این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

می‌دانی باران

همیشه آن چیزی که می‌بینی، آن چیزی نیست که می‌بینی:

غم آراسته به شادی، ترس در تن‌پوش دلیری، آه در لفافه لبخند و تو باور می‌کنی که شاد و دلیری

آن‌وقت یک لبخند بزرگ، روی لبت تف‌چسبان می‌کنی و به زیست نمایشی تو خالی خودت ادامه می‌دهی

غافل از توفان ناگهانی که می‌رسد و لبخند اَلَکیت را می‌کنَد و می‌بَرد

و باز تو می‌مانی و غم و ترس و آه

آه خوب است؛ راه نفس را باز می‌کند، نباشد خفه می‌شوی، اما غم را باید پالود

غم، عجیب، مستعد آلودگی و آشفتگی‌ست بس که عادت دارد خودش را به هر چیز و ناچیز به هر کسی و ناکس بمالد و بچسباند

باید مراقب غم بود. باید پالایشش کرد. غم ناپالوده، ترس دارد

 

4
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©