این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

بدون شرح

چاشنی شیرین کننده خواب بعدظهر، کنار مادربزرگ، داستان‌هایش بود. 

می‌گفت داستان‌ها را از مادرش شنیده و من کمی که بزرگتر شدم فهمیدم این داستان‌ها همان دین و مرام اجتماعی هستند که سینه به سینه از نسلی به نسلی جاری می‌شوند و هیچ‌چیز جلودارشان نیست مگر تحول اندیشه.

قصه‌هایش اسم نداشت ولی پر از رسم بود. رسم زندگی.

چندتایی‌ را بیشتر دوست داشتم مثلن قصه‌ای که دختر پادشاه در جواب پدرش که پرسیده بود مرد چیست و زن چی گفته بود: مرد فعله‌س زن بنّا

و پدر او را طرد می‌کند به عقد حقیرترین فعله(کارگر) شهر درمی‌آورد و زن با درایت چنان زندگی می‌سازد و عمارتی بنا می‌کند که پدرش را به تحسین وامی‌دارد.

همیشه دوست داشتم چنین زنی باشم. هستم. همین‌قدر مطمئن و بااعتمادنفس.

نه از باب وظیفه چنانکه پیر و فرسوده‌ام کند و حسرت زندگی شخصی دلخواه را به دلم بنشاند و وادارم کند به دخترم بگویم مثل من نباش.

به تعهدهای همسرانه و مادرانه‌ام با عشق پایبندم فقط به این دلیل که به ماهیت زنانه خودم سرسختانه پایبند هستم و خودم را فدای تعهداتم نمی‌کنم.

به دخترم هم یاد می‌دهم بنّا باشد.

بهش یاد می‌دهم مهمترین شرط دوست داشتن دیگران این است که خودت را دوست داشته باشی بیشتر از هر کس دیگری در جهان. 

فداکاری در مرام من گناه است. هر انسانی حق زندگی دارد. درک نمی‌کنم چرا کسی باید فدا شود که دیگری زندگی کند!

 

20
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©