آرشیو شهریور 1405

پست‌های منتشر شده در شهریور 1405

_دوشنبه‌ات؟

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

+مثل هر روز کمی متفاوت.

_مثلن متفاوت در چی؟

+دروغ گفتم. گفتم کُشتَمش، تمام شد ولی هنوز قلبی تپنده دارد. صبح دروغ گفتم قبل از ساعت ۹.

_خوب که چی؟

+ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

   در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد

_بعد؟

+رفتم تره‌بار. ۶ میلیون خرید و هیچ

_پول برای خرج کردن است، برمی‌گردد. بعد؟

+هیچ بر هیچ.

_این هم روزی‌ست. خودت را در آغوش بگیر و بخواب. زندگی برای امروز کافی‌ست. تمام شد. شاید فردا روز بهتری باشد.

+هرگز فردا را ندیده‌ام. هر روز ، امروز است

ای تف تو روحت زندگی که هرچی کشیدیم از دسِ‌کم گرفتن خودمون بود. 

هرجا نفهمیدیم داریم دَسی دَسی خودمونو به خاک و خون می‌کشیم، خوب گذاشتی تو کاسه‌مون.
آدم کِی از آدم حسابیای اطرافش می‌خوره؟ هی این لَت و پارای داغونن که می‌رینن تو اصاب روانت.
میگی بذار خاکی باشم، بها بدم، بذار دلش خوش باشه، خیال کنه آدمه، طرف هوا ورش می‌داره.

 یه پا اینور یه پا اونور، فِرت ول می‌ده وسط مخت.
الحق که راست می‌گف اون بنده خدا، کی بود؟ می‌گف دونده رو سنگ‌ریزه‌های زیر پاش زمین می‌زنه نه سنگ و صخره‌های مسیرش.
ای لعنت به سنگ‌ریزه‌هات روزگار. لعنت به اونایی که هیچی نیستن و همه‌چی‌تو به فاک فنا می‌دن.

ای لعنت به این دل گنجیشکی من که دُرُس بشو نیس. عرضه نداره بزنه تو پَک و پوز این بی‌صفتای نمک به حروم.

پشت ماشین

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

نوشته بود: ساقی یک شهرم، مست یک نفر

با سه نقطه و یک علامت تعجب

اینطوری:  ...!

اشکالی نداره شما هرچی دوست داری باش ولی به نظرم مطلب کامله، چرا سه نقطه می‌ذاری؟ یعنی بعدش چی میخاستی بگی نگفتی؟

و اینکه چرا تعجب کردی از فرمایش گوهربار خودت؟ گفتی، گُل هم گفتی لابد مستنداتی داشتی که گفتی تعجب واسه چیته؟

با علائم نگارشی شوخی داری گمونم🫠

 

 

نمی‌دانم ساعت چند صبح، زیر چشمی می‌بینی کنارت خوابیده و بیدارش نمی‌کنی: لابد خسته است. ۷:۴۵ غرغرش را می‌شنوی: خواب موندم و در توالت را محکم می‌بندد.
می‌روی اشپزخانه، کتری، آب، تا جوش بیاید حرکات کششی ایستاده. چای دم می‌کنی، بساط صبحانه.
می‌روی اتاق‌خواب، مرتب کردن تخت دونفره: تنها، یک نفره! چرا؟ 
روی تخت، حرکات کششی خوابیده و حلقه پاکسازی چاکراها و ردگیری جریان پاکسازی که لذت دارد.
حالا ۵ دقیقه‌هایت را شروع می‌کنی: قرآن، رونویسی گلستان، رونویسی نستعلیق حافظ، شکرگزاری و ۱۵ دقیقه مکالمه تورکی.
بعد چند حرکت نشسته با دمبل.
حالا می‌روی سراغ سرنوشت شخصیت‌های رمانت. همانهایی که از هیچی خبر ندارند و فقط هستند چون تو خواسته‌ای.
خدا هم اینطوری خدایی می‌کند؟ بله همینطوری دقیقن.
همسایه دیوار به دیوار مهمان نهار دارد. مهمانهایش می‌روند می‌آید عذرخواهی کند بابت سر و صدا! زندگی روزمره تو از مهمانی آنها شلوغ‌تر و مزاحم‌تر است در عالم همسایگی. شرمنده می‌شوی.
برای شنبه دعوتش می‌کنی همراه مادر و خواهرش. تولدت است و خورده به شب تولد حضرت رسول. دیشب با س هم‌فکری کردی مولودی بگیری.
به مهمانها گفته‌ای. به دوستت هم گفته‌ای خوانندگی کند. برنامه‌ریزی کرده‌ای: آش، کیک، میوه، شربت‌، شکلات، چای، سبزی خوردن، نان.
خیلی هم عالی وقتی هم تنبلی، هم درونگرا ولی نمی‌دانی چه کرمی به کجایت افتاده که مهمانی می‌گیری. 
هرجا افتاده خوب افتاده چون تو این تقارن تاریخی را دوست داری.
نهار، ظرفها، چرت نیم روز که نمی‌شد نباشد.
پسرکت را ادب می‌کنی. وادارش می‌کنی بنویسد چرا و راه چاره چیست؟
می‌نویسد: فردا با خواهر قهرم و باهاش بازی نمی‌کنم. ۲_۳خط پایین‌تر می‌نویسد من دوست دارم با خواهر بازی کنم.
عزیزکم این قاعده زندگی‌ست: می‌خواهی و نمی‌خواهی. دوست داری و می‌گریزی.
شام سرهم بندی.
بازنویسی رمان بر اساس یک انتقاد کوچک که روا بود.
چت می‌کنی. نماز می‌خوانی. لایک می‌کنی. کامنت می‌گذاری. کامنت جواب می‌دهی. وبینار جامانده را می‌نیوشی. یک جلسه کتاب نقد را مرور می‌کنی. 
به امروزت از ۱۰ می‌دهی ۱۰ و خودت را نوازش می‌کنی که مادر است و همسر است و اجتماعی است و خودش را هنوز گم نکرده. و می‌بخشی‌ش اگر جان ندارد این متن را ویرایش کند و هرس کند در ساعت ۱:۲۰  بامداد روز دوشنبه

