خوبی، نور است
خوبی مُسریست مثل خاندن یک متن یا شعر خوب که سمت نوشتن سُرت میدهد، بعد این خوبی، ضرب میشود در خوبیهایی که از قبل داشتهای
گاهی خوبی به اعشار کوچکتر از یک میخورد، کمتر میشود. کم میشود؟ خوبی کم میشود؟
گذشته را مرور میکنم. روزهایی که خوبی دیدهام و خوبی کردهام؛ جواب خوبی را با خوبی دادهام که هیچ، به شخص ثالثی هم خوبی کردهام. شده مصداق تو نیکی میکن و در دجله انداز
گاهی هم آدم مفتِ خود دان میشود. میگوید حقم بود.
به حال آدم بستگی دارد. به درک آدم هم بستگی دارد. وقتهایی هم هست که آدم به انتخاب خودش، گربه کور میشود
خوب را فهمیدن نیاز دارد به اینکه در درونت درکی از خوبی داشته باشی. کسی که تجربه چشایی ندارد، چه میداند خوشمزه چیست؟
وقتی طیف خوب تا نقطه بد ادامه دارد و خوبی یک مفهوم نسبی است باید درکی از آن در درونت باشد تا بفهمی این خوب است یا این.
این کمتر خوب است و آن بیشتر خوب.
آیا خوبی نسبی است؟ آیا وجدان آدمها میداند خوب، بد نیست و بد، خوب نیست؟ خوب و بد، مطلق است یا نسبی است؟
نمیدانم.
ولی شک ندارم خوبی، مُسری است حتی برای کسی که درکی از خوبی ندارد، چون ظاهرش این شکلی است و تو فکر میکنی خوبی را درک نمیکند. او را درست نشناختهای و نمیدانی آنقدر در بدی غرق شده که یک قطره خوبی به هیچ جایش نمیرسد.
آلوده بدی است و چند قطره خوبی پاکش نمیکند اما میفهمد این چیز دیگری بود غیر از آن چیزی که همیشه باهاش درگیر بوده؛ بعد یک روزی، یک جایی که با وجدانش با خودِ بکر و تنظیمات کارخانهایش تنها شد آن خوبی را یاد میکند و اشک میریزد؛ اشکی که میتواند پاک کند.
خوبی از بین نمیرود مثل نور، راهش راپیدا میکند و تا همیشه جاری میماند. خوبی سرایت میکند و در خوبیهایی که از قبل داشتهایم ضرب میشود. کاش به اعشار نخورد