بشتابید: ادامه رمان از دفتر خاطرات...
۱۳۹۷/۹/۲۹
چند روزیست مشغول خواندن کتاب سنگ صبور* هستم. چرا بین این همه کتاب، سنگ صبور؟ از بس خاله اعظم میگوید من سنگ صبورت هستم تا چشمم به این کتاب خورد برداشتمش که ببینم این اعظمِ سنگِ صبور قرار است برای من چه کار کند.
یکی دو روز پیش که خاله موهایم را شانه میکشید و میبافت و قربان صدقهام میرفت، گفت: «به خدا مریم جانم عین سگ پشیمونم تو رو اسیر دست اینا کردم. چه میدونستم این طوری میشه. از بس خانم زمانی گفت سینا زن بگیره درست میشه. وامیسته بالا سر زن و بچهش. آخه بگو اعظم تو فضولی؟ به تو چه دختر معرفی کنی زن؟ دختر دسته گلُ حروم کردم. تو رو خدا آه نکشی خاله روزگارم از اینی که هست سیاهتر شه. بس که من شما ۵ تا دختر رو دوس دارم به خدا. کاش سعید خودم آدم بود یکیتون عروس خودم میشد حسرت از دلم میرفت خاله...»
خانم زمانی ممنوع کرده به خدمه خانه بگویم خاله! از این به بعد باید به خاله اعظم و خاله ساره فقط اسمشان را بگویم. زبانم نمیچرخد ولی سعی میکنم یادم بماند. با اکراه گفت: «به منم بگو مامان.» ولی من تا حالا صدایش نکردهام. کاری باهاش ندارم. در ذهنم عامل همه مصیبتهایم را این خانم میدانم. شاید هم اشتباه میکنم.
یکی دو بار پیش آمده خواستهام حواسش را به من بدهد گفتهام: «ببخشید». آره فعلن اسمش برای من ببخشید است!
سینا هر شب دیر میآید انقدر دیر که معمولن من خوابم؛ حتی اگر بیدار باشم هم خودم را بخواب میزنم. شکر خدا برایش مهم نیست احتمالن همانقدر که برای من مهم نیست؛ راستش خیلی هم خوشحالم که من را نمیبیند و کاری با من ندارد.
امروز فکر میکردم کاش وقتی میگذاشت با هم، فقط من و سینا، در باغ مینشستیم و برای هم میگفتیم که مثلن از صبح تا حالا چه کار کردهایم بعد چیزی میخوردیم و درباره آینده صحبت میکردیم ولی من با مردی که ۲۰ سال ازش کوچکترم چه حرفی دارم بزنم؟!
دیشب خانم زمانی گفت برنامهریزی شده ۵ دی من و سینا و کوهیار برویم دبی چون الان برای ترکیه مناسب نیست. حالا هر چی. من هم گفتم باید قبل از سفر مامانم را ببینم. کسی چیزی نگفت.
قرار شد پرستار کوهیار تا آخر ماه بیاید و بعد از برگشتنمان برای بچه مربی زبان انگلیسی بیاورند. راستش خیلی خوشحال شدم و فکر کردم من هم کنارش مینشینم و یاد میگیرم.
*نوشته صادق چوبک
بقیه ماجرا در کانال تلگرام، لینک در بیوگرافی وبلاگ.