ماجرای کمد در ژانر وحشت به قلم آزیتا
خسته از تدریس به بیشتر از ۱۵۰ دانشجوی تاریخ و یک روز کاری پر از بحثهای در ظاهر علمی و در باطن بینتیجه، داشتم میرفتم آشپزخانه که گوشیام زنگ خورد.
بیاختیار سمت اتاق رفتم، اما یادم آمد موبایل توی کیفم است، کیفم توی کمد و درِ کمد هم قفل. منتظر تماس کسی هم نبودم. به تمام این دلایل منطقی بیخیال گوشی شدم و راهم را سمت آشپزخانه کج کردم.
دوباره زنگ خورد.
این بار سمجتر و آنقدر بلند که انگار از داخل سرم میآمد.
برگشتم و دیدم کمد میلرزد. چوبش آرام به داخل پیچ خورد و در چند ثانیه تبدیل شد به گردبادی سیاه که مدام بزرگتر میشد. هنوز مغزم فرصت نکرده بود تصمیم بگیرد جیغ بکشم یا فرار کنم که انگار سرم سیاهی رفت و به داخل گردباد فرو رفتم.
یک آن بعد پشت میز تحریر قدیمی و مجللی فرود آمدم، هزاران برگ کاغذ زیر دستم بود و یک خودنویس سنگین بین انگشتهایم.. هم برگهها و هم خودنویس خونی بودن! خون تازه، خون گرم.
سرم را که بلند کردم، روبهرویم انگار تمام جنگهای تاریخ بشر همزمان اتفاق میافتادند، سربازهایی از قرنهای مختلف، جنازه روی جنازه، صدای گلوله و فریاد و بوی خون و باروت.
چشمهایم را بستم.
شلاقی روی پشتم نشست.
صدایی غرید:
«تاریخ رو اصلاح کن. از نو بنویسش. بدون جنگ.»
روی اولین کاغذ نوشته بود:
جنگ جهانی اول، ۱۹۱۴
با دست لرزان نوشتم:
جنگ جهانی اول هرگز اتفاق نیفتاد.
میدان روبهرویم ناگهان خالی شد.
اما فقط برای چند ثانیه.
بعد جنگ دیگری شروع شد،فجیعتر.
پاکش کردم. قحطی آمد. آن را پاک کردم، کشتار دیگری شروع شد. هر فاجعهای را که حذف میکردم، تاریخ راه تازهای برای بدبخت کردن آدمها پیدا میکرد.
دستم خون افتاده بود. نمیدانستم خون خودم یا خون دیگران!
جیغ زدم:
«نمیشه! تاریخ بدون بدبختی نمیشه!»
برای اولین بار صدای پشت سرم آرام شد.
یک صفحه سفید مقابلم گذاشت.
روی آن نوشته بود:
تو استادی، مگر نه؟ پس عامل مشترک تمام جنگهای تاریخ را حذف کن.
مدتی نگاهش کردم.
بعد فهمیدم.
با دست لرزان نوشتم:
انسان هرگز به وجود نیامد.
همهچیز ساکت شد.
بعد انگشتهایم شروع کردند به محو شدن.
جیغ زدم: «نه! برش گردون!»
صدا خندید.
«وقتی میلیونها نفر محو شدن، داشتی تاریخ رو اصلاح میکردی. رسید به خودت میگی نه؟»