این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

ادامه داستان

از دفتر خاطرات زنی که خیانت‌ کرد.

 

۱۳۹۷/۹/۲۲

سلام از من جدید، پرت شده به جزیره‌ای ناشناخته. 

امروز عروس شدم؛ بی تور، بی شادی، بی مادر، بی کس، تنهای تنها به جرم فقر. 

حدود ۶ و نیم صبح بود مامان بیدارم کرد و گفت بیا دو رکعت نماز بخوان و دعا کن خدا کمکت کند. فقط این را نگفت؛ 

با کلی شرم و خجالت انگار تمام شب را تا صبح فکر کرده بود اینها را چطور به من بگوید،

 توضیح داد که وقتی شوهرم آمد سمتم نترسم و راحت و حرف گوش کن باشم.

گفت: «شاید اولش سخت باشه ولی شوهرته و حق داره هر کاری دلش خواست بکنه. بالاخره یه روز یاد می‌گیری لذت ببری!» چندشم شد. دلم نمی‌خواست بشنوم.

نشستم سر سجاده. نمی‌دانستم چه بخواهم. خواستن من چه تأثیری داشت؟ فقط دو رکعت نماز و تمام،

نه برای آرامش خودم نه برای رضای خدا، برای گوش دادن به آخرین حرفهای مادرم که چشمهایش از بس این چند روز گریه کرده بود پف‌دار و سرخ شده بود.

ساعت ۹ خاله اعظم زنگ خانه زد و برای من این زنگِ پایان دنیایی بود که می‌شناختم. 

آن زنگ خط مرز بین گذشته و آینده من بود. 

خاله با مامان پچ‌پچی کرد و فرستادش حاضر شود. 

من ساده چقدر خوشحال شدم  به خیال اینکه مامان هم با من می‌آید. چه خوشی کم دوامی. 

مادر شوهرم گفته بود قبل آمدن، همان جا نزدیک خانه‌شان با مادرش بروید گواهی بکارت بگیرید و مامان با حرص گفت: «تازه یادشون افتاده؟» 

این شکلی شد که من بچه مدرسه‌ای، گواهی بکارت تحویل دادم به مردی که یک بچه ۵ ساله دارد.

مامان همان جا جلوی در درمانگاه از من کنده شد و من سوار ماشینی شدم که به سمت آینده‌ام می‌رفت. 

کل مسیر را گریه کردم و زیر صدای اشکهایم حرفهای امیدوار کننده خاله اعظم بود. فقط مهر و دلسوزی لحن صدایش را می‌شنیدم و کلماتش را نه.

عاقد بود و من و سینا و مادر و ۲ خواهرش و کوهیار. 

خاله اعظم و زن و شوهر سرایدار هم دور خودشان می‌چرخیدند و سرگرم کارهای روزمره بودند. صدای مامان در سرم می‌پیچید: «شاید پیش مهمونا...» کو مهمان؟

انگار نه انگار که دختری ۱۴ ساله دارد می‌گوید: «بله حاضرم من را به عقد مردی ۳۴ ساله با یک بچه در آورید» تا شرش از سر مادرش کم شود.

بی‌اختیار بودم. هرجا می‌گفتند بنشین می‌نشستم، هرکاری می‌گفتند بکن می‌کردم هر سوالی می‌پرسیدند... کسی از من چیزی نپرسید. من، فقط، بودم؛ برای کسی مهم نبودم. مثل یک کیسه میوه، یک کیسه گوشت که بخری و بیاوری خانه و جابجا کنی و بروی سراغ بقیه زندگیت بعد هر وقت لازمش داشتی برگردی سروقتش.

عاقد که رفت سینا هم یک ساعتی بعدش از اتاقی، کیف به دست آمد بیرون و به مادرش گفت شاید دیر برگردم. موقع خداحافظی با خانم زمانی، نگاهی به من انداخت و گفت: «تا برگردم با کوهیار دوست شو.» مینا درست گفته بود.

ساعت دو و نیم شب است. همه خوابند. کوهیار کنار مادربزرگش خوابید. من اینجا نشسته‌ام و می‌نویسم. هنوز شوهرم برنگشته در شب زفاف.

بخشهای قبلی در تلگرام

https://t.me/Writtenbynasimkamali

 

11
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©