این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

از دفتر خاطرات زنی....

خدمت شما

 

 

باز تنها هستم. امشب هم در اتاقِ مهمانم. این بار شوهرم دستور داد در اتاق مهمان بمانم.

صبح، بعد از اینکه سینا جواب تماسم را نداد، تب کردم. 

می‌دانستم از غصه، تب می‌کنم و به همین دلیل سَرم را به دفتر و کتابهای مدرسه گرم کردم که فکرهای آزاردهنده بیمارم نکند اما حالم بدتر شد. مدرسه نرفتن برای من که شاگرد اول بودم و روزانه بیشتر از ۱۰ ساعت درس می‌خواندم اما حالا حتی مدرسه هم نمی‌روم، درد کمی نیست! کف اتاق دراز کشیدم، به سقف خیره شدم و وقتی به خودم آمدم که مادر سینا و خاله اعظم بالا سرم بودند.

دکتر آوردند. 

عصر بهتر شدم. خانم زمانی با لحن مهربان و لبخندی که خوشم نیامد پرسید: «دلت برای مدرسه تنگ شده، یا مامانت، یا شوهرت؟» نمی‌توانستم حرف بزنم. لب باز می‌کردم، بغضم می‌ترکید. دلم می‌خواست بگویم از همه چیز بیزارم. از مادرم، این خانه و آدمهاش، از بی‌پولی، از مجبور بودن. 

دلم می‌خواست بگویم تنهایم بگذارید، من بلدم زندگی کنم. می‌توانم هم درس بخوانم هم کار کنم و برای کسی زحمتی نداشته باشم، اما چیزی نگفتم.

پرستار کوهیار زود رفت و کوهیار مثل عروسکی بی‌جان نشست جلوی تلویزیون. بچه بیچاره ۹ سال از من کوچکتر است اما من آینده خودم را در صورتش می‌بینم: افسرده، ساکت، بی‌فردا.

خاله اعظم انگار وجدان‌درد گرفته باشد چپ و راست برای من میوه خرد می‌کرد و اصرار داشت بخورم. بشقاب را برداشتم رفتم کنار کوهیار نشستم. دستش را گرفتم و نوازش کردم. سخت قبولم کرد ولی از دستم میوه گرفت. خوشحال شدم.

شاید هم پاداش محبت کردنم به کوهیار بود که خانم زمانی گفت: «بیا کتابخونه رو نشونت بدم.» امتداد پله‌هایی که سمت سوییتهای بالا می‌رفت به زیرزمین بزرگی می‌رسید که یک طرفش تا سقف، قفسه‌های پر از کتاب بود و یک طرفش وسایل ورزشی و استخر و چیزهای دیگری که ندیده بودم.

مثل کتابخانه مدرسه، بالای قفسه ها برچسب زده‌اند: رمان، تاریخی، آرشیو روزنامه. مادر شوهرم گفت بعضی‌هاش خیلی قدیمی است برای جوانی‌های بابای سینا. 

پیش خودم فکر می‌کردم اگر بابای سینا بود شاید من الان اینجا نبودم. آدمی که بچه سرایدار خانه‌اش را کمک می‌کند درس بخواند و برای خودش کسی شود و این همه کتاب خریده و خوانده گمان نکنم یک دختر ۱۴ ساله بیچاره را برای ازدواج با پسرش که تعهدی به چیزی ندارد انتخاب کند. 

نمی‌دانم چه رازی است که همیشه آدمهای مرده بهتر از زنده‌ها هستند. در بین اعضای این خانه من پدر سینا را که نیست و هیچ وقت ندیده‌امش بیشتر از بقیه دوست دارم. کاش بود.

تا ۹ شب در کتابخانه بودم. تا وقتی که ساره خانم گفت: «خانم گفتن سریع حاضر شید آقا سینا نیم ساعت دیگه می‌رسه.» و من باز از بهشت به وسط جهنم پرتاب شدم.

بله. سینا آمد. خیلی عادی سلام و احوال‌پرسی کرد. رفت بالا. موقع شام آمد. سر میز نشست. بعد شام هم به من نگاه کرد و گفت: «سوییتم یه کم کار داره، تو پایین باش، از فردا بیا بالا.» همین. 

به کوهیار نگاه هم نکرد. من حواسم به کوهیار بود و دیدم از پدرش می‌ترسید که با صدای داد و فریاد سینا و مادرش به خودم آمدم.

دست خودم نبود. پریدم گوشهای کوهیار را گرفتم که نشنود پدرش می‌گوید: «مگه من زن می‌خواستم؟ اولی هم تو گرفتی که یه بچه افتاد وسط زندگیم.»

کاش کسی هم گوشهای مرا می‌گرفت. نمی‌خواستم چیزی بشنوم اما شنیدم مادر سینا گفت: «دختر خوبیه مادر، باهاش راه بیا، مراقب بچه‌س، خوشگل و خوش قد و بالاس، ثوابم داره از اون خونه_زندگی محقر نجاتش دادیم.» 

ته بدبختی و حقارت من در این خانه همین جاست یا بیشتر از این هم تحقیر خواهم شد؟

 

 

موتورم روشن شده 😉

خواهیم دید چه خواهد شد.

4
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©