چالشِ یادگاریهای به دردنخوری که نگه داشتهام
· · خواندن 1 دقیقه یادگاریهایی دارم که فقط به درد خودم میخورد. مثلن دسته راست عینکم شکسته، کامل نه، آنجاییش که خم میشود، برود پشت گوش. یادگاری با ارزشی است مال آن شبی که داشتم مینوشتم و همسرجانم دلش غنج زد و نشست کنارم و گفت تکیه بده من و بوسهای و آغوشی و عینک مزاحم بود و گذاشتمش روی فرش و ندیدیم و شکست.
میتوانم عینک دیگری بخرم؟ بلی. میخواهم عینک دیگری بخرم؟ نه، تا عمر دارم. چرا؟ عینک شکستهم یادگاری یکی از دلنشینترین همسرانههامان است.

یکی دیگر، منظره غروب دریاست روی پوست تنم و بازتاب نور خورشیدی که نیمش در خط افق فرو رفته روی خط موجهای آرامِ بر هم خوابیده، یادگار دو زایمان طبیعی و دنیا مال من میشود وقتهایی که جوجَکانَم خط موجهای شکمم را نوازش میکنند و از آن روزها میپرسند.
میتوانم جراحیش کنم؟ بله. میخواهم جراحیش کنم؟ هرگز، تا عمر دارم. چرا؟ یادگاری با ارزشیست از روزهایی که امید به چشیدن طعم شهد و شکر مادر شدن، رنج را گوارا میکرد.
و اما یک یادگاری خاص دارم که دیدنی نیست، هزاران تَرَک بر جانم، با اغماض به اندازه روزهایی که زیستهام سه چهار سالی کم. دنبال درمانش بودم، یافت نشد و حالا چند سالیست دوستش دارم. شده هویتم. گاهی ترکی سر باز میکند، جایی را میشکافد و میشود قُلُپقُلُپ اشک و سپس نور مرحمش میگذارد و میدرخشاندش. این گاهیها، خودی هستند، کسی و چیزی از بیرون زورش به منِ هزار-تَرَک نمیرسد و تو میگویی من صبورم و مهربان مثل پاره سنگی وسط رود که پا میگذاری روش و کمک میگیری که بروی سمت دیگر رود و برنمیگردی نگاهکی بهش بیندازی و سنگ همان جا میماند مهربان، صبور، قابل اعتماد.