این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

نحسی صَفَر شمارم گرفته؟

صبحی اومدم پارک کنم گل‌گیر گرفت به ماشین مردم!

شماره همسر عزیزتر از جانم رو برای راننده گذاشتم.

خاستم شکر بریزم از دستم در رفت پاشید روی میز.

جمعش کردم با مشقت.

خاستم پنجره رو ببندم باد کولر زد انگشتم پرس شد ناخنم سیاه.

تهمورس میگه جلو در پارکینگ وایساده بودم در وا شه برم تو یهو یکی کوبید پشتم ۱۰۰ تومن خرج و یک هفته علافی تعمیر گذاشت رو دستم‌. در پارکینگشون سر پیچه دید نداره.

سینا میگه ساعتم نمی‌دونم کجا گم شد.

آتنا میگه دوتا بچه‌ش با هم آبله مرغان گرفتن.

مریم میگه مادرم از پله افتاده بیمارستانه.

مژده میگه قرارداد بسته بودم مجوز کار لغو کردن. بازیگره.

مادرشوهرجانم میگه اینا نحسی صفره.

صدقه بذارید لای قرآن و آخر صفر رد کنید بره. یه مرغم ببرید در امامزاده قربانی کنید بدید نیازمند.

دارم فکر می‌کنم صفر نحسه؟

روزا سعد و نحس دارن یا ذهن ما این تقسیم بندی رو انجام میده؟

صدقه رو گروکش کنیم؟ از خدا گرو نگه داریم؟ 

یا خیر برسونیم که خیر ببینیم؟

خیر بخواهیم که خیر نصیبمون شه؟

مرام شما چیه؟

 

13
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©