شب هول
وحشت همیشه با ماست. مثل خدا که همیشه با ماست. باورمان نمیشود که میشود نترسید. همانطور که باورمان نمیشود که میشود خدایی نباشد. حتی تصورش برایمان مشکل است.
لاکپشت بدون لاک تاب هوا را هم ندارد. و ترس لاک ماست. پوستهای سخت است که از فضای بیرون، از هوای بیرون و از نفس آدمهای بیرون جدایمان میکند. همیشه محتاطیم. به کوچکترین حرکت ناآشنایی سرمان را میدزدیم و در درون پوستهی ترس پنهان میشویم. نفوذ ناپذیر و جامد.
در درون این قشر ضخیم است که کابوسهایمان عذابمان میدهد. در درون این قشر ضخیم است که بیداریم، میبینیم، میشنویم، و همه گمان میکنند که سنگیم، نمیبینیم، نمیشنویم، خوابیم. و یا، اگر خیلی هوشیارمان بپندارند، فکر میکنند پذیرفتهایم. خدایمان هم همینجاست. زیر لاک ماست. بند نافی است که مارا به دنیای بیرونی پیوند میدهد. اگر او نباشد چه کسی بازگویی رنجهایمان را بشنود؟ باور نمیکنیم که حیات همین است. همین که برما گذشته است. بر ما که قهرمان نیستیم. لاکپشت هم نیستیم.
هرمز شهدادی