستم دندانپزشک باشم چون خیال میکردم خیلی پولدار هستند اما از وقتی سنگ صبور را میخوانم نظرم عوض شده و فکرهای دیگری دارم.
احمدآقای کتاب، فقط دردهای دیگران را نگاه میکند، گاهی نگران هم میشود و برایشان غصه میخورد ولی نمیتواند کاری کند بهتر زندگی کنند، نه بلد است نه پول دارد اما اگر روانشناس بود میتوانست راه نجاتی بهشان نشان دهد.
به نظرم روانشناس باید خیلی هم باهوش و دانا باشد تا بفهمد مشکل کسی که پیشش آمده از کجا شروع شده و چارهاش چیست. روانشناسها برای مریضشان غصه میخورند؟ نمیدانم.
همیشه کتاب خواندن را دوست داشتهام اما اسم سنگ صبور را نشنیده بودم و چقدر خوشحالم که پیدایش کردم. کتابخانه پدر سینا از دلخوشیهای من در این خانه است و شاید اگر آن تکیه کلام اعظم نبود دستم سمتش نمیرفت و هیچ وقت با شخصیت گوهر که اول باعث وحشتم شد آشنا نمیشدم. ازدواج گوهر، شبیه من است اما من قبول نمیکنم و نمیخواهم عاقبتم مثل او باشد.
روانشناسها هم در زندگی خودشان مشکل دارند؟ نمیدانم. ولی فکر میکنم اگر گرفتاری داشته باشند هم راحتتر حلش میکنند و کمتر اذیت میشوند. اگر روانشناس شوم با سینا بهتر زندگی میکنم. شاید.
نویسندههای رمان چیزهایی که مینویسند را از کجا میآوردند؟ لابد آدمهای واقعیی را دیدهاند که آن شکلی زندگی کردهاند یا با چنین آدمهایی صحبت میکنند و بعد مینویسند. شاید هم نویسنده شوم. شاید یک روز، روزی که خانم موفق و خوشبختی بودم داستان زندگی خودم را نوشتم.
من با گوهر صادق چوبک فرق دارم. درس میخوانم، دانشگاه میروم. کار میکنم و برای خودم درآمدی خواهم داشت ولی فعلن باید با شرایط و آدمهای این خانه سازگاری کنم، نمیخواهم طلاق من بار غم و رنج مادرم را سنگینتر کند.
فلاکت را دوست ندارم. همه آدمهای سنگ صبور بدبخت هستند. دنیای من آنقدر سیاه نیست. به خانم زمانی گفتم: «ببخشید اگر اشکالی نداره فردا برم دیدن مامانم» باهاش خیلی ملایم و مودب صحبت میکنم. نباید از من دلخور شود، چرا؟ چون باید در این خانه بمانم.
قرار شد فردا شب با اعظم بروم و پس فردا صبح برگردم. خیلی هم خوب. بعد هم گفت: «اگر لباس یا چیزی لازم داری بریم بخر.» تشکر کردم.
4 سال دیگر گواهینامه میگیرم و خودم رانندگی میکنم و هر جا دلم خواست میروم. اینجا 3 تا ماشین خوشگل منتظر من است که بردارم و ببرمشان گردش.
از وقتی به این خانه آمدهام چقدر این خاطرات روزانه را تمیز و مرتب مینویسم انکار واقعن میخواهم چاپشان کنم.
چیز دیگری هم من را به فکر روانشناس شدن انداخته: مشکلات کوهیار. بچه طفلی با کسی حرف نمیزند. باهاش که حرف میزنم به سختی به چشمهایم نگاه میکند. ناخن میجود و مدام مادر بزرگش میگوید: «بنداز پایین اون بیصاحابو.»
فرشته های حافظ خانه، ساره و اعظم هم با من و هم با کوهیار خیلی مهربان هستند. بچه معصوم خیلی میخوابد. دیروز برایش کتاب خواندم و نوازشش کردم. لبخند زد و گفت: «مرسی مریم جون.» حس خوبی داشتم.
امشب سنگ صبور را تمام میکنم. خبری هم از همسرم نیست.
بقیه ماجرا در تلگرام، لینک در بیوگرافی وبلاگم.
نظرتون برام خیلی مهمه. خوندین بگید چطور بود. چی باشه بهتر میشه. چی نباشه بهترتر میشه. مرسی.