آرشیو شهریور 1405

پست‌های منتشر شده در شهریور 1405

غبن فاحش

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

 

حالا همه خواهانش بودند:

چشمها، گرسنه‌ی دیدارش،

لمسها تشنه‌ی درآویخ‌تنش؛

و او به یاد نمی‌آورد 

در سایه عشق من، 

چنین شکوفا شد.

نکته‌ای اساسی در روزنویسی

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

چه حرف‌هایی را تحت هیچ شرایطی نمی‌توانی به دیگران بگویی، حتا به نزدیک‌ترین اطرافیانت؟

روزنویسی را بگذاریم برای نوشتن از همین حرف‌ها. چنان صریح که با خود بگوییم:‌ چه آبروریزی فجیعی می‌شود اگر این نوشته‌ها دست کسی بیفتد. طوری که نابود کردن روزنویسه‌هایمان را به‌صرفه‌تر ببینیم تا حفظ آن‌ها. اگر اینگونه نوشتیم آنگاه می‌توانیم مطمئن باشیم که تنها کاغذ سیاه نکرده‌ایم، بلکه از نوشتن فضایی ساخته‌ایم برای تجربه‌ی نهایت آزادی، ابزاری برای ابراز تمام افکار سرکوب‌شده و زخم‌های نهانی. تازه اینجاست که لذت حقیقیِ نوشتن را می‌چشیم. و شاید دریابیم می‌توان نویسنده‌ بود و از ژرف‌ترین مزایای آن بهره‌مند شد بی انتشارِ حتا یک واژه. اینطور نوشتن است که خوگیرت می‌کند به هردم‌نویسی، دم‌به‌دم‌نویسی،‌ شباروزنویسی.

 

 

 

از سایت مدرسه نویسندگی

پیشنهاد می‌کنم سری بزنید به این سایت.

 

فشار بی‌امان هدفمندی

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

عبارت بیدارکننده‌ای بود برای منِ تیک_بزنِ کمال‌گرا که به همه چیز گیر می‌دهم و اگر درست از آب درنیاید، می‌خواهم سر به تنِ هیچی در هیچ‌جای دنیا نباشد و اول همه خودم (دور از جان شما دوست عزیزی که داری می‌خوانی) و حالا کتاب تقویم بی‌هدفی می‌خوانم و خیلی هم بی‌هدف می‌خوانم و خوشم هم آمده است.

ممنون آقای حمیدرضا کیانی بابت ترجمه و مقدمه خوبتان.

و البته ممنون از نویسنده خوش‌فکرش تام لاتس

مسئله این است

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

خواندن یا نوشتن؟

اول کدوم؟

یا 

بیشتر کدوم؟

و

نوشتن تو رو به بیشتر خوندن ترغیب می‌کنه؟

یا 

خوندن تو رو به بیشتر نوشتن ترغیب می‌کنه؟

امروز با این سوال بیدار شدم.

و

تا آخر شب بهش فکر می‌کنم.

۷ شبانه روز

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

مجلس گرفتن که میگن اینه به‌خدا!

 پوستم کنده شد.

خانم ۱۱ شهریور به دنیا اومده،

گفت برا تولدم دوس دارم برم بازار.

خب. میریم. دختر است دیگر. به ننه‌ش هم رفته، تقّی به توقّی می‌خوره، بازار.

رفتیم. ۹ شهریور. اونایی که می‌خواست کامل نبود ۱۰ شهریور هم رفتیم یه بازار دیگه.

گفت برا تولدم بریم اون رستورانه که فلان و بهمانه.

خب. رفتیم. باباشم عاشق کارت کشیدن به کارتخوان رستورانهای فلان جوره. هی خوردن هی خوردن. 

گفت برا تولدم با دوستام برم بیرون. برو. کارتم چقد داره؟ برو شارژش می‌کنیم.

خب رفت. پر رفت خالی برگشت.

گفت برا تولدم دوستام بیان.

خب اومدن بریز و بپاش و واویلا.

گفت برا تولدم قوم و خویش بیان.

خب.

امشب میان.

رحم کن دیگه مادر.

چرا ملاحظه منه تنبله بی‌حوصله‌ی درونگرای سردرلاک را نمی‌کنی؟

ادامه پست قبلی

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

یادت هست، در انجمن شاعران بلوار کاوه، سالها پیش، از زبان خود استاد بهمنی این شعر را شنیدیم و چه حال و هوایی بود. 

نه که کلاس تصوف دکتر هدایی را هم در راستای رسیدن به این خواسته دلمان، خیلی حرفه‌ای و بدون اینکه غیبت بخوریم پیچانده بودیم، مجلس شعر برایمان شده بود شهد و شکر.

پرسیدم چه زخمه‌ای به تار دلش خورده که نوایش شده این شعر و تو گفتی شعر خوب از دل نیست به دل است. باید بپرسی دلش در آن لحظات چه ساغری بوده که ساقی از شراب چنین شعری پُرش کرده و بعد هر دومان غرق شراب شعر بودیم.

خواستم بگویمت که هنوز هم این شراب، اثر دارد. 

دیدی امروز چطور، ناخواسته‌ی عقل و به‌تمامی-خواسته‌ی دل، بی‌هوا، بی‌آنکه انتخاب کرده باشیم، باز خواندیمش و چطور اشکهایمان باز جاری شد؟ مثل همان سالها. 

دیدی آدم هرچقدر بزرگ شود حال و هوایش همان است که بود؟ دیدی عقل، حریف دل نیست و به سن و سال هم ربطی ندارد؟ دیدی یادمان نمی‌رود؟ دیدی چه گرفتاری شده‌ایم و راه فراری هم نیست و چه بهتر که نیست؟ دیدی گفتم سوختن یک انتخاب است؟ 

دیدی شدیم مصداق تماشاگر هر شبه‌ی پیچ و تاب آتش؟ دیدی منِ من؟

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش آه …. خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بیکسی، ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

 

 

بالای بالا

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

به دوطفلانم گفتم:

_میخام برا اتاقتون لوستر درست کنم، طرح بدید.

+بالون داشته باشه.

×ابر داشته باشه.

+ستاره بزرگ داشته باشه.

×منم دوتا ستاره کوچیک میخام.

...

 

سقف آرزوهاشون، هنوز بیکرانه.

هنوز چیزی نتونسته بال پروازشون رو کوتاه کنه.

هنوز بچه‌ن.

الهی که بچه و بی‌کران و بلندپرواز بمونن.

 

 

خودستایی: بعله. این شد لوستری که بافتم برای اتاقشان و دیشب بیاویختیمَش.

 

 

از

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

آشپزخونه کمد ادویه‌ها رو دوست دارم و عجب مجموعه‌ای دارم در این کمد،  به‌به.

میگه چرا به کابینت آشپزخونه میگی کمد؟ خودت چرا به کمدهای آشپزخونه میگی کابینت؟ من بینشون فرقی نمی‌بینم و کمد رو ترجیح میدم.

خودپندنامه

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

شروع کنی به پند و اندرز دادن، مخاطب، کرکره گوشش را و مغزش را می‌کشد پایین و می‌رود به هپروت و هیچ نمی‌شنود تازه اگر خیلی احترامت را نگه دارد و یک "برو بینیم بابا"ی جانانه نثارت نکند اما یک مدل، پند هم هست که خیلی موثر است: پند دادنِ خود، موثر در خودبازدارندگی و مهار نشخوار ذهنی. 

و من امروز در خودپندنامه‌ام می‌نویسم که

صبورم.

نه. 

می‌نویسم صبور باش ای دیرینه‌ترین همدمم در گوشه‌گوشه این تجربه ۴۷ ساله‌ی زیستن.

بخواه که نخواهی.

دل_کنده باش.

وارسته باش.

آزاده باش.

رها باش.

درگذر.

نمان.

The Symposium

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

ترجمه شده به ضیافت، ولی هم‌نوشی است و هم‌گساری و هم‌پیالگی، همراه با هم‌اندیشی که می‌رسد به هم‌شعفی از دستیابی به درکی مشترک از حقیقت و من اینجا  ۲۴۰۰ و اندی سال، دیر به دنیا آمده‌ام و حسرت حضور در سمپوزیومی را آه می‌کشم، جناب افلاطون عزیز، که شما از عشقِ بی‌تن می‌گفتید و گل می‌گفتید که من چقدر دنبالش هستم و نیست، نکند این هم فقط یک ادعا بوده مثل آرمان‌شهر و در میلیونها نفر یکی شاید عشقِ بی‌تن بخواهد و تقریبن، نیست_در_جهان است یا چون در جسم زن هستم، تن‌‌م بیش از من‌م به چشم می‌آید و این رنج، سخت مرا می‌آزارد باشد که نور زخمهایم را مرهم گذارد.

 

شکرگزاری فحّاشانه

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

چون راه فراری نیافت، نوشت:

پروردگارا! سوزش چشمم، تنگی نفسم، نواختِ تیزِ قلبم و درد ویرانگر سرم به برکت میگرن را سپاس.

سپاس که چشم دارم، نفس می‌کشم، قلبم سالم است و تجربه میگرنی‌ها را درک می‌کنم.

پروردگارا! تو را سپاس.

شهریور

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

خودش هم عاشق پاییز است. 

روزهاش زود می‌گذرد.

زود شب می‌شود.

شهریور عجله دارد.

شهریور، زود تمام می‌شود،

به عشق مهر که شروع پاییز است.

 

تجربه‌اش را داری؟ 

خودت؟!

در اویی دیگر. چه سوال مسخره‌ای!

خودم که...؟ خوب...، نمی‌دانم خودم کوشم. در عشق حل شدم؟ شاید هم ایستاده‌ام جایی، کناری، نگاه می‌کنم شکوفا شدنش را، با عشق شکوفا شدنش را، 

که عشق 

آب است: روان، 

آفتاب است: تابان، 

خاک است: زیر پاش 

و عشق است: بی‌دریغ. 

و در عشق، ریشه می‌دواند، عمیق.

عشق است: آب و آفتاب و خاک و نگاه.

نگاه اگر نباشد، نگاه‌داری، پایش، اگر شکوفا شدنش را نپّایی که پا نمی‌گیرد این نهال نوپای لاجان.

به بادی فرومی‌شکند. 

باید بایستی یک گوشه‌کناری فقط نگاهش کنی و جاری باشی مثل آب و تابان مثل آفتاب و زیر پاش مثل خاک.

مسلخ

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

وقتی می‌نویسی، بعضی جمله‌ها را بد، قشنگ می‌نویسی، عاشقشان می‌شوی، از یک جاییت آمده‌اند بیرون که جای خوبی‌ست ولی مال آن متن نیست. 

هی سعی می‌کنی زور چَپانش کنی، نمی‌چَپد. هرکاریش می‌کنی به تن متن، زار می‌زند.

عاشقش هستی اما باید خطش بزنی. 

ببخش جمله قشنگ‌م. باید قربانی‌ت کنم که متن زنده بماند. جایی دفن‌ت می‌کنم؛ در نوتی، دفتری، جایی شاید رستاخیزی شود و تو با متنی دیگر در روزی دیگر بازگشتی و پشت سر منجی موعود جملات نمازی خواندی. ببخش جمله ناگاه آمده‌ی زیبا.