این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

قشنگترین برگ دنیای من نوشته:

صدای زنگ گوشی منو به خودم آورد ، صداش مدام بلندتر و تیزتر میشد . انگاری می خواست بزور مجابم کنه برش دارم. مسخ شدم. انگاری صدای گوشی بود و نبود . همین که دستم به سمت دستگیره کمد دراز کردم ، عرق به تنم نشست و موهای تنم سیخ شد. هاله ای سرد از جسمی نادیدنی از پشت به من نزدیک شد. جرات نمی کردم به عقب برگردم ولی حس نزدیک شدن موجودی یخی سرجا میخکوبم کرده بود. ناگهان از جا کنده شدم. یقه لباسم از پشت کشیده شد و راه نفسم قطع کرد. دکمه اخر پیراهنم به چال گردنم فشار آورد و یک آن خفه شدم. سیاهی چشمام به عقب رفت و سفیدی جاشو گرفت . برای لحظاتی فقط صدای جیغ می شنیدم. با بوی خون به خودم اومدم. خودکاری پوشیده از چرک انسانی و کاغذی خونی از میون مشتهای گره خورده ی زنی غساله شده بیرون کشید و پرت کرد تو صورتم . ژنده پوش بی حوصله ی سرد ، دستای کثیفشو بالا اورد و سیلی محکمی به صورتم زد . صدای ناله ام میون انگشتای پینه بسته و پشمالوش که فکمو فشار میداد خفه شد. صورتشو به صورتم نزدیک کرد و یخ زده و بی حس فریاد زد : بنویس، تاریخ از اول بنویس

انصافن از من ترسناکتر نوشتی

16
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©