اگر این جستار نیست پس چیست؟
· · خواندن 2 دقیقه نویسنده، دوش گرفت که نه، رفت حمام، چون عبارت دوش گرفتن غلط و گرتهبرداری از ادبیات انگلیسی (take a shower) است؛ پس نویسنده رفت حمام، آمد بیرون و پس از اقدامات عادیسازی و بازگشت به زندگی خارج از حمام، عینکش را که در سانحهای، یک دستهاش زیر باسنی مبارک شکسته بود، گذاشت روی بینی و گوشهایش که جورکش ضعف چشمانش بودند و نشست پشت میز کوتاه ژاپنی کشودارش و خواست قصهای بنویسد اما قصهی چی را، نمیدانست.
شاید قصه مردی که، قصه زنی که، قصه خانوادهای که، قصه کلاهبرداری که، قصه رقاصی که، قصه ارثیهای که، قصه عادت عجیب خانوادگی که، قصه مزرعه مخوفی که، قصه سالهایی که، قصه آپارتمانی که، قصه نانوای جادوگری که، قصه روزی که، قصه زمستانی که، قصه حاکم زورگویی که، قصه کیبوردی که، قصه آوازی که، قصه عشقی که، داستان خمره شرابی که، داستان دبه ترشی که،
یا شاید کمی گستردهتر، داستان قاضی که عادت داشت موقع فکر کردن تا هرجا راه میداد، انگشت اشارهاش را در سوراخ بینیاش بچرخاند، داستان دختری که هروئین قاچاق کرده بود، قصه ویراستاری که به که حساسیت داشت و، داستان دوجنسهای که در پرورشگاه بزرگ شده و حالا آمده به جامعهای که جایی برای هویت واقعیش ندارد، قصه گربهای که 4 توله دارد، قصه جراح مغزی که عادت به خودارضایی دارد، قصه فضانوردی که فقط با پتوی کودکیش خوابش میبرد، داستان زنی که فهرست 67 تایی از مردانی دارد که مالشان را بالا کشیده، قصه دخترک 3 سالهای که صدایش مثل یک مرد بالغ است اما حنجرهاش مشکلی ندارد...
اما ذهن نویسنده در یکی از این قصهها جاماند. با خود فکر کرد چرا از دوجنسهها چیزی نمیدانم و گفت: «باید تحقیق کنم.» نمیدانست فقط خودش نمیداند یا جامعه هم نسبت به این موضوع ناآگاه است. محیط، این افراد را میآزارد لابد. چنین شخصی دردش را چطور هضم میکند؟ کنارآمدنیست؟ ژنتیک این شخص چه اختلالی دارد؟ آیا قبل تولد قابل تشخیص هست؟ اگر تشخیص داده شود امکان سقط هست؟
سقط جنین چهطور کاریست؟ حق کیست؟ مادر؟ که جانش را خرج زادهشدن انسانی دیگر میکند؟ حق پدر که اسپرمی را در رحمی کاشته و منتظر ثمر دادنش نشسته یا حق آن انسانی که قرار بوده به هر شکلی کم یا زیاد، ناقص یا کامل زندگی کند و کس دیگری به هر دلیلی درست یا غلط این حق را از او سلب کرده است؟
و اینجا بود که نویسنده آهی کشید و گفت باید مطالعه کنم و بعد گفت از کجا به کجا رسیدیم! امان از تو ذهن افسار گسیختهی هرجایی ولگرد و خوشا ولگردی، خوشا یکجا نماندن، خوشا شروع از اینجا و رسیدن به ناکجا، سپس سرخوش و راضی به زیست روزمره خود ادامه داد.