این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

آسمان‌خراش سرسبز

پیش‌نوشت: این داستانکُ در ادامه ایده چند پست پیش از این نوشتم.

خیلی سعی کردم خوب باشه ولی .....

باید میفرستادمش برای چالشی که محدودیت داشت؛ ۲۰۰ کلمه درباره مزرعه در ۸۰۰ سال آینده.

خلاصه که ببینید چی از آب درآمد دوستان جان.

ممنونم

 

لبهاش گلنار، فرفری انبوه موهاش جنگل شمال، فیروزه‌ای چشمهاش دریای جنوب. دخترکم: طبیعت ایران.
-بگیر بابایی قرصتو بخور.
خاصیت‌ها و طعم سیب را که شکل قرص دارد، دستش می‌دهم. با اکراه، روی زبان می‌‌گذارد و می‌مکد. فوری از پشت پنجره، گشنیز می‌چیند و می‌خورد، طعم قرص را ببرد.
-فقط به خاطر تو باباجونی وگرنه می‌دونی که من میوه و سبزی واقعی دوس دارم، نه قرصی.
این بچه، میراث‌دار حسرتهای من است: لمس مستقیم سرخسهای جنگل‌ سرخدار، بی‌مرز دویدن در گستره‌ی دشت، رصد آسمان شب کویر، میوه خوردن پای درخت، تنفس در طبیعت بکر کوهستان، گوش سپردن به نوای چشمه‌های بهاری، لمس خاک با پای برهنه، رویاهای محال.
-ببین اینجا رو!
عینکش را روی صورت فسقلی‌اش تنظیم و روشن می‌کنم.
-خوب، چی می‌بینی؟
-وای! درخت سیبه بابایی، سیب لُپ‌گُلی. بابا دوست دارم یه روزی یه سیب گنده واقعی بگیرم دستم و گاز بزنم. کاش می‌شد مثل کاهو و سبزی‌ها مثل همه بوته‌های خونه، درختم توی اتاق‌هامون بود. تو درخت سیب واقعی دیدی بابا؟
-نه عزیزم ندیدم. خیلی ساله فقط درختایی که محافظ خاک و آب هستن کاشته میشن و باغ‌های آسمان‌خراشی مثل خونه‌مون؛ اما درختای میوه چون آب زیادی نیاز دارن تقریبن 800 سالی میشه که دیگه وجود ندارن.

10
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©