طرح خام داستانی که
نامتعارف و شاید ناهنجار است.
منتظر نظر دوستان هستم اگر لطف بفرمایید.🙂
زن بیمصرف
دکتر روی دستگاه، لوبیایی را نشانم میدهد که مغز و قلب دارد و من ناباورانه ذوق میکنم.
صدای نحس مادر شوهرم در سرم میپیچد:
«bu kiz hic darda dayme» (این دختر به هیچ دردی نمیخوره).
خیره به سقف اتاق سونوگرافی، میروم به شب عروسی و حرفها و شوخیهای وقیحانه خانواده همسرم جلوی چشمم زنده میشود.
چقدر آن شب به من سخت گذشت و چه وحشتی به جانم میریخت وقتی یادم میافتاد پشت در اتاق، فال گوشند.
ناخودآگاه، خودم را در هم میکشم. دکتر میپرسید درد دارم و من با خودم میگویم الان دردی ندارم ولی پیش از این، روحم درد داشت که خودم به تنهایی درمانش کردم.
۵ سال صبورانه در سکوت، تحملش کردم و حالا تو نازنینی که در رحمم جوانه زدهای پاداش صبوری منی.
ذهنم میرود به روزی که سرخوش و کودکانه از مدرسه آمدم و فهمیدم مادرم میخواهد از درس خواندن، دل بکَنم و با مردی که ۲۰ سال از من بزرگتر است ازدواج کنم گفت: « اگر از پس مخارج زندگی برمیآمدم شوهرت نمیدادم.»
-من شاگرد اولم مامان.
-شرط کردم بفرستنت مدرسه. دستشون به دهنشون میرسه. خونه پسره بالا شهره.
و نگاهش میگفت که خودش هم میداند ادامه تحصیلی در کار نیست و من به ناچار، تقدیرِ دخترِ پنجمِ یک خانواده یتیم را که راه فراری ندارد پذیرفتم.
۲ سال جفتگیری، بینتیجه بود و من دختری که در ۱۴ سالگی ازدواج کرد، نازا بودم. همسرم نازا بودنم را تا نادیده گرفتنِ طراوت و زیبایی زنانهام و ارضای مردانگیش با زنانی که هرزه بودند ولی نازا نبودند، امتداد داد و من همان شدم که مادرش میگفت: «زن بیمصرف». در خانهای زندگی میکردم که هیچکس نمیخواستم و نبودنم کسی را نگران نمیکرد.
۱۶ ساله بودم که تصمیم گرفتم آرامشم را از زیر چّک و لگدهایشان نجات دهم. حریص کتاب بودم و گاه و بی گاه مسیرم را به سمت کتابفروشی سر چهارراه کج میکردم.
عادت شیرینی شده بود؛ من حریص کتاب و پدرت حریص دیدن روی ماه من. ۳ سال، پیش رفتیم و رسیدیم به لحظه وصال عاشقانهای که هیچ شباهتی به جفتگیری نداشت و حالا تو اینجایی.
دکتر گفت نازایی من یک مشکل روان_تنی بوده که حالا با احساس آرامش و عشقی لذتبخش، درمان شده و من مطمئن شدم که بعضی دکترها شاعرند.
او وارد اتاق معاینه میشود. قلبم بیقراری میکند مثل هربار دیگری که دیدهامش.
دکتر لوبیا را نشانش میدهد. دستم را میبوسد. هر دو اشک میریزیم. من از شادی و او از ترس بیآبرو شدن زن متأهلی که نازا بود و حالا از مرد دیگری که دوستش دارد باردار شده.
نگران و دلسوزانه میپرسد: 《دکتر این دختر، دین و دنیای منه اگر دلش نخواد بچه رو نگه داره الان میشه سقطش کرد؟》
بچه را نه، زندگی بیرحم 5 سال گذشته را سقط میکنم. راهش را پیدا خواهم کرد. تقدیرم را خودم میسازم حتی اگر دخترِ پنجمِ یک خانواده یتیم باشم.