این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

تنبل مبتلا به میگرنی که منم

صبح رفتم موهام را سر و سامان بدهم، آرایشگر نبود.

رفتم خرید کنم، اقلام مکتوب در فهرست خریدم موجود نبود.

رفتم  فروشگاه دیگری که مورد پسندم نبود و هی می‌خواستم نروم‌ها، اخر رفتم، اقلام موجود بود، چیدم در چرخ خرید، رفتم پای صندوق اما تا نوبت به من رسید برق نبود.

گفتم موتور برق؟ گفتند گازوئیل ندارد ظاهرن کسی که باید گازوئیل پر می‌کرد، نبود.

رفتم تره بار سیب‌هاش خوشگل نبود. 

خیار اصفهان نبود.

خربزه از آنهایی که پوستش از شیرینی ترکیده باشد نبود.

انگور بود ولی انگوری که دلخواهم است و از سر دیوار نمی‌ریزد، نبود. 

(نباید هم باشد خوب. تره‌بار را چه به این غلط‌ها)

خلاصه هرجا رفتم با هرکی کار داشتم نبود.

آدم نمی‌داند مراتب اعتراضش را کجا باید ابراز بدارد.

والا.

تا حرف بزنی هم می‌گویند عامل موسادی؟

خیر نیستم.

هیچی دست‌ از پا درازتر، گرمازده و منهدم برگشتم خانه مستقیم زیر دوش آب سرد.

و حالا به این فکر می‌کنم که از بس دلم نمی‌خواست از خانه بروم بیرون خدا گذاشت وسط کاسه‌‌‌ی من تنبل میگرنی.

 

 

 

14
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©