۱۳۹۷/۹/۲۹

چند روزیست مشغول خواندن کتاب سنگ صبور* هستم. چرا بین این همه کتاب، سنگ صبور؟ از بس خاله اعظم می‌گوید من سنگ صبورت هستم تا چشمم به این کتاب خورد برداشتمش که ببینم این اعظمِ سنگِ صبور قرار است برای من چه کار کند.
یکی دو روز پیش که خاله موهایم را شانه می‌کشید و می‌بافت و قربان صدقه‌ام می‌رفت، گفت: «به خدا مریم جانم عین سگ پشیمونم تو رو اسیر دست اینا کردم. چه می‌دونستم این طوری می‌شه. از بس خانم زمانی گفت سینا زن بگیره درست می‌شه. وامیسته بالا سر زن و بچه‌ش. آخه بگو اعظم تو فضولی؟ به تو چه دختر معرفی کنی زن؟ دختر دسته گلُ حروم کردم. تو رو خدا آه نکشی خاله روزگارم از اینی که هست سیاه‌تر شه. بس که من شما ۵ تا دختر رو دوس دارم به خدا. کاش سعید خودم آدم بود یکی‌تون عروس خودم می‌شد حسرت از دلم می‌رفت خاله...»
خانم زمانی ممنوع کرده به خدمه خانه بگویم خاله! از این به بعد باید به خاله اعظم و خاله ساره فقط اسمشان را بگویم. زبانم نمی‌چرخد ولی سعی می‌کنم یادم بماند. با اکراه گفت: «به منم بگو مامان.» ولی من تا حالا صدایش نکرده‌ام. کاری باهاش ندارم. در ذهنم عامل همه مصیبتهایم را این خانم می‌دانم. شاید هم اشتباه می‌کنم.
یکی دو بار پیش آمده خواسته‌ام حواسش را به من بدهد گفته‌ام: «ببخشید». آره فعلن اسمش برای من ببخشید است!
سینا هر شب دیر می‌آید انقدر دیر که معمولن من خوابم؛ حتی اگر بیدار باشم هم خودم را بخواب می‌زنم. شکر خدا برایش مهم نیست احتمالن همانقدر که برای من مهم نیست؛ راستش خیلی هم خوشحالم که من را نمی‌بیند و کاری با من ندارد.
امروز فکر می‌کردم کاش وقتی می‌گذاشت با هم، فقط من و سینا، در باغ می‌نشستیم و برای هم می‌گفتیم که مثلن از صبح تا حالا چه کار کرده‌ایم بعد چیزی می‌خوردیم و درباره آینده صحبت می‌کردیم ولی من با مردی که ۲۰ سال ازش کوچکترم چه حرفی دارم بزنم؟!
دیشب خانم زمانی گفت برنامه‌ریزی شده ۵ دی من و سینا و کوهیار برویم دبی چون الان برای ترکیه مناسب نیست. حالا هر چی. من هم گفتم باید قبل از سفر مامانم را ببینم. کسی چیزی نگفت.
قرار شد پرستار کوهیار تا آخر ماه بیاید و بعد از برگشتنمان برای بچه مربی زبان انگلیسی بیاورند. راستش خیلی خوشحال شدم و فکر کردم من هم کنارش می‌نشینم و یاد می‌گیرم.

*نوشته صادق چوبک

این روزها

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

کارم شده وابینی خودم، انگار به بازپدیدِ "من" متعهدم. 

ذهن آفرینشکارم مدام در  پی پدید آوردن  چیزی  از دل چیزی دیگر است و آرام ندارد؛ گویا حالا  من، خودم، شده‌ام سوژه‌اش و دست بردار نیست.

گاهی چنان بی‌خودانه و پرخاش‌جو با خودم طرفم می‌کند که گویی دنبال مجرمی در خودم هستم! 

دل‌شیفتگی‌هایم را حلاجی می‌کنم، می‌‌کاوم، می‌تراشم و می‌اندازمشان دور، خیلی دور ، آنقدر که دستم بهشان نرسد و حتی سایه‌رنگی ازشان باقی نماند.

این روزها خودم را پالوده‌تر می‌خواهم.

الان فهمیدم

نسیم کمالی نسیم کمالی · نسیم کمالی ·

تولد امسالم، شب تولد حضرت رسول و امام صادقه.

بیش از اونی که باورت شه خوشحالم.

حضرت رسول که اولین کراش زندگیمه امام صادق هم برام آدم خاصیه و هرجا بنا باشه مذهبم رو اعلام کنم میگم شیعه جعفری هستم.

دوس دارم یه کار خاصی کنم امسال تولدم.

ایده بدید.