این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

قضاوتم نکن

ما آدمها شبیه جهانیم: بخشهای کمی از ما شناخته و عیان، بخشهای بی‌شماری ناشناخته و نهان؛ 

آنقدر نهان که خودمان هم ازش بی‌خبریم و اگر وقتی، جایی، به دلیلی، گوشه‌ای از آن ناشناختگی‌ِ نهان، سربرآورد و خودنمایی کند، متعجب می‌شویم که این چه بود و از کجا پیدا شد؟! 

پاسخ: از خودم. از خودت.

گاهی هم می‌دانیم چه درون پرهرج‌ومرج و آشفته‌ای داریم و پشت نقابی از آراستگی و دانستگی پنهانش می‌کنیم و امان از وقتی که نقاب برافتد. 

چطور ناشناخته‌های وجودم را کشف کنم؟ کدام آیینه مرا آن‌طور که هستم باز می‌تاباند؟ 

تو.

من، در آیینه‌ی وجود تو، خودم را می‌بینم، تو در آیینه‌ی وجود من، خودت را. 

ایراد تو، در من است.

درد من، درد توست.

درمان تو، درمان‌ من.

تن واحده‌ایم.

من: دندانی که درد می‌کند.

می‌کَنی می‌اندازی دور؟

خوب.

من: دستت.

دستت اگر درد بگیرد؟

میکَنی...؟

نه.

دردم را ببین.

درمانم کن که درمان شوی.

آرامم کن که آرام شوی.

با من راه بیا.

کنارم باش.

تنها نرو.

ما پاره تن همیم‌.

ما تن واحده‌ایم.

 

0
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©