قصهای برای بیدار شدن، قصهای برای خوابیدن.
چراداستان میخوانم؟ برای جبران. جبران آنچه دوست داریم باشیم و نیستیم.
خواننده، در روند داستان خود را قهرمان داستان میبیند.
برترین، با توان جادویی در حل مشکلات، مقابل هرچه بدی، دانای کل، بیخطا حتی زیبا و بی نقص و همیشه در بزنگاه، دستی از غیب به کمک میآید.
پایان داستان: گل و بلبل.
داستان کلاسیک= آرامبخش.
داستان کلاسیک انتقام دارد. تاوان دارد. پاداش دارد. در پایان داستان، ذهن به خواستهاش میرسد و آرام میشود.
اما زندگی کلاسیک نیست. در بدترین شرایط، پیشبینی نشدهترین رویدادها مسیر زندگی را تغیر میدهد.
این روند زندگیست به قول آنی دیلارد:اینکه هیچ وقت، هیچ چیز سر جایش نیست، بخش اجتنابناپذیر هستیست.
داستان کلاسیک، مشکل امروز بشر را حل نمیکند. دردهای جامعه امروز در قصههایی طرح میشوند که بیدار کنندهاند.
کمی آزادتر فکر کنیم. پوشاندن درد، راه درمانش نیست. از طرح دردها نباید ترسید. کهنگی درد، درمانش را سختتر و گاهی ناممکن میکند.
پینوشت: تکتک نوشتهاتون پای طرح داستان خامی که نوشتم برام باارزشه. ممنونم از اوقات که بازنویسی کرد اگرچه ۱۰۰درصد متفاوت با طرز فکر من. البته اول تشویقم کردیا بعد زدی ....
ممنونم از حمایت واتوره، متین، سانیا، حدیث و ژوزف عزیز..
بسیار ممنونم از حمیدک و جرقهای که در ذهنم روشن کردی.
ممنون از ادمین و فیلمی که معرفی کردید. حتمن میبینم.
از اونایی که حرصشون دادم لیلا، اسما، ساغر و رعد عذر میخام
و برگ نازنین که چقدر درست و قشنگ اشاره کردی به این درد در جامعه مردسالار که گمانم محدود به ایران ویران ما هم نیست و جهانیه.
من داستان رو تکمیل میکنم و براتون میذارم و منتظرم نظر با ارزش شما رو بخونم.
فعلا تا تکمیل شه و در ذهنم بپزمش و جا بیوفته میذارمش در تلگرام به آدرس زیر
https://t.me/Writtenbynasimkamali
نظرتون برام مهم و کمککنندهس.