از دفتر خاطرات زنی ...(ادامه)
۱۳۹۷/۹/۲۳
نفهمیدم کی خوابم برد ولی طبق عادت روزهای مدرسه ۶ صبح بیدار بودم.
زیبایی حیاط خانه دلم را برد: طلوع نارنجی زیبایی که از لابلای نردههای در خانه، به باغ خزانزده تابیده بود؛ و این شاید اولین دلخوشی من در این خانه باشد.
کسی بیدار نبود. بیسروصدا رفتم حیاط. بزرگ است مثل یک باغ. درختهای خرمالو و نارنج، بار دارند. وسط حیاط یک گلخانه شیشهای پر از گلدان است.
بیخیال همه چیز در حیاط میچرخیدم که ساره خانم کلید انداخت، درِ حیاط را باز کرد و با عطر نان تازه وارد شد، مثل خانه خودمان و سحرخیزیهای مامان.
هم صحبتی اول صبح با آن خانم مهربان، بعد از شب مبهمی که گذرانده بودم کمی حالم را بهتر کرد.
ساره خانم گفت: «باید صبر کنیم حوالی ۸ و نیم با بقیه صبحانه بخوریم ولی یه فنجون چای که میشه خورد.»
بعد هم شروع کرد به گفتن از خودش و شوهرش ممدآقا که سالهاست در دو اتاق کنج باغ زندگی میکنند و پسرشان که به لطف آقای زمانی درس خوانده و برای خودش کسی شده ولی من دلم میخواست ازش درباره سینا بپرسم درباره اینکه قبلن هم اینطوری بیخبر از خانه رفته بوده یا نه و اینکه چطور مردی است، ولی نپرسیدم.
بعد صبحانه خانم زمانی گفت: «به سینا زنگ بزن بگو نهار منتظریم.» با چنان ذوقی گوشی را برداشتم انگار حسرت داشتم با او تماس بگیرم و اجازه نداشتم و حالا مجوز صادر شده بود یا شاید از این خوشحال بودم که بالاخره میتوانم از او و از سرنوشت خودم در این خانه خبری بگیرم، ولی جواب نداد، چند بار تماس گرفتم و جواب نداد.
خیلی خجالت کشیدم که نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم.
مادر سینا برای اولین بار بغلم کرد و صورتم را بوسید. دلش برایم سوخته بود. گفت: «با مادرت صحبت کردی؟» بعد هم گفت درباره نبودن سینا چیزی به خانوادهات نگو «امشب برمیگرده».
به مامان گفتم همه چیز خوب است. وقتی نه میتواند نه میخواهد کاری برایم انجام دهد، چه گفتنی؟