این‌روزها...

جهانم پر است از مدیریت یک خانواده چهار نفره و یک خانه ولی هنوز هم خودم در راس امور خودم هستم و اینجا از افکار و علائقم می‌نویسم.

شام می‌خوردیم که

یهو از تخت کناری صدای گریه جیغی بچه‌ای بلند شد. 

پشتم بهشون بود ولی قبل نشستن دیدم دوتا بچه داشتن: یه نوزاد که روی تخت خوابیده بود و یه ۳_۴ ساله.

رایا روبروشون بود. 

کنار گوشم گفت مامان پسره جعبه دستمال زد تو صورت نی‌نی‌شون.

دلم ریش شد براش. طفلی بچه.

شنیدم مادرشون گفت بعد باهات صحبت می‌کنم. همین!

و پدر، نوزاد گریان رو بغل کرد و برد بیرون.

دوسشون داشتم. پدر و مادر بالغ و دانایی بودن. اتفاقی که براشون افتاد کل رستوران رو به هم می‌ریخت و حال همه رو بد می‌کرد اگر بچه کوچیک رو همون جا نگه می‌داشتن تا آروم شه یا بچه بزرگشون رو همون جا ادب می‌کردن.

چقدر بعضی‌ها درست و آگاه هستن.

18
درباره

می‌نویسم پس هستم.

امکانات
قدرت گرفته از بلاگیکس ©