از دفتر خاطرات زنی که خیانت کرد.
همان شب
کاش بالشم بود، اگر بود هم شاید خوابم نمیبرد. خانم زمانی گفت من امشب اینجا بخوابم؛ در اتاق مهمان، که بزرگ است و یک درش رو به ایوانی قشنگ باز میشود. نمیدانم چون پسر دسته گلش هنوز خانه نیامده یا چون واقعن در خانهشان یک مهمان و آدم موقتی هستم باید اینجا بخوابم.
عصر خانم زمانی داخل خانه را نشانم داد. نمیدانم ذکری هم میگفت یا نه ولی تقتق صلواتشماری را که انگار همیشه دستش است مدام میشنیدم. خانه سه طبقه دارد؛ طبقه دوم 2 سوییت و طبقه سوم 1 اتاق بزرگ و 1 سوییت که برای سینا و کوهیار است و احتمالن من، چون وسایلم را بردند آنجا. مادر سینا وقتی دنبال کمد خالی برای وسایل من میگشت، گفت: «شنیدم درسخون و باهوشی پس سعی کن زود راه و رسم زندگی توی این خونه رو یاد بگیری.»
بعد جای لباسها و وسایلم را نشانم داد و گفت طلاهایی که سر عقد هدیه گرفته بودم را میبرد در گاوصندوق اتاق خودش نگه میدارد. خیلی دوست داشتم پیشم باشند عکس بگیرم و به مامان و خواهرها نشان بدهم. خجالت کشیدم بگویم. همه را برد.
نفهمیدم سینا کجاست و کی برمیگردد فقط دیدم مادرش چند بار قبل و بعد شام باهاش تماس گرفت و یواشکی حرف زد که کسی نشنود و عصبانی بود. کمی هم خوشحالم که سینا نیست اما نمیدانم چه اتفاقی خواهد افتاد. شاید بَرم گردانند خانه؛ مامان خیلی غصه میخورد. خاله اعظم میگفت آقا سینا گاهی چند روز خانه نیست و کسی نمیداند کجاست. این را قبل از اینکه برود گفت. مامانم اگر میدانست از این مردهاست قبول نمیکرد زنش شوم.
خواهرهای سینا بعد شام با شوهرهایشان رفتند. بچه ندارند. با آبجیهای من خیلی فرق دارند. ترانه داشت میرفت به من گفت: «مواظب خودت باش دختر خوب.» مهربانتر است. بعد از ظهر، ترنم با مادرش درباره من حرف میزد. کامل نشنیدم چی گفت ولی مدام نگاهم میکردند و شنیدم که گفت: «تقصیر خودته، پسرتو که میشناسی.»
کوهیار با من حرف نزد. چند بار دیدمش که با پرستارش بود و به من نزدیک نشد ولی به نظرم بچه آرام و خوبی است.
فعلن همینها ببینم فردا چه میشود.
بقیه ماجرا در کانال تلگرام