خیلی سعی کردم
ترسناک بنویسم بهتر ازین نشد:
خسته از تدریس به بیش از 150 دانشجوی تاریخ و گذراندن یک روز کاری شلوغ و پر از بحثهای در ظاهر علمی و در باطن بینتیجه، با شنیدن صدای زنگ گوشی، بیاختیار به سمت اتاق رفتم. موبایل، در کیفم بود، کیفم در کمد و درِ کمد، قفل؛ منتظر تماس کسی هم نبودم و به تمام این دلایل منطقی، بیخیال گوشی شدم و جهت راه رفتنم را از اتاق به سوی آشپزخانه تغییر دادم.
ناباورانه شنیدم صدای زنگ گوشی، سمجتر و ناگهان به شدت، بلندتر شد. بیاختیار کمد را نگاه کردم که به شکل گردبادی تنومند و مدام در حال گسترش در آمده بود. پیش از آنکه واکنش نشان دهم یا حتی از تعجب فریادی از حنجرهام خارج شود، دستی از پشت یقهام را کشید و پرتم کرد داخل کمدِ گردبادگونه و من در یک آن پشت میز تحریر قدیمی مجللی فرود آمدم در حالیکه دستم روی هزارن برگ کاغذ بود و یک خودنویس نفیس بین انگشتانم.
روبرویم خونینترین صحنه نبرد در تاریخ بشر بود. پلک زدم به امید آنکه تمام شود و درجا شلاقی بر تنم رد انداخت و گوشم پر از صدای مهیبی شد که فریاد میزد تاریخ را اصلاح کن، تاریخ را از نو بنویس، تاریخ را بیجنگ بنویس.
اساتید بیایید نظر بدید به ویژه شما جناب اوقات که متنهای منو از ریشه میزنی بیا ببینم اینو بلدی ترسناک بنویسی؟
البته که دوستی گفت ترس با موضوع واقعی بهتر نوشته میشه و من فرمایش ایشان را بسیار درست و دقیق یافتم.
دوست گفت نوشتهم فانتزیست نه ترسناک.
بچههامم گفتن هیچ ترسی نداره.
خلاصه که نشد.