اتاق مطالعه دخترکم شده، تزئینش کرده و ۷_۸  ساعتِ مطالعه‌اش را در کمد می‌گذراند.

 

چندتا شوخی خانوادگی هم داریم که مثلن اگر بپرسند چطوری موفق شدی رایا، باید بگویی کمد مناسب، تمام ماجرا بود. 
یک وقتهایی هم همسرجانم تماس می‌گیرید و احوال بچه‌ها را می‌پرسد می‌گویم خوبند رایا در کمد مهدی‌یار پای کانکولوتر (شازده پسر تازه زبان باز کرده  بود کامپیوتر را اینطوری می‌گفت هنوز هم لوس که می‌شود ...)

این هم ماجرای ما

و شأن نزول این پست چه بود؟
گمانم ماجرای داستانک کمد دیروز و فکر کردن به اینکه چرا نتوانستم ترسناک بنویسم؟ مثل برگ یا مثل اوقات، آنقدر حسی و ملموس؟
چون پاره قلبم در کمد آرامش و امنیت دارد و مادرانگی‌هایم نمی‌گذارد کمد ترسناک باشد.

بیچاره مادر.