این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

قسمت دیگری از دفتر خاطرات...

 

۱۳۹۷/۹/۲۵

امشب اینجا هستم در طبقه سوم. از این بالا حیاط قشنگتر است به خصوص امشب که ماه کامل را می‌توانم از همین جا که دراز کشیده‌ام ببینم. 

ساعت ۱۱ و نیم است. سینا هنوز نیامده ولی مادرش گفت برمی‌گردد.

صبح مادر شوهر صدایم کرد و دستور داد سینا را برای صبحانه بیدار کنم. در که زدم گفت: «بیا تو.» گمانم مادرش باهاش هماهنگ کرده بود.

نیم خیز روی تخت و به دستش تکیه کرده بود. دو سه ضربه زد به بالش خالی کنارش و گفت: «بیا اینجا حالا برای صبحانه وقت هست.» پاهام قفل شده بود. لبخند بی‌مزه‌ای به لبم آمد و نشستم لب تخت. 

انگار حالش خوب بود و رفتار سرد من بهش اثر نکرد. گفت: «از خودت بگو.»

حرفی نداشتم. نمی‌توانستم باهاش ارتباطی برقرار کنم. کلی با خودم کلنجار رفتم و گفتم:« شما نبودید نمی‌دونستم باید چه کار کنم.»

گفت: «من خیلی وقتا نیستم. سفر هستم یا دورهمیای مردونه با دوستام، روزای کاری هم زود میرم و دیر برمی‌گردم. بیشتر درگیر کار هستم و زمان زیادی برای خانواده ندارم. اگر بخوای اینجا بمونی باید برای خودت یه سرگرمی پیدا کنی. درستو بخون. با کوهیار بازی کن. منم هر وقت بودم که هستم.»

اگر بخوای اینجا بمونی در سرم زنگ می‌زد و هی تکرار می‌شد.

خودم رو هلاک کردم تا توانستم بپرسم: «ترکیه نمی‌ریم؟ گفته بودین به جای عروسی می‌ریم ترکیه.» و چقدر بدم آمد که این حرف مسخره را زدم انگار عقده خارج رفتن دارم.

خندید و گفت: «هفته دیگه می‌برمت. دوست داری بری سفر؟» 

- دوست دارم کنار شما باشم.

+ من وقت بچه بازی ندارم.

همین قدر هم‌صحبتی کافی بود که بفهمم چه سرنوشتی در این خانه دارم. بفهمم باید از خودم مراقبت کنم. باید مراقب باشم دیوانه نشوم. باید درس بخوانم. باید برای نجات خودم کاری کنم. راه برگشت که ندارم. باید همین‌جا برای خودم زندگی بسازم. 

قبل رفتن، سینا یک کارت بانکی بهم داد و گفت: «۱۰ تومن داره، اسمس برام میاد. چیزی خواستی بخری با مادرم برو.»

مامان دوباره تماس گرفت. گفتم نگران چیزی نباش.

آبجی ستاره گفت درسهایم را از اینترنت پیگری کنم و یاد بگیرم، به ذهن درگیر خودم نرسیده بود.

کل روز در کتابخانه بودم. 

خاله اعظم مراقبم است و سعی می‌کند به آینده امیدوارم کند، بعد نهار موهامو نوازش کرد و گفت: «خاله قربون اون چشمای قشنگت برم، من سنگ صبورتم هر غصه‌ای داشتی به خودم بگو. نکنه دوباه تب کنی بیوفتی رو دستم.»

پرستار کوهیار از من خوشش نمی‌آید و نمی‌گذارد به بچه نزدیک شوم اما خودش انگار دوستم دارد. غروب که رفت به کوهیار گفتم می‌خواهی اتاقت را به من نشان دهی؟ با خجالت دستم را گرفت و رفتیم بالا. خاله ساره برایمان خوراکی آورد. 

گاهی محبتهای خاله ساره و خاله اعظم باعث می‌شود فکر کنم من هم مثل کوهیار بچه این خانه هستم، بچه‌ای که خانم زمانی برای اینکه ثواب کند سرپرستی‌اش را پذیرفته است.

لینک دسترسی به بخش‌های دیگر در بیوگرافی وبلاگ هست. خوشحال میشم عضو شی بخونی و نظرتو بگی🌹

 

14
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©