۱شنبهای که ۱ ساعت و نیم بدهکار شد به ۲شنبه
نمیدانم ساعت چند صبح، زیر چشمی میبینی کنارت خوابیده و بیدارش نمیکنی: لابد خسته است. ۷:۴۵ غرغرش را میشنوی: خواب موندم و در توالت را محکم میبندد.
میروی اشپزخانه، کتری، آب، تا جوش بیاید حرکات کششی ایستاده. چای دم میکنی، بساط صبحانه.
میروی اتاقخواب، مرتب کردن تخت دونفره: تنها، یک نفره! چرا؟
روی تخت، حرکات کششی خوابیده و حلقه پاکسازی چاکراها و ردگیری جریان پاکسازی که لذت دارد.
حالا ۵ دقیقههایت را شروع میکنی: قرآن، رونویسی گلستان، رونویسی نستعلیق حافظ، شکرگزاری و ۱۵ دقیقه مکالمه تورکی.
بعد چند حرکت نشسته با دمبل.
حالا میروی سراغ سرنوشت شخصیتهای رمانت. همانهایی که از هیچی خبر ندارند و فقط هستند چون تو خواستهای.
خدا هم اینطوری خدایی میکند؟ بله همینطوری دقیقن.
همسایه دیوار به دیوار مهمان نهار دارد. مهمانهایش میروند میآید عذرخواهی کند بابت سر و صدا! زندگی روزمره تو از مهمانی آنها شلوغتر و مزاحمتر است در عالم همسایگی. شرمنده میشوی.
برای شنبه دعوتش میکنی همراه مادر و خواهرش. تولدت است و خورده به شب تولد حضرت رسول. دیشب با س همفکری کردی مولودی بگیری.
به مهمانها گفتهای. به دوستت هم گفتهای خوانندگی کند. برنامهریزی کردهای: آش، کیک، میوه، شربت، شکلات، چای، سبزی خوردن، نان.
خیلی هم عالی وقتی هم تنبلی، هم درونگرا ولی نمیدانی چه کرمی به کجایت افتاده که مهمانی میگیری.
هرجا افتاده خوب افتاده چون تو این تقارن تاریخی را دوست داری.
نهار، ظرفها، چرت نیم روز که نمیشد نباشد.
پسرکت را ادب میکنی. وادارش میکنی بنویسد چرا و راه چاره چیست؟
مینویسد: فردا با خواهر قهرم و باهاش بازی نمیکنم. ۲_۳خط پایینتر مینویسد من دوست دارم با خواهر بازی کنم.
عزیزکم این قاعده زندگیست: میخواهی و نمیخواهی. دوست داری و میگریزی.
شام سرهم بندی.
بازنویسی رمان بر اساس یک انتقاد کوچک که روا بود.
چت میکنی. نماز میخوانی. لایک میکنی. کامنت میگذاری. کامنت جواب میدهی. وبینار جامانده را مینیوشی. یک جلسه کتاب نقد را مرور میکنی.
به امروزت از ۱۰ میدهی ۱۰ و خودت را نوازش میکنی که مادر است و همسر است و اجتماعی است و خودش را هنوز گم نکرده. و میبخشیش اگر جان ندارد این متن را ویرایش کند و هرس کند در ساعت ۱:۲۰ بامداد روز دوشنبه