وی جمعهی خود را از 00:00 آغاز کرد
و دقیقن در همین لحظهی 00:00 جلوی لبنیاتی بیبی، بستنی قیفی هویج_وانیلی را میخورد که گفته بود لطفن برای من 2 تا نان داشته باشد چون بستنی در دنیای او تَلهی نان بود.
او باردار هم که بود، مدام نان ویار میکرد، به حدی که تنظیمات قند خونش، غمصور شده بود و مدتی به شدت تحت کنترل بود اما چون بدن ضد ضربهای دارد بعد از زایمان هیچ اثری از بیماری قند در وجودش باقی نماند.
اشتباه نشود، وی شکمو نبود اما با نان عوالمی داشت. همسرش سربهسرش میگذاشت و میگفت الحق و الانصاف که زنجانی هستی. میگفت همه نانواها تورک زنجان هستند تو هم نانوای درون فعالی داری ولی خودش چنین باوری نداشت زیرا او به عدد انگشتان یک دست هم نانوایی نرفته بود و مستنداتش برای صدور چنین حکمی کافی نبود.
ساعت 00:28 بود که در پارکینگ خانه در حدود 5 متر زیر زمین پارکیدند و او به مرگ فکرید و به قبر و به فشار قبر و به سنگ قبر و گفت روی سنگ قبرم مینویسند مادری دلسوز. این هنر است؟ مادر باید دلسوز باشد دیگر، نباشد چه کند؟
تا دوطفلانش را جا کند، ساعت شده بود 1:14 و چه شبی بود: سلیس و یکدست و باز.
17 رکعت نماز قضای دیروز را به کمر زد و چشمش افتاد به همسرجانش که جزازکل میخواند. رفت خودش را گوله کرد در آغوش افقی او و گفت: «برای منم بخوون.»
همسر را که خواب برد، ساعت شده بود 2:57 ساعت 3:57 اذان صبح بود و چرا بخوابد؟
دعای کمیل را با قیف از گوشش ریخت توی مغزش و همزمان لاکش را پاک کرد. دفتر_دستکش را آورد، نشست به نوشتن، به خواندن، به لایک کردن، به برنامهریزی، به فکریدن.
و آنگاه روز دیگری از روزهای مریم را نوشت. گاهی هم جای مریم زندگی میکند.
سپس نماز خواند و در ساعت 5 صبح در حلقه پاکسازی چاکراها، تسلیم خواب شد